رمان تدریس عاشقانه پارت 10 - رمان دونی
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۱۰

 

پرو تر از این حرفا بود که از رو بره.
خواست بازوهام و بگیره که محکم هلش دادم.
افتاد روی زمین و سرش محکم به جدول خورد. ناباور نگاهش کردم.
مرد یعنی؟
دوستش از ماشین پیاده شد و داد زد
_چی کار کردی احمق کشتیش…
خشکم زده بود.پسره هر چه قدر تکونش داد لعنتی به هوش نیومد.
زبونم بند اومده بود. عقب گرد کردم و با تمام توان در رفتم.
مرد یعنی؟قاتلم شدی سوگل!
بدون این‌که پشت سرمو نگاه کنم میدویدم… با صدای بوق ماشین عقب پریدم و جیغ خفه ای زدم.
آرمان بود که با خشونت از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد و گفت
_چه گندی زدی سوگل!
صدام از ترس در نمیومد با این وجود گفتم
_مرد؟
بازوم و گرفت و به سمت ماشین کشوند و گفت
_نه نبضش میزد. سوار شو
بازومو از دستش کشیدم و گفتم
_نمیام.
نگاه تندی بهم انداخت و گفت
_حرف نزن منم تو خطر انداختی کلی آبجو خوردم حالا باید برم بیمارستان گند جنابعالی و جمع کنم.
گریه م گرفت و گفت
_به خدا عمدا نکردم. خواست منو ببره هلش دادم.
اخم کرد و گفت
_یعنی چی که خواست منو ببره؟
خلاصه ی جریان و براش تعریف کردم که عصبی زیر لب غرید
_حروم زاده بلایی که سرت نیاورد؟
با گریه سرمو به علامت منفی تکون دادم که دست دور شونم انداخت و گفت
_بسه گریه نکن.
عقب رفتم و گفتم
_واسه من ادای جنتلمنا رو در نیار وقتی به شایان قول دادی منو بدی دستش!

سوار ماشین شدم و با قهر رومو برگردوندم.
سوار شد که گفتم
_برو کلانتری.
بی حرف ماشین و روشن کرد.
پوزخندی زدم. چه آدم نامردی بود که می‌خواست با دستای خودش تحویلم بده.
سرم و به شیشه چسبوندم و حرفی نزدم.
کم کم با دیدن جاده متحیر شدم و گفتم
_کجا داریم میریم؟
با اخم جواب داد
_ویلای بابابزرگ.
ابروهام بالا پرید و سکوت کردم.
پس اون قدرام نامرد نبود اما من یه زهری توی وجودم داشتم که باید بهش میزدم.
صاف نشستم و با اخم گفتم
_من با تو هیچ جا نمیام. خیلی به فکرمی منو برسون خونه ی شایان.
منه خر چه می دونستم با حرفم میزنه به سرش و مثل روانی ها میشه.
مثل بمب منفجر شد و داد زد
_نذار دستم روت بلند شه سوگل.
چشمام گرد شد و گفتم
_چی؟به چه حقی دقیقا؟چی کارمی؟اون صیغه ی مسخره هیچ ارزشی نداره پس هوا برت نداره که مالکمی… یه بار میخوای منو بدی به شایان یه بار میخوای کتکم بزنی. هه… بزن کنار من با تو هیچ جا نمیام.
سرعتش و بیشتر کرد و گفت
_فعلا بتمرگ سر جات به وقتش نشونت میدم من چی کارتم.
در ماشین و باز کردم و گفتم
_نه خیر بزن کنار همین جا پیاده میشم. نگه نداری خودمو پرت میکنم پایین.
بازومو کشید و داد زد
_نکن احمق الان میوفتی.
_به جهنم نگه دار تا خودمو ننداختم.
ماشین و کنار زد.
بدون مکث پیاده شدم و شروع کردم به دویدن

پشت سرم دوید و به دقیقه نکشید که بازوم و گرفت و گفت
_کجا میری؟بیا سوار شو الان یه گشت زوم کنه رومون شبو باید تو کلانتری باشیم.
هلش دادم و گفتم
_به من چه میخواستی کمتر زهرماری بخوری. حالام برو تو ماشینت من یه فکر برای خودم میکنم.
نگاهی به اطراف انداخت و بی مقدمه خم شد و بلندم کرد.
محکم به شونش زدم و متحیر گفتم
_چی کار میکنی؟
در ماشین و باز کرد و گفت
_وقتی زبون خوش حالیت نمیشه مجبورم دیگه.
هلم داد توی ماشین و درو بست و خیلی زود خودشم سوار شد و قفل مرکزی و زد.
ماشین و راه انداخت. چپ چپ نگاهش کردم و چیزی نگفتم. به جاش سرمو به صندلی تکیه دادم و به اون پسر فکر کردم. یعنی مرد؟

* * * * *
نفسش و با آسودگی فوت کرد و گفت
_دمت گرم داداش.
با استرس گفتم
_چی شد؟
تلفن و قطع کرد و گفت
_نگران نباش زندست به هوش اومده اسمی هم از تو نیاورده.
آسوده نفس کشیدم و گفتم
_خداروشکر
روی مبل نشستم.کنارم نشست و گفت
_کدوم اتاق بخوابیم؟
سر سنگین گفتم
_توی هر اتاقی میخوای بخواب من یه فکری میکنم.

مچ دستمو کشید. با این کار رسما شوت شدم توی بغلش.
دستش و لای موهام برد و گفت
_یه امشب و لج بازی نکن دختر بذار دو تامون آروم بشیم.

خیلی بهم برخورد.
نگاهش کردم و گفتم
_چرا این طوری باهام رفتار میکنی؟ به خاطر حرفای اون شایان عوضی؟اگه همه ی حرفایی که بهت گفته دروغ باشه چی؟
اخم کرد و گفت
_عکس نشون که باهم بودین.
_خوب؟عکس تخت خواب نشون داد؟
سکوت کرد. متاسف سر تکون دادم و خواستم بلند بشم که مچ دستمو گرفت و گفت
_تو اونو دوست نداری؟
با حرص نفس کشیدم و گفتم
_نه.. ندارم. حتی ازش متنفرم.
_من فکر کردم چون باهاش توی کافه بودی دوستش داری.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_دیگه از این فکرا نکن.باهاش رفتم چون خواستم حرفاشو بزنه و خلاص بشم.قبول یه زمانی خریت کردم و باهاش دوست شدم اما…
وسط حرفم پرید:
_اما باهاش نخوابیدی مگه نه؟
نگاهش کردم. دستم مشت شد و نفسم بالا نمیومد. آروم جواب دادم
_نه.
لبخندی زد و خواست چیزی بگه که بلند شدم و گفتم
_میرم بخوابم سمت من نیا.
به سمت یکی از اتاقا رفتم که صداش متوقفم کرد
_معذرت میخوام سوگل.
زهرخندی زدم از جاش بلند شد و پشت سرم ایستاد.
برگشتم و حق به جانب گفتم
_خوب؟
با جدیت گفت
_چرا اجازه نمیدی یه شانس به همدیگه بدیم؟
برخلاف خواستم پوزخند زدم و گفتم
_من با یه آدم الکلی که دوست پسر دوستمم هس کاری ندارم.
لبخندی زد و با شیطنت گفت
_پس بداخلاقیت واسه اینه که حسودی کردی.
متعجب گفتم
_حسودی کنم؟ به چی؟اصلا مگه من مثل توعم که حسودی کنم؟مبارکتون باشه به هم میاین.
پشت مو کردم که دستاش دور شکمم حلقه شد کنار گوشم آروم گفت
_اما منو تو بیشتر به هم میایم.

لعنتی چرا نمی فهمید من نمی‌خوام وابسته بشم. وابسته ی آرمان که اصلا.
دستاشو از دورم باز کردم و بدون برگشتن گفتم
_پری دختر خوبیه.من…میخوام در حد همون آبجیت بمونم.
بازوهام و گرفت و برم گردوند.
با اخم و جدیت خواست چیزی بگه که نگاهش سر خورد پایین و بی مکث لبش رو محکم به لبم چسبوند و هلم داد که عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار.
با خشونت و حرص لبهام و می‌بوسید.
دستامم بالا سرم حبس کرد تا تکون نخورم.
فهمید میخوام لگد بپرونم که پاهامو لای پاهاش قفل کرد.
داشتم تحلیل می رفتم.خدایا چرا علاوه بر آب و غذا این غریزه ی لعنتی و هم توی وجود آدمیزاد گذاشتی که حالا من این طوری سست بشم؟
لبش که از لبم جدا شد حتی توان باز نگه داشتن چشمامم نداشتم.
اونم که از من بی جنبه تر. راسته می‌گن نفر سوم توی خلوت یه زن و مرد شیطونه.
سرش توی گردنم رفت و با دستش دکمه ها مو باز کرد.
خیسی زبونش روی گردنم داشت دیوونم می‌کرد.
احمق انقدر با تجربه بود که نقطه به نقطه جاهای حساس خانوما رو می دونست.
دستش و از زیر تاپ روی شکمم کشید.. دیگه تحمل نکردم و دستام دور گردنش حلقه شدن.
با این کارم حرکت لب و زبونش روی گردنم حریصانه تر شد.
دستش که از روی شکمم به بالا سر خورد خشکم زد.
منه احمق داشتم داشتم چه غلطی میکردم؟نالیدم
_آرمان برو عقب..
مانتو مو از تنم در آورد و سگک لباس زیرم و باز کرد و خواست تاپم و بالا بده که دستمو روی دستش گذاشتم.
چشمای خمار پر از نیازش و به چشمام دوخت و زمزمه کرد
_همه ی نامزدا عشق بازی می‌کنن عزیزم.بردار دست تو
من همه نبودم…خش دار گفتم
_من و تو مال هم نیستیم آرمان.درست نیست!
این بار با حرص لبم و بوسید و نفس بریده و با خشم غرید
_تو نمی‌تونی جز من مال کس دیگه ای بشی.

🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹

3 دیدگاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن