رمان تدریس عاشقانه پارت 15 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۵

 

* * * *
با التماس گفتم
_جون من نه نیار ماکان…یه کار ازت خواستما…
با حرص گفت
_احمق نمیگی تو فامیل چو می‌ندازه؟غلط کردی دروغ گفتی.
_بابا نمیگه به کسی تو هم نمیخواد کاری بکنی فقط برو پیشش من این درسو حذف کنم بدبختم.تو فامیل فقط تویی که میشه عاشقت شد.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_چرا عین آدم بهش نگفتی عاشق خودش شدی؟ازدواجم که کردی باهاش!
_چون اون یه عالمه دوست دختر داره.نمیخوام بفهمه منم عاشقش شدم چی میشه ماکان نمی‌میری که…
نفسش و فوت کرد. استارت زد و گفت
_از بچگی مایه ی دردسر بودی.
با ذوق دستامو به هم کوبیدم و گفتم
_خیلی گلی.
ماشین و یه جا پارک کرد و پیاده شد.
پیاده شدم و گفتم
_یه کم ژست اخمو ها رو به خودت بگیر…
چپ چپ نگاهم کرد و گفت
_مثل اینکه فامیلیم.میشناسه منو حالا فیلم بازی کنم واسش؟
مظلوم سر تکون دادم که جلو جلو به سمت دانشگاه رفت.
پشت سرش رفتم. وارد ساختمون که شدیم اولین نفر چشمم به آرمان افتاد که داشت با یکی از استادا حرف می‌زد.
خودم و نزدیک به ماکان کردم و گفتم
_اونجاست.
راه افتاد سمت آرمان.دنبالش رفتم…
با رسیدن ما،حرفای اونم تموم شد. سلامی کردم که نگاهش بین منو ماکان چرخید. ماکان با خوش رویی دست سمتش دراز کرد و گفت
_سلام داداش خوبی؟
آرمان باهاش دست داد و پرسید
_مرسی. تو اینجا چی کار میکنی؟
تند با علامت چشم و ابرو گفتم
_تو گفتی یه نفر و برای ضمانت بیارم…یادت رفته؟
و به ماکان اشاره کردم.دوزاریش جا افتاد و اخماش در هم رفت.
مثل سنگ شد و رو به ماکان گفت
_بیا با من.
منم خواستم دنبالشون برم که با لحن محکمی گفت
_تو برو سر کلاست.

هاج و واج همون جا ایستادم.آرمان و ماکان با هم وارد اتاق اساتید شدن. بی‌خیال کلاس به سمت اتاق اساتید رفتم و پشت در اتاق ایستادم. نگاهی به اطراف انداختم و گوشمو به در چسبوندم اما هیچ صدایی نمیومد.
نفسم و فوت کردم و زیر لب غریدم
_حالا چی میشد منم میبودم؟
پنج دقیقه ای جلوی اتاق رژه رفتم و وقتی دیدم خبری نیست چند تقه به در زدم و وارد شدم.
آرمان با اخم داشت حرف می‌زد که با رفتن من ساکت شد.
نگاهم و به ماکان انداختم و گفتم
_دلم نیومد خداحافظی نکرده برم سر کلاس و نبینمت.
زل زدم بهش که انگار با چشماش داشت سرزنشم می‌کرد و با صدای عصبی آرمان از جا پریدم
_از درست عقب نمون عزیزم.برو سر کلاست
نگاهش کردم و تازه فهمیدم مثل اژدها شده.
صندلی روبه روی ماکان و کشیدم و نشستم. با پرویی گفتم
_تا تکلیف این واحدم مشخص نشه تمرکزی برای درس ندارم.
به عمد از ماکان پرسید
_چی شد ماکان؟ می تونم برم سر کلاسم؟
تا ماکان خواست حرف بزنه آرمان به جاش گفت
_ممنون که اومدی ماکان.بقیه ی مسائل و خودم باهاش حل میکنم
ماکان سر تکون داد و بلند شد.با آرمان دست داد و گفت
_زیاد بهش سخت نگیر گناه داره.
به وضوح حس کردم دست ماکان و فشار داد و غرید
_بیشتر از همه حواسم به زنم هست تو نگران نباش!
ماکان سری تکون داد و رو به من گفت
_کاری نداری سوگل؟
با نیش شل شده گفتم
_نه سلامتیت… زنگ میزنم بهت جواب بدی!
سر تکون داد و از اتاق بیرون رفت. با نیش باز به در بسته زل زده بودم که یک عدد وحشی از آمازون فرار کرده دستش و تخت سینم گذاشت و هلم داد عقب و مثل میخ کوبوند به دیوار.
آخم در اومد.بی اعتنا به چهره ی در هم رفتم با فکی قفل شده غرید
_تا این حد عاشقشی؟

ترسیده از اخمش فقط نگاهش کردم که عصبی داد زد
_جواب منو بده.
سر تکون دادم که بیشتر آتیش گرفت.
_پس ماکان و دوست داشتی. چرا نگفتی؟اون که پسر محبوب فامیله چرا نگفتی تا بابات عقد کوفتیت و با اون بخونه نه من…چرا دو تامون و بدبخت کردی؟
حرصم گرفت. هلش دادم و گفتم
_چون با گندکاری جنابعالی منو نمی‌خواست.کم مونده بود تا اونم به اندازه ی من دوستم داشته باشه تا اینکه سر و کله ی تو پیدا شد. تو اومدی تو زندگیم و همه چی و نابود کردی… ازت متنفرم.
مات نگاهم کرد. منو ببخش آرمان اما باید از من متنفر باشی….حتی تصور اینکه یه روز دروغامو بفهمه هم لرز به تنم مینداخت.
مثل یخ شد.سر تکون داد و گفت
_فهمیدم… میتونی بری!
پشتش و بهم کرد. پشیمون خواستم چیزی بگم اما منصرف شدم.
سرم و انداختم پایین و با چشمای به اشک نشسته از اتاق زدم بیرون.

* * * * *
دقیقا دو هفته بود که آرمان و فقط توی دانشگاه و سر کلاس میدیدم هر چند اون حتی نگاهمم نمی‌کرد حتی امشب که همگی خونه ی بابابزرگ دعوت بودیم هم جواب تلفنم و نداد تا برای حفظ ظاهر هم شده با هم بریم.
حتی عمه اینا هم اومده بودن اما آرمان نه.
ماکان کنارم نشست و گفت
_چیه؟کشتی هات غرق شده؟
با لب های آویزون گفتم
_بعد از اون روز ازم متنفر شده.
_خوب مجبوری دروغ بگی؟من امروز و فردا ازدواج میکنم گندش در میاد بالاخره.
چشمام گرد شد و گفتم
_با کی؟
با لبخند گفت
_به وقتش می بینیش…
به بازوش زدم و گفتم
_بگو دیگه ماکان… بگو جون من…کیه طرف؟
لب باز کرد اما نگاهش به پشت سرم افتاد و با ابرو به پشتم اشاره کرد.
برگشتم و متوجه شدم آرمان تازه وارد شده.
سریع بلند شدم و خواستم به سمتش برم که بی اعتنا به من به سمت بابابزرگ رفت. انگار که من اصلا وجود ندارم.

با حرص نشستم که ماکان گفت
_این از همون روز از دستت ناراحته؟
سر تکون دادم و گفتم
_آره عوضی نگامم نمیکنه!
ماکان خندید و گفت
_بالاخره تو چی می‌خوای دختر خوب؟
تا خواستم جواب بدم مامان گفت
_سوگل بلند شو کت شوهرتو بگیر!
با اکراه بلند شدم که آرمان کتش رو در آورد و گفت
_ممنون زن دایی من خودم می‌ذارم تو اتاق می‌خوام یه آبی هم به دست و صورتم بزنم!
صورتش قرمز شده بود. خواستم بشینم که چشم غره ی مامان منصرفم کرد.. کت و کیف آرمان رو از دستش گرفتم و گفتم
_من برات آویز می‌کنم..
فقط نگاهم کرد.
به سمت اتاق رفتم که پشت سرم اومد.
فکر کردم میره دستشویی اما وارد اتاق شد و درو بست.
لعنتی دلم میخواست یه نفس عمیق توی کتش بکشم.
کت رو آویزون کردم و برگشتم.با اخم تکیه زده بود به درو نگاهم می‌کرد.
روبه روش ایستادم و گفتم
_بکش کنار آرمان میخوام برم بیرون.
تکیه شو از دیوار برداشت و گفت
_نترس،میبینیش
منظورش ماکان بود.دلم سوخت… چشماش قرمز شده بود و معلوم بود خسته ست.
لحنم و آروم کردم و گفتم
_خسته ای آرمان.همین جا دراز بکش من موقع شام صدات میزنم.
اخماش بیشتر در هم رفت و گفت
_می‌خوای بخوابم تا تو راحت تر اون بیرون نیش تو واسش شل کنی؟
اگه دلم برای چشماش ضعف نرفته بود جفت پا می رفتم تو صورتش اما الان فقط گفتم
_منم می مونم پیشت
معنادار نگاهم کرد و سر تکون داد. به سمت تخت رفت و دکمه های پیراهنش و باز کرد و برای اینکه چروک نشه آویزش کرد.
روی تخت دراز کشید که چراغ و خاموش کردم. از داخل کمد پتویی برداشتم و روش کشیدم و خودم لبه ی تخت نشستم و زل زدم به صورت اخمالودش…
مثل سگ دلم براش تنگ بود.
اونقدر نگاهش کردم که حس کردم نفس هاش منظم شد.
بی طاقت سرمو جلو بردم و عمیق نفس کشیدم.
لب هامو به قصد بوسیدن گونه ش جلو بردم که صورتش و برگردوند و لب هاش قفل لب هام شد..

 

🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹

23 دیدگاه

  1. بابا آخرش من نفهمیدم این دختره رابطه داشت یا نه اما این جور که معلومه انگار داشته .مگه آرمان نگفت من با تو واسه یه مدت ام بعدش میدمت به اون پسره .حالا چرا آرمان خودش رو زده به نفهمی و انگار نمی دونه دختره رابطه داشته این قدر که به این فکر کردم به مسئله‌ ازدواجم فکر نکردم.

    1. نویسنده عزیز به سگ خیلی علاقه داری؟
      هم توی عروس استاد و هم تو استاد خلافکار و هم در اینجا هی سگ سگ میکنی
      مث سگ دلم براش تنگ شده ؟؟؟😳😳😦
      مگه سگا دلشون تنگ میشه؟

    2. 😂😂😂😂😂 دقیقا منم از بس به این رمان فکر کردم مغزم هنگ کرده😐😐😐 بعضی وقتا فکر میکنم شاید شایان بهش تجاوز کرده بوده بعد ولش کرده 😞

  2. عاقا ینی چی بعد حدود یه هفته پارت جدید گذاشتید کلا سه تا پاراگرافش جدیده بقیش واسه پارت قبلیه خب یا رمان ننویسین یا مینویسین درست و حسابی بعد یه هفته انتظار برای پارت جدید کلا چهار خط به پارت قبلی اضافه کردید .
    حقیقتا آدم رو از خوندن رمان زده میکنید اگر قلم خوبی نداشتید مطمعنا تا الان هیچ کس این رمانو دنبال نمیکرد ولی هم قصه دار جذاب میشه هم من معتاد این رمان.
    در هر صورت خسته نباشید.

  3. اینجا شایان به دختره تج*اوز کرده و ولش کرده به خاطر همین هم دختره نمیزاره رابطه داشته باشن…ولی خودش اینو دوس داره و به خاطر دروغی ک بهش گفته ازش فرار میکنه…اینکه واضحه… پسره هم فک نیکنم دوسش داره چون غیرتیه سرش

  4. مگه شایان مستقیما نیومدجلوی آرمان گفت که سوگل صیغه اش بوده وبا هم بودند همین موضوع واسه من سوال شده که چرا هرچه پارت می ریم جلوتر آرمان نفهم تر میشه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن