رمان استاد خلافکار پارت 46 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴۶

 

لب‌هاش با قدرت روی لب هام نشست و تمام خشمش رو با بوسیدن حریص لب هام تخلیه کرد.
اولین بار بود که از جانب آرمین این طوری بوسیده می‌شدم.همه چیزش با گذشته فرق می‌کرد.قبلا طولانی ترین بوسه‌ش ده ثانیه بود و الان قصد عقب کشیدن نداشت.
نفس کم آوردم و به سینش مشت کوبیدم با نفسی بریده لبش و جدا کرد.
تحلیل رفته گفتم
_نکن آرمین من دیگه دوستت ندارم.نمی‌خوام بهم دست بزنی نمی‌خوام نزدیکم باشی بفهم اینو! برو عقب…
صاف نشست و دکمه های پیراهنش و یکی یکی باز کرد و خودش رو زد به کر بودن و دوباره خم شد سمتم.
دستش به سمت شلوارم رفت و بی تاب زمزمه کرد
_منم دوست ندارم اما برای ارضا کردنم بد نیستی هانا مجد…
اخمام در هم رفت و اون لعنتی حتی بهم مهلت اعتراض هم نداد.
* * * * *
_پاشو لباسات و بپوش یهو سر و کله‌ی اون توله سگ پیدا نشه!
می‌خواستم بلند بشم اما نمی تونستم.
آرمین نمی‌دونست من اون هانا ی سابق نیستم و می‌خواست بدتر از گذشته باهام رفتار کنه.
مثل قبلا که کارش نصفه میموند صورتش مثل شمر شده بود. نگاهم کرد و غرید
_باکره نیستی که بگم ترسیدی پس چه مرگته؟
پلکام روی هم افتاد.نه اینکه کامل بیهوش بشم اما توان باز نگه داشتن پلکامم نداشتم.
_بلند شو هانا نقش بازی نکن واسم!
اون احمق نمی دونست من اگه توانش و داشتم یه لحظه هم انقدر نزدیک بهش نمی‌خوابیدم!
وقتی جواب ندادم انگاری نشست و صداش نگران شد و دوباره صدام زد
_چرا چشاتو بستی؟
ضربه ای به گونم زد و این بار صداش رفت بالا
_باز کن چشاتو هانا…با توعم…
به سختی لای پلکم و نیمه باز کردم و چشمای نگرانش و دیدم کلافه نفس کشید و غرید
_دیگه حق نداری چشاتو ببندی!
خیره نگاهش کردم که بلند شد.لباسام و از روی زمین برداشت.بی رمق چشامو بستم و فهمیدم که داره لباسام و تنم می‌کنه.
چند دقیقه بعد روی دستاش بلندم کرد و با قدمای تند راه افتاد.

*********************************

زیر لب نالیدم
_نریم بیمارستان… مستی تو می‌فهمن!
صداش و شنیدم که دستور داد
_برو بالا حواست به آیلا باشه.
بازم زیر لب نالیدم
_نمیخوام منو ببری بیمارستان.
عصبی غرید
_ببند دهنتو…
نگاهش کردم که اخماش در هم رفته بود و گردن و گوشاش قرمز شده بود.
منو روی صندلی جلوی راننده خوابوند و خودشم سوار شد…
نگاهش کردم و گفتم
_حالم بهتره.واسه یه بارم شده به حرفم گوش کن!
مشتی به فرمون کوبید و عربده زد
_اگه حالت خوبه چرا راه به راه لش میشی این ور اون ور…چه مرگته تو؟
بغض دار گفتم
_فکر کن دارم میمیرم.مهمه واسه تو؟
از خشم نفسش بالا نمیومد سرش و جلو آورد و غرید
_اوهوم مهمه…چون تا من نخوام حق مردن نداری!
پوزخند زدم
_پس درد تو اینه… اگه من بمیرم نمی‌تونی انتقام بگیری و دل تو خنک کنی!
ضربه ی محکمی به فرمون زد و طوری عربده کشید که شیشه های ماشین لرزید
_خفه شو… خفه شو… خفه شو…چهار سال پیش که یه قبر خالی نشونم دادن چرا یه بار نموندی با افتخار به گندی که بالا آوردی نگاه کنی؟از دور هم شده چرا یه بار حال منو ندیدی؟من به خاطر تو… توعه هرزه ی بی همه چیز مردم! مثل سگ بالا سر قبر خالیت التماس تو کردم برگردی! انقدر خوردم و کشیدم تا یادم بره اما نرفت…اما حالا شرایط فرق کردی. مرده و زندت فرقی واسم نداره حالا که دیگه عرضه ی ارضا کردنمم نداری حالت که خوب شد گورت و گم کن می‌خوای بمیری یا نه ربطی به من نداره اما دور دخترم نمیای!
ناباور گفتم
_آیلا دختر منه…
عربده کشید
_آیلا مال دوتامونه… اما تو با این چهار سال حق مادریت و ازش گرفتی. چهار سال بی پدر بزرگش کردی
مثل خودش داد زدم
_چه پدری؟پدری که قبول نداشت بچه مال خودشه؟
نفس عمیقی کشید و با چهره ی کبود گفت
_من عقیم بودم!

********************************************************

_وقتی شک کردی به زنت و بچه ی خودت و قبول نکردی برای جفتمون تو مردی! آیلا فقط مال منه!هیچ وقت هم نمی فهمه که تو باباشی!
خواستم پیاده بشم که دستم و گرفت.
نگاهم کرد و گفت
_واسه آیلا یه جوری پدری می‌کنم که این چهار سال اصلا یادش نیاد اما تو…تقاص تک تک روزایی که منو از دخترم دور کردی و میدی هانا… تقاص تک تک لحظه هاشو…
ترسیدم ازش اما فقط نگاهش کردم و در نهایت پیاده شدم.
سرم گیج رفت اما به روی خودم نیاوردم و غریدم
_اسمم هانا نیست اگه تو تا آخر عمرت تو حسرت دخترت نسوزی
* * * *
چشمام و باز کردم و با دیدن جای خالی آیلا وحشت زده نشستم. اون بدون بیدار کردن من هیچ وقت از جاش بلند نمیشد بره.
تند بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم و از بالای پله ها پایین و نگاه کردم.
دیدمش اونم در حالی که توی بغل آرمین ضعف رفته بود از خنده.
حس بدی به دلم سرازیر شد. آرمین می‌خواست اونو از من دور کنه؟
همون جا روی پله نشستم و نگاهشون کردم.
حرصم گرفت. من این بچه رو این طوری تربیت کرده بودم که راحت توی بغل این و اون بشینه و با نیم وجب قدی که داره عشوه خرکي بیاد؟
یه کم که حالم جا اومد.بلند شدم و صداش زدم.
نگاه جفت شون به من افتاد. با اخم گفتم
_بیا بالا آیلا…!
بچه پرو گفت
_تو برو مامان من و آرمین جون داریم حرف می‌زنیم یه کم دیگه میام پیشت.
ابروهام بالا پرید و گفتم
_راجع چی دارین حرف میزنین؟
باورم نمیشد که برای اجازه گرفتن به آرمین نگاه کرد و نمیدونم از نگاهش چی خوند که گفت
_خصوصیه مامان جون!

******************************************************

دهنم باز موند. این تا دیروز بدون اجازه ی من آب هم نمی‌خورد و حالا…
نگاهی با حرص به آرمین که لبخند محوی کنج لبش بود انداختم و رفتم بالا…!همین مونده بود دخترم و با من سر لج بندازه.
وارد اتاقم شدم و به سمت حموم رفتم. انقدر سوخته بودم که فقط آب یخ آرومم می‌کرد.
یک ربعه دوش گرفتم و لباس پوشیدم. از لج آرمین غلیظ آرایش کردم و موهامم چون از موی رنگ شده خوشش نمیومد باز گذاشتم.
پوزخندی زدم و گفتم
_من که میدونم هنوزم عاشقمی.فقط باید به خودتم ثابت بشه که من نباشم تو هیچی نیستی آرمین تهرانی!
با سر و صدایی که از بیرون اومد درو باز کردم و با دیدن کمد دخترونه ای که داشتن میاوردن بالا ابرو بالا انداختم.
یکی از کارگرا با خیرگی بهم نگاه کرد که اخمی کردم. همون لحظه آرمین از اتاق آخری بیرون اومد و با دیدن من چنان نگاه وحشتناکی بهم انداخت انگار که لخت وایستادم!
به سمتم اومد که عقب رفتم.اومد تو درو بست و غرید
_انقدر بی حیا شدی که با این وضع وایمیسی جلو اینا؟
نگاهی به سر تا پام انداختم و گفتم
_من که لباسم خوبه!
از لجش با خونسردی ادامه دادم
_خیلی پوشیده تر از لباساییه که اون ور می‌پوشیدم.
فکش قفل کرد.جلو اومد و بازوم و محکم توی دستش گرفت.

*********************************************************

صورتم از درد در هم رفت.چنان بازوم و فشار داد که آخم در اومد.
_ولم کن وحشی
فاصله رو از بین برد و تا خواست چیزی بگه در اتاق باز شد و آیلا با جیغ و داد گفت
_مامان بیا نگاه کن همه ی اینا مال منه.مثل اتاق پرنسس ها شده یه عااالمه عروسک هم هست.

بازوم و ول کرد.
با لبخند اجباری گفتم
_دیدم مامان جون!
دستم و گرفت و گفت
_بیا با هم بریم نگاه کنیم.
آرمین نذاشت دنبالش برم دستم و کشید و گفت
_مامانت یه کم دیگه میاد…. تو برو عروسکاتو از جعبه بیار بیرون
آیلا با ذوق و شوق رفت.
آرمین در اتاق و بست و در حالی که سعی داشت خونسرد باشه گفت
_درشون بیار!
اخم کردم و گفتم
_در نمیارم!
_مجبورم نکن جرشون بدم تو تنت درشون بیار!
محکم گفتم
_لباس پوشیدن من ربطی به تو نداره. کارگرا هم که دارن میرن پس دردت چیه؟
با صورت کبود شده از خشم غرید
_دردم اون چهارسالیه که همه جای زن منو دیدن و مالیدن و من بالا سر یه قبر خالی ناله زدم درشون بیار…

فقط نگاهش کردم که به سمتم اومد و بدون رحم یقه‌ی پیراهنم و گرفت و توی تنم جرش داد.
نگاهش و به ساپورتم انداخت و گفت
_اونم در بیار
با حرص گفتم
_باشه تو برو بیرون
_واسه همه باز گذاشتی خودت و فقط شوهرت نباید ببینه؟
از نگاهش خجالت می‌کشیدم.پیراهن پاره رو جلوی بالا تنم گرفتم که با خشم همون یه تیکه پارچه رو هم از دستم کشید و پرت کرد اون طرف!

*******************************************

حالا از شانسمم باید این ست یاسی رو می‌پوشیدم که فرم سینه‌هامو برجسته تر نشون میداد.
تکیه زد به دیوار و با اخم براندازم کرد.
بدون در آوردن ساپورتم خواستم به سمت کمد برم که جلومو گرفت.
خیره نگاهم کرد و خودش به سمت کمدم رفت. از توش یه تاپ قرمز با دامن خیلی کوتاه در آورد و انداخت جلوی پام و دستور داد
_بپوش
کلافه گفتم
_آرمین من اینا رو…
وسط حرفم پرید
_بپوش هانا…کاری نکن از خونه بندازمت بیرون و حسرت آیلا رو به دلت بذارم.
این کار و می‌کرد؟ازش بعید نبود.
با حرص لباسا رو برداشتم و اون عوضی هم یه لحظه نگاهش و از روم برنداشت.
لباسا رو که پوشیدم سر تکون داد و گفت
_از این به بعد وقتایی که من خونم همین طوری لباس می‌پوشی! شلوار ببینم تو پات یا لباس آستین داشته باشه پشیمونت می‌کنم.
حرفش و زد و جلوی چشمای مات بردم از اتاق رفت بیرون.
چند بار نفس عمیق کشیدم
_آروم باش هانا…یه مدت کوتاه تحمل کن…. دوباره با دخترت برمی‌گردی!

 

 

 

 

162 دیدگاه

    1. امممم شاید باورنکنی ولی من ۱۴ سالمه اما همه بم میگن قدم هم تجربه یا فهم نمیدونم هرکی اسمش و ی چی میزاره خلاصه به بیشتر از سنم میخوره البته اینم بگم ک ی سری هام میگن نه به اندازه سنم میفهمم

      1. خوشحالم که تو سن من چند نفری ستن .اما من برعکس اصلا انگار کلاس چهارمم .اخه من هیچ وقت با مانتو وشال وشلوار بیرون نمیم خیلی اروپایی میگردم تاحالاهم که خدارو شکر کسی بهم گیر نداده .ولی قدن بلنده و خیلی لاغرم

          1. سلام به همه باتشکر از ادمین که برای ما پارت ها رو میذارن .راستش من مدت هاست رمان رو وکامنتاتون رو می خونم اما خوب تاالان نظری نداشتم .اما آزاده جون منم با افتخار چادریم .

        1. سلام دحترترک شما چندسالته
          البته من فقط به خاطر این سوال پرسیدم ببینم ازمن بزرگترم هست اینجا یانه
          من ۲۸ساله امه

          1. داداش ساشا چرا داغ میکنی شاید تو اینستا دیده باشه!!!
            مگه حتما باید کسیرو دید
            من خودم شما جانی دپ فرض میکنم

          2. ازاده خانم من داغ نکردم همین طوری برا شوخی گفتم اخه منو جانی دپ خخخخخخ
            هشتک خانم فک کردی مثلا چندسالمه

          3. راستش من خیلی وقت این رو مان و میخونم بعد ی بار اتفاقی اومدم تو نظرات ی چند هفته ای نظرات و میخوندم ک تکس های شما و آزاده جون و دیدم ک کلا ی سری تصوراتی نسبت ب شما و آزاده جون داشتم همین باعث شد ک فکر کنم سنتون بیشتر

    1. یه جوری تشکر میکنی اینگار ۱۰ صفحه گذاشته یه ۲ خطی ۳ خطی میزاره ک صدامون درنیاد والا تشکر کردن لازم نیس

      1. سلام آزاده خانم ببینید باز نوشته میگه ساعتت ۱۲پارت می ذارین
        اصلا یه چیزی اقا من دیگه اسممو میذارم ساشا کسی باز اسممو نذاره خواهشا

    1. Bادمین عزیز خسته نباشیم و مرسی بابت پارت جدید شما گفتین ساعت ۱۲ پارت جدید رو میزارین میدونم کمی مشکل و شاید بیکار نباشین اما لطفا در اسرع وقت بزارین

    1. سلام ، مگه یادتون نیست🤔 آخر رمان عروس استاد هم مشخص شد دیگه ، آرمین به هانا گفت من نمیتونم بچه دار بشم و عقیمم هانا هم گفت لابد درمان شدی برو دکتر.
      تو همون عروس استاد مشخص شد

  1. سلام ادمین میشه بپرسم این ناشناس که گفته ۱۲:۷شد کی بوده زمانی که من نبودم میشه ته تو ماجرارودربیاری برام ادمین جان من مطمئن هستم که من اینو ننوشتم اخه اگه کسی هم هست خواهشا اسمشو عوض کنه بعدم ادمین جان هرکی دوسدداری جواب اینو بده دیگه

  2. سلام
    یعنی پارت ۴۷؟ پس کو چرا نذاشتین؟
    حدسم درست بود هانا مریضه و این یعنی شروع فاجعه برای ارمین!!
    دلم کبابه براش

        1. ادمین به قول دخترخاله ام میگه من دیگه باتواهرم یاهمون قهرم خخخخخ
          هیچی داداش من پشت دستمو داغ کردم که دیگع ازتوسوالی نپرسم

  3. ای جانم آرمین و آیلا❤😀😀😀
    امیدوارم نویسنده از این به بعد از عاشقانه های این پدر و دختر زیادتر بزاره😍😍😍
    خیلی دوست دارم تو یه سکانس خیلی هیجانی آیدا بفهمه که آرمین باباشه🌠☺☺
    هانا هم کوتاه بیاد دیگه 🤦‍♀️ آرمین و خیلی اذیت کرده واقعا🖤

      1. واااا چرا مثلن اون بیچاره چیکار کرده اتفاقا من طرف هانام چون بالاخره اونم حق داره دیگ ن؟؟؟
        ارمین قبل رفتن هانا خیلیییییی بیشعور بود اصن سگ بود حقشه واقعا!
        به هانام اصن اعتماد نداشت میگف بچه یه نفره دیگس اون بچه من نیس حالا اومده واس من بچم بچم میکنه!
        واقعا خیلی بی چشم و روئه.

  4. هانا چشه؟؟؟
    چرا خبرش برنمیگرده همون قبرستونی که بوده؟؟؟
    این ارمین اسکول چرا دلش واسه این شل مغز میسوزه؟؟؟
    ای بابا داستان خیلی دیگه داره کششششش میاد
    اسکول کردین ما رو ؟
    من اعتراض دارم یکی جواب بده

  5. آدمین جان من یه رمان دارم می نویسم به اسم انتقام شیرین چطور می تونم باهاتون در ارتباط باشم؟ تلگرام ندارم ولی واتساپ اینستا دارم.

  6. اقایاخانم#_#چون نمی دونستم اسمتون چیه ولی من پیامتونو که گفته بود اخرنفمیدین کی بود آقاساشا من اشتباه منظورتونو متوجه شدم فک کردم گفتیم اخرنفهمیدیم ساشا کدوم بود که نوشتم ساشامنم امری دارین
    وجواب سوالتون نه والا ادمینم که قهرکرده بامن جوابمو نمی ده به خاطر همینم اسممو از ناشناس تغییر دادم کردم ساشا اسم واقعیم

    1. من دخترم اسمم هم ملیکای ک ای کاش نبودم بی خی اوکی منظور منم این بود ک اخر فهمیدین اون ناشناسه کی بود

    2. و ی چیز دیگه اینکه اقا ادمین فکر کنم کلا مدلشون همینه هر چند منم جای ایشون بودم همین کار و میکردم اما ن با همه

  7. یه جوری نوشتید هر شب پارت میذاریم هر کی ندونه فک میکنه ی پارت جانان میذارید خداوکیلی شما به این دو خط میگید پارت ؟؟ ما را چی فرض کردید؟؟😐😏میخواید بازدیدتون بالا برده؟؟🤔

  8. چرا اینجوری پارت میذارین، اون از اولش که دق میدین آدمو، ۴الی۵ روز یه بار….. حالا هم که قطره چکونی، یه پارگراف… داستان خیلی کش پیدا کرد، نمیخواهید تمومش کنید…

  9. ادمین جان بقیه رمانای این سایت پارت جدیدشون نیومده؟؟
    بیشتر از دوهفته شده میخوایم بدونیم چی به سر آیلینو اهورا میاد
    یا آرمان و سوگل چی میشن

  10. وای من شدیدا جذب شخصیت آرمین شدم شبیه هیتلره حرفش یکیه😁و البته زور گو😐

  11. دوستان خانزاده رو من دارم تو یه کانال میخونن هرروز یه پارت اندازه همینو میاد خدایی خانزاده هم دیگه خیلی داره کشش پیدا میکنه

          1. باش عزیزم اخه میدونی زبان مادریمون ترکه واس همین بیشتر ترکی حرف میزنیم
            ینی بیشتر با اون راحتیم تا فارسی ولی باشه

        1. چش نیست ولی جدیدا آهنگاش غیر اخلاقیه
          قبلا آهنگاش قشنگ تر و خاکی تر بود البته
          من مسخره بازیشو دوست دارم

  12. دوستان عزیز من واقعا بعضی وقتا بعضی از نقدا رو نمی تونم درک کنم
    نویسنده محترم هر شب پارت بیرون میده که قبول دارم کمه اما همینه که هست! ادمین تا قبل از این پارت (۴۶)هر چهارتا پارتی که نویسنده هر شب بیرون میداد رو در قالب یه پارت تو این سایت میزاشت
    خیلی از شما ها که به تلگرام دسترسی نداشتینو دوست داشتین هرشب پارت داشته باشین بار ها بارها کامنت کردین که ادمین همون پارتا رو ت سایت هم بزار
    حالا ادمین همین کارا کرده هر شب که تو کانال تل پارت گذاری میشه اینجا هم گذاشته میشه
    من واقعا متوجه نمیشم چرا هی سوالا و کامنتای بیخودی میپرسین و میزاری:||||||

      1. خب ما هم اینو میدونیم اتفاقا من فقط از تل میخوندم ولی بعدش دیدم ک اینجا هم میذارین گفتم از اینجا بخونم ولی ما هم میگیم ک یکمی بیشتر باشه دیگه خداییش خیلی کمه

        1. ببین من الان دهمم امتحانات ترم نهمم بود عروس استاد تموم شد از همون موقع تا حالا ماها ی ریز گفتیم زیاد کن پارتا رو ال کن بل کن
          بنظرتون هیچ کدومشون رو گوش کردن؟؟!!!
          بنابراین هر کی میخواد بخونه با همین فرمون هم شده ادامه میده
          نویسنده ب حرف هیچکی گوش نمیده کار خودشو میکنه

          1. دقیقااااا اصلا به نظر کاربران توجه نمیکنه واسش مهم نیس. اصلا میشناسین این نویسنده رو ؟

          2. در همین حد که اسمش ترنمه
            ولی اگه میشناختمش که تو انفرادی حبسش میکردم مجبورش میکردم پارت بنویسه:|

  13. من يه سوال دارم كه ميدونم جوابي نميديد ادمين
    و اونم اينه كه كو پارت جديد از تدريس عاشقانه لامصب

        1. هیه من بو جونردی نظر وریرم اما چوخداناندی بی سایتا رمان اوخورام
          سن هارالیسان من چی ماکولویام (منطقه آزاد ماکو)

  14. راستي فكر نكني خريم نفهميديم كه پارتات سه تا چهار خطه ها
    همچين نوشتي پارت گذاري انگار چيكار ميكني كاش نويسنده بدونه مغز چيه و ازش استفاده كنه و بنويسه لامصب اون تو كپك زد

  15. بنظرم هرچندروز یکبار پارت بزارید بهتره…اونجوری لااقل درست وحسابی میخونیم…ولی حالا چندخط میخونیم وبعدتوخماری میمونیم

  16. سلام نویسنده جان
    مرسی که هر شب پارت میذاری ولی انصافا بیشتر از ۱۰تا خط بذار دیگه یه ذره بیشتر
    🙂

  17. بابا ادمین جان تروخدا یکمی بیشترش کن یه خط میخونیم بعدش ۲۴ ساعت تو خماری میمونیم اه انصاف نیس ک…

  18. خدایا خودت صبر بده😤😤😑 هانا چرا اینجوری شده؟😑😑😑 تازگیا خیلی دلم برای آرمین میسوزه😑 حقش نیست. هانا خیلی غیر منطقی شده دیگه. آیلا دختر آرمین هم هست. نویسنده جان تو رو خدا آیلا هر چه زودتر بفهمه آرمین باباشه..
    خواهش میکنم هانا دیگه نتونه آیدا رو از آرمین جدا کنه. هر چه زودتر هم آرمین و هانا مثل سابق شن. دلم برای عشق بازیشون تنگ شده🖤

  19. سلام دوستان قبلا که پارت نمیذاش ادمینو بیچاره میکرین الان هم میذاره اینجوری میگین ادمین که مقصر نیس نویسنده باید بنویسه.
    رراستی دختر ترک منم ترکم😍😑

  20. سلام مریم جون ببخشید که توی پارت های قبل بخاطر جواب دادن سوالم ازت تشکر نکردم چون این گوشی و سیمکارت مال من نبود و مال خالم بود و بهش دسترسی نداشتم اما الان ازت تشکر میکنم که بهم احترام گذاشتی و جوابم رو دادی اما این جواب سوالم نبود سوال من این بود ایا کسی میدونه که چطور رمان دانشجوی شیطون من رو پیدا کنم ؟ و تو هم به من ادرس رمان دانشجوی شیطون بلا رو دادی اما این جواب سوال من نبود دانشجوی شیطون بلا در مورد امیر علی و نوراست اما رمان من در مورد امیر و ساراست که هیچ جا پیداش نکردم تو رو خدا اگه کسی میدونه کجاست به منم بگه تا منم بخونم ممنون.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن