رمان تدریس عاشقانه پارت 19 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۹

* * * *
#تدریس_عاشقانه

دستم از زیر چونم در رفت و سرم محکم پایین افتاد که پری گفت
_تو دیشب نخوابیدی؟
با چشمای خمار سرم و روی میز گذاشتم و همزمان صدای آرمان در اومد
_اگه خوابتون میاد تشریف ببرید بیرون!
انقدر غرق خوابم بودم که یادم رفت توی کلاسیم و با یاد دیشب غرق خواب گفتم
_ولم کن آرمان بذار بخوابم.
با صدای خنده ی بچه ها خواب از سرم پرید و سیخ نشستم.. آرمان با سرزنش نگاهم کرد. تند گفتم
_ببخشید استاد زند!
یکی با خنده گفت
_انگار خواب استاد زند و می‌دیدی. تو خوابم خیلی صمیمی بودی که آرمان میگی.
با این حرفش همه شیر شدن و هر کی یه تیکه ای پروند.
با داد آرمان همه خفه شدن
_ساکت…
نگاهی به من انداخت و گفت
_شما هم برو بیرون تا خوابت بپره.
با حرص نگاهش کردم.. خوبه دیشب خودش بیدار نگهم داشت.
دست به سینه نشستم و گفتم
_نمیرم.
توی دلم گفتم
_یک کلمه حرف بزنی بد ازت انتقام می‌گیرم
بر خلاف انتظارم چیزی نگفت و مشغول تدریسش شد.
سرم و روی میز گذاشتم و کتابم ایستاده جلوم گذاشتم و چشمام و بستم و بشمار سه خوابم برد.
با نوازش صورتم چشم باز کردم و با دیدن آرمان نیشم شل شد.
نگاهی به اطراف انداخت و خم شد و گونه مو بوسید و زمزمه کرد
_انقدر خوردنی هستی تو کلاس نمیگی کار دستت میدم جلو همه؟

سیخ نشستم و با دیدن کلاس خالی ترسیده گفتم
_همه رفتن؟
سر تکون داد که سریع ازش فاصله گرفتم و گفتم
_تو کی میخوای بفهمی اینجا ایرانه بابا بو ببرن دو تامون بدبختیم
ابرو بالا انداخت و گفت
_چیو بو ببرن؟
بی حواس گفتم
_اینکه زنتم.
لبخند محوی زد و گفت
_خوب زنمی
خجالت زده گفتم
_هستم اما نباید کسی بفهمه دردسر میشه.این طوری که تو می چسبی به من…
دستم و گرفت و بلندم کرد و با لبخند معناداری گفت
_خوب زنمی!
خندم گرفت که بی طاقت سر خم کرد و گوشه ی لبم و بوسید.
تحلیل رفته نگاهش کردم که چشمکی زد و کیفش و برداشت. جلوی چشمای مات بردم از اتاق بیرون رفت.
* * * * *

با شنیدن حرفش وا رفتم که گفت
_زنگ بزن آرمان امشب بیاد اینجا. اینا رو به خودش بگم.
بغضم گرفت. مگه همین و نمیخواستم؟
با ناراحتی گفتم
_خوب حالا نمیشه یه فرصت دیگه بهش بدین؟
با اخم گفت
_حتما باید دخترم و سیاه و کبود کنه؟به جهنم که هر غلطی کرده خودم مواظبتم اما تو رو دست ارمان نمیدم

ملتمس به مامان نگاه کردم که شونه بالا انداخت بابام با تحکم گفت
_اگه زنگ نمیزنی خودم زنگ بزنم؟
سری به طرفین تکون دادم و به اتاق رفتم.اگه اینو می گفتم حتما خیلی خوشحال میشد که می خواد از شرم راحت بشه.
خوب منم خوشحالم مگه چیه؟؟؟؟
با حرص موبایلم و برداشتم و شمارش و گرفتم.صداش که توی گوشم پیچید همه چی یادم رفت
_جانم؟
بغضم گرفت و گفتم
_آرمان…
نگران گفت
_سوگل خوبی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_آره آره خوبم می خواستم بهت بگم اگه کاری نداری می تونی بیای خونه ی ما؟
_نه کاری ندارم داشتم می رفتم سمت خونه چی شده؟
لب گزیدم و گفتم
_بیا… می فهمی.
قطع کردم و اشکم در اومد…خوشحال باش سوگل همه چی تموم شد. دیگه استرس اینو نداری که یه روزی بفهمه و ازت متنفر بشه.
نیم ساعت بعد صدای زنگ در اومد.. دستم و روی قلبم گذاشتم و از پنجره نگاهش کردم که داشت میومد داخل… چه قدر خوشتیپ بود…و چه قدر دست نیافتنی…
جرئت بیرون رفتن از اتاق و نداشتم برای همین روی تخت نشستم و سرم و بین دستام گرفتم.حتی نمی خواستم گوش کنم چی بهم می گن… دلم نمی خواست خوشحالی آرمان و ببینم.
هنوز ده دقیقه گذشته بود که در با شدت باز شد و آرمان با قیافه ی کبود شده اومد داخل.
تا قبل اینکه بفهمم چی شده به سمتم اومد و مچ دستم و گرفت.
بابام هم عصبی پشت سرش اومد و داد زد
_دخترمو دست تو نمیدم.
آرمان منو پشت خودش فرستاد و با خشم گفت
_ دادی دیگه دایی جان زنمه…تو هم نمیتونی هر وقت خواستی زنم و ازم بگیری.
مات به عصبانیتش نگاه کردم.

بابام با حرص گفت
_زنته باید بزنیش؟من یه عمر رو چشمام بزرگش کردم که تو از راه نرسیده زندگی دخترم و نابود کنی؟نامزدی و به هم می‌زنیم… خواهرمم از اول راضی نبود.. تو هم با این گندی که بالا آوردی زندگی دخترم و خراب کردی دیگه نمی‌خواد بیشتر از این خرابش کنی.
آرمان کلافه گفت
_دایی جان من سوگل و گول نزدم تو اشتباه متوجه شدی بین من و دخترت اصلا اتفاقی نیوفتاده بود.قبول کار وحشتناکیه اما چرا نمی‌بریش معاینه که بفهمی دخترت باکرست و من دست بهش نزدم؟
تنم یخ زد… نگاه متحیر بابام به من افتاد.
بدبخت شدی سوگل…الان آرمان همه چیو می‌فهمه و ازت متنفر میشه.
قبل از اینکه بابا چیزی بگه نگاه به آرمان کردم و دلخور گفتم
_خوب چرا دروغ میگی و انکار می‌کنی؟مرد باش پای کارت وایستا.
متعجب نگاهم کرد که گفتم
_طلاق بگیریم خیلی بهتره. به درد هم نمی‌خوریم..
عصبی داد زد
_این نمایشا رو بازی می‌کنی که طلاقت بدم؟من تو رو گول زدم کاری باهات کردم؟
با اخم گفتم
_نکردی؟حالا چرا انکار می کنی؟
ناباور نگاهم کرد که به بابا گفتم
_من نمی‌خوام با این زندگی کنم بابا همین بهتر طلاقم و بگیری.
عصبی مچ دستم و کشید و گفت
_به این راحتیا نیست…
بابا داد زد
_کجا می بریش دخترمو؟
با جواب آرمان یخ زدم
_می‌خوام به همتون ثابت کنم تا حالا دستمم به تنش نخورده

🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹

16 دیدگاه

      1. چه عجبب ادمین جونمون مهربون شده
        باحال حرف میزنه از اون حالت سرد (بله خیر هنوز به دستمون نرسیده ۵ روز درمیونه)بیرون اومده

          1. ببین ادمین جدی جدی خودتی؟؟؟
            بابا ما کی باشیم که چشم بزنیم شما تاج سری مرسی از همه زحماتت

    1. اوه اوه الان از دست ادمین شاکیی؟؟
      حالا یه عکسه دیگه میخوای بشینیم درباره عکسه کامنتای منفی بزاریم تو هم شات بگیری برای دختر عموت بفرستی حالش گرفته شه؟؟

      1. ببخشید قضیه شوخی بردار نیست
        اگه یکی عکس ناموستون بزاره چی کار میکنید؟
        نمی خوام آبروی عموم و دختر عموم بره

  1. الان که فکر میکنم می بینم این عکس دختر عموم نیست یکم شبیهش بود
    شرمنده خیلی خیلی عذر میخوام

    حلالم کنید😔😔😔😔

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن