رمان تدریس عاشقانه پارت 20 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۰

 

قبل از اینکه اعتراض کنم دستم و دنبال خودش کشوند.
از ترس خشکم زده بود.
زده بود به سیم آخر و به اعتراضای بابامم اعتنا نکرد.
در حیاط و که باز کرد دستم و از دستش کشیدم و گفتم
_باهات نمیام
چشم غره ای به سمتم رفت و گفت
_روی سگم و بالا نیار سوگل… مستی و به همه ثابت می‌کنی هیچی بین مون نبوده!
یه قدم عقب رفتم و حالا که بابامم پایین نیومده بود از فرصت استفاده کردم و گفتم
_نترس وجهه‌ت خراب نمیشه بعد من دختر عموتو عقدت میکنن حالا که میخوان همه چیو تموم کنن چرا مانع میشی؟
با سرزنش نگاهم کرد و گفت
_درد من اینه سوگل؟
_پس چیه؟طلاقم بده دیگه مگه همین و نمی‌خواستی؟
جلو اومد و غرید
_هیچ کس حتی بابات نمیتونه طلاقت و از من بگیره! عروسی نگرفتیم اوکی اما تو زنمی تا من نخوام کسی نمی‌تونه تو رو ازم بگیره حتی دایی!
دوباره مچ دستم و گرفت و گفت
_میریم خونه ی من…هفته ی دیگه هم عروسی میگیریم
چشمام گرد شد.
از حیاط بیرون رفت.
در ماشین و باز کرد و وادارم کرد سوار بشم
خودشم سوار شد و با خشم استارت زد.
اشکم در اومد و نالیدم
_بعد از این که معاینه م کردی قول میدی طلاقم بدی؟
بدون مکث غرید
_نه

کلافه به پشتی صندلی تکیه دادم. وقتی همه چیو بفهمه نه تنها طلاقم می‌ده که ازم متنفرم می‌شه!
از تصور نفرتش اشکام جاری شد و با دستام صورتم و پوشوندم و به بدبختی که در انتظار بود فکر کردم و زار زدم.
نگران صدام زد که جواب ندادم.ماشین و نگه داشت و مچ دستام و گرفت و تکونم داد
_گریه هات واسه اینه که گفتم طلاقت نمیدم؟انقدر دلت می‌خواد ازم جدا شی؟
با گریه سری به طرفین تکون دادم که نفسش و فوت کرد و سرم و روی سینش گذاشت و گفت
_گریه نکن…کاری که نخوای و نمی‌کنم حتی اگه پای آبروی خودم وسط باشه!

مبهوت ساکت شدم.نگاهش کردم که با شصت اشکام و پاک کرد و گفت
_اما طلاقتم نمیدم پای حرفم میمونم. میای خونه ی من هفته ی دیگه هم عروسی می‌گیرم.
مات فقط نگاهش کردم که دستم و گرفت و استارت زد.
تا رسیدن به خونش نه اون حرفی زد نه من چیزی گفتم…
باید یه کاری می کردم که طلاقم بده بدون اینکه ماجرا رو بفهمه. ازم متنفر بشه بدون اینکه همه چیو بدونه!
ماشین و توی پارکینگ خونش پارک کرد و گفت
_پیاده شو
بدون هیچ مخالفتی پیاده شدم و همراهش به سمت آسانسور رفتم.

* * * *
نگاهی به اطراف خونش انداختم و همون جا ایستادم جرئت اینکه نزدیک تر از این برم رو نداشتم.
با دیدنم راه رفته رو برگشت و دستم و گرفت و دنبال خودش کشید.
_اولین بارت نیست میای خونه ی من پس لازم نیست غریبی کنی!
در اتاق خواب و باز کرد که گفتم
_می‌خوام تنها بخوابم!
خیره نگاهم کرد و در نهایت سر تکون داد.
وارد اتاق شدم و درو نیمه باز گذاشتم.
موبایلم و در آوردم… میدونستم دیر یا زود در این اتاق و باز می کنه تا ببینه چیزی احتیاج دارم یا نه…
همونطوری که حدس می زدم پنج دقیقه ی بعد صدای قدمای محکمش اومد.. پشتم و به در کردم و موبایل و کنار گوشم گرفتم و با گریه ی ساختگی گفتم
_حالا هم منو به زور آورده خونش ماکان من تو رو دوست دارم نمیدونم چی کار کنم تا طلاقم بده!
مطمئن بودم پشت سرمه…با هق هق ادامه دادم
_مگه تو نمی‌دونی همه چی از روی اجبار بود؟اما من مطمئنم یه روز همه ی اینا تموم میشه…من خیلی دوستت دارم.

به عمد برگشتم و با دیدنش با ترس ساختگی موبایل از دستم افتاد.

تکیه زده به دیوار بدترین نگاهش و بهم انداخت.
با تته پته گفتم
_ آرمان من…
به سمتم اومد و با اون اخم وحشتناکش گفت
_می‌خوای از من طلاق بگیری و زن آدمی بشی که عاشق یکی دیگست؟
جبهه گرفتم:
_نه اونم عاشق منه!
عصبی چنگی به موهاش زد و غرید
_تو کوری یا کر؟تو کل فامیل پیچیده ماکان واسه یکی دیگه خودش و جر داده تا مامان باباش اجازه بدن عقدش کنه اون وقت تو…
نفس گرفت.لبم و محکم گاز گرفتم.خاک بر سرم شد.
انگار بدجور گرمش شده بود که کتش و در آورد و دکمه‌هاش و باز کرد.
از توی کمد حوله شو در آورد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت و درو بهم کوبید.
یکی توی سرم کوبیدم.حالا ماکان عمری هوای زن گرفتن به سرش نزد و درست همین موقع توی کل فامیل جار زده که عاشق شده.
نگاهی به تخت آرمان انداختم.شال و مانتوم و در آوردم و روی تختش دراز کشیدم.
بالشش و توی بغلم کشیدم و از ته دل نفس کشیدم.
بوی عطرش دیوونم می‌کرد

🌹🍂🌹🍂🌹🍂

15 دیدگاه

  1. بعد کلی مدت همین رو می‌نویسد بعد تازه همون موضوع قبلی یعنی اگر بگن تو این پارت چیشد میگیم هیچی همون موضوعات قبلی 😐😐

  2. خدایی چرا انقدر بیخودی کشش میدین؟؟ رسما آرمان رو مشنگ جلوه میدین خب مگه قبلا سوگل بهش نگفته بود که خودش نمیدونه دوستش دادم خب اینا چیه که الآن گفت دیگه اه

  3. وژدانن ناموسا ما رو چی فرض کردین؟؟یعنی استاد مملکت اینقدد خره؟؟؟یعنی استادا واقعا اینقد شاسکولن؟؟چرا استاد مملکتو میبرین زیر سوال آخه؟؟واقعا چرت و بی محتواس خدایی استاد خلافکار خیلی موضوع هبتر و منطقی تری داره…این سوگلم فقد ‌‌رو مخ بودنو بلده….اصلا رمان منطقی نیست از نویسنده خواهشمندم یا زود یه دلیل قشنگ بیار و رمانو تموم کن یا همینجا شل کن اون قلم لامصبو اوکی؟؟:/

    1. Liiiiik ینی آااااا خیلی رمانه بدون محتواااییه …فقط با همین بوس و بغل و ….رمانو کش میدهعه…یکم قوه تخیلتو بکار بنداز نویسنده جاااااان…

  4. استاد کع هیچی ناسلامتی پزشکم هست,سوادنویسنده خیلی پایینه,شماکه این رمان روقراردادیدازنویسنده بخوایدجمعش کنه,چرررررررر ت بود

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن