رمان استاد خلافکار پارت 34 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳۴

با درد دستم و روی شکمم گذاشتم که داد زد
_حالا دیگه نقشه ی فرار می کشی؟کجا میخواستی بری؟
از شدت درد نمی تونستم جواب بدم.
بی رحمانه زیر بازوم و گرفت و کشید. بلندم کرد و با غیظ گفت
_لیلی من پاش برسه حتی تو رو که تا سر حد مرگ دوستت دارم با یه گلوله خلاص می‌کنم پس نذار کارمون به اونجا برسه.
با درد نالیدم
_ولم کن امیر.
منو سمت دیوار کشوند و هلم داد.
چند تا زنجیر به دیوار آویزون بود.حلقه‌های زنجیر رو دور مچ دست و پاهام بست.
بی رمق نگاهش کردم و گفتم
_من یه حیوون نیستم که منو زنجیر می‌کنی امیر.
اعتنایی به حرفم نکرد…یکی از آدماش و صدا کرد. نمی فهمیدم چی‌کار داره می‌کنه!
آخه این چه وقت بخیه پاره کردن بود؟میتونستم فرار کنم اگه این درد لعنتی امونم و نمی برید.
چند لحظه بعد با دیدن سرنگ توی دستش برق از سرم پرید.
نکنه میخواست همون بلایی که سر آرش آورد و سر من بیاره؟
وحشت زده نگاهش کردم که کنارم نشست.
با لکنت گفتم
_ا…اون چیه امیر؟
مثل سنگ شده بود. غیر قابل نفوذ!
خیره شد بهم و گفت
_با فرار کردنت نا امیدم کردی لیلی! وقتی من سعی داشتم همه چیو اوکی کنم تو خرابش کردی.
تنم و روی زمین کشیدم و گفتم
_من فقط میخواستم به مامانم زنگ بزنم از لاله بپرسم.
انگشتش و جلوی بینیش گرفت و کشدار گفت
_هیش!!!!
به سرنگ توی دستش نگاه کردم و گفتم
_اون چیه؟میخوای منم مثل آرش…
سری به طرفین تکون داد و گفت
_معلومه که نه ملکه‌ی من!
دستم و محکم توی دستش گرفت و آستینم و بالا زد و گفت
_فقط یه مجازات کوچولو!
سوزن آمپول رو به رگم نزدیک کرد و با وجود تمام تقلاهام،پیروز شد بهم تزریقش کنه..
زبونم از ترس بند اومده بود.. بلند شد و گفت
_نگران نباش.فقط آرومت می‌کنه.
با داد اسمش و صدا زدم که اعتنایی نکرد و از زیرزمین بیرون رفت.

چشمامو باز کردم و کش و قوسی به بدنم دادم..
لبخندی روی لبم نشست و بالش پر و توی بغلم کشیدم..
دلم می‌خواست بازم بخوابم اما دیگه خوابم نمی‌برد..مالشی به چشمام دادم و بلند شدم..
جلوی آینه ایستادم و لبخند زدم.دلیلش و نمیدونستم اما حالم خوب بود..یه عالمه انرژی درست مثل سابق!
آهنگی پلی کردم و در کمدم و باز کردم. تا کی غصه بخورم؟برای منی که هر روزم و با رقص شروع میکردم این همه غم زیادی بود.
در حالی که موهام و شونه می‌زدم جلوی آینه قر میدادم که با باز شدن در صاف ایستادم.
قامت امیر جلوی دیدم اومد. لبخند محوی زد و گفت
_بیدار شدی!
با نگاه تندی گفتم
_نه خوابم هنوز.
به سمتم اومد و گفت
_هوس رقص کردی سر صبحی؟
جوابی ندادم.چشمام ریز شد.نمی دونم چرا اما یادم نمیاد دیشب چه طور خوابیدم؟ کی خوابیدم انگار هیچی توی حافظه‌م نبود.
دستی به شکمم کشید و گفت
_جای بخیه هات که درد نداره؟
گیج سر تکون دادم که دستاشو دورم حلقه کرد و سرشو جلو آورد که تند پریدم عقب و گفتم
_می‌خوام برم دوش بگیرم.
زیر سنگینی نگاهش نفس زنون پریدم توی حموم و خواستم درو ببندم که پاش و لای در گذاشت و اومد تو.
نگاهش کردم که به سمت وان رفت و آب و باز کرد. تیشرتش و از تنش در آورد و گفت
_منم هوس دوشش گرفتن کردم

وان و آماده کرد.چسبیدم به در و گفتم
_من نمیام با تو خجالت می‌کشم!
کمرم و گرفت و زمزمه کرد
_از من خجالت می‌کشی؟
به چشماش زل زدم و گفتم
_ازت می ترسم.
واقعا هم می ترسیدم.به نظرم زیادی بزرگ بود. قدش خیلی بلند بود. هیکلش خیلی گنده بود.وقتی روبه روم می ایستاد حس یه عروسک و داشتم که توی دستاش گیر افتاده.
خندید و گفت
_منم ازت می ترسم…با اون چشمات هر لحظه بیشتر جادوم می‌کنی.
موهام و نوازش کرد و ادامه داد
_مامانت و لاله تا هفته ی دیگه میان پیشت.
ذوق زده گفتم
_راست میگی؟
سر تکون داد. از شدت خوشحالی مغزم از کار افتادم و پریدم بغلش و گفتم
_باورم نمیشه بالاخره مامانم و لاله رو می بینم.
جوابی نداد… به خودم اومدم و فهمیدم اینی که از گردنش آویزون شدم امیره!
دستام پایین افتاد و خواستم کارم و ماستمالی کنم که بدتر خرابش کردم
_وان پر شد.
ابرو بالا داد و گفت
_در بیار لباساتو!
مثل چوب ایستادم. دستش جلو اومد و دکمه‌های لباسم و باز کرد.
حواسم به کل پرت چشماش شد. مظلومیت نگاهش،لبخند محوش… ریش و موهای خرمایی خنکش!
گردن سفید و کشیدش…لبهاش… بلاهایی که سرم آورده قابل شمردن نیست اما با این وجود وقتی به صورتش نگاه میکنم ازش متنفر نیستم.وقتی به صورتش نگاه می‌کنم به جای یه مرد خلافکار یه پسر بچه‌ی معصوم رو می‌بینم که به مادرش تجاوز کردن و پدرش خودش و کشته!
پسر بچه‌ی تخسی که هیچ کس دوستش نداره.
بلوزم و از تنم در آورد. دستم و گرفت و به سمت وان حموم کشید و بی اختیار دنبالش کشیده شدم.

لباس رو جلوی خودم گرفتم.تا حالا چنین لباسی توی عمرم ندیده بودم.
کاملا معلوم بود گرون قیمته!محو لباس شده بودم که در اتاق باز شد…
از توی آینه امیر و دیدم و گفتم
_چرا باید اینو برای اومدن مامانم و لاله بپوشم؟این برای یه جشن خیلی بزرگ مناسبه.
به سمتم اومد و گفت
_خوب ما هم به یه جشن بزرگ دعوتیم. بعدش میریم فرودگاه دنبال مامانت و لاله باشه؟
چشم ریز کردم و گفتم
_چه جشنی؟
_یکی از دوستام… بزرگ‌ترین پارتی های استامبول و می‌گیره میخوام امشب بدرخشی.
با اخم گفتم
_و چرا فکر کردی من یه عروسک خیمه شب بازیم که با لباس سیرک کنارت راه میام؟
جلو اومد و گفت
_چون که من می‌خوام عزیزم.
لباس و پرت کردم روی زمین و گفتم
_من اینو نمی‌پوشم!
نفسش و فوت کرد و گفت
_اذیت نکن لیلی!
با سر تقی گفتم
_باهات میام اما اون چیزی و می‌پوشم که دلم میخواد.
با اخم گفت
_میدونی که اگه بخوام مامانت و لاله رو با همون هواپیمایی که اومدن برمی‌گردونم پس تا یه ساعت دیگه آماده باش عزیزم.
حرفش و زد و جلوی چشمای به خون نشسته م از اتاق بیرون رفت.
با حرص لگدی به لباس زدم.خوشگل بود اما من نمی تونستم اینو بپوشم.
به خاطر قد کوتاه و دکلته بودنش…
اما اگه نمی پوشیدم و مامانم و برمی‌گردوند چی؟
نفسم و فوت کردم.. از این دیوونه هر کاری بر میومد.
ناچارا لباس و برداشتم. فوقش باید ساپورت می‌پوشیدم و یه چیزی روی شونه هام می‌نداختم

🍁🍁🍁🍁

کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

رمان زیبای عبور از غبار به صورت کامل در وبسایت رمان برتر گذاشته شد 

رمان عبور از غبار پارت یک

43 دیدگاه

    1. این همه خواننده انقد منتظر موندن واسه ی پارت دیگه تازه این پارت بدتر بود کوتاهی ب کنار چرا این پارت انقد مضخرف بود :\
      رمان ب این قشنگی لطفا خرابش نکنین
      (من فک میکنم از الان ب بعد هانا وارد رمان بشه)
      در کل این رمان خیلی خیلی خوبه 😍😍 عالیه
      ممنون بابت تمام زحمات

    1. آيا فقط من اسكولم يا اسكلايه ديگه اي هم هستن كه با اين كه رمان داره به گا ميره هنوز ميان ببينن پارت جديد گذاشته يا نه؟؟؟؟؟😐😑😑😑

      1. آره هستن از قدیم گفتن تاابلهه در جهانه مفلسا در نمونن البته با جمع نیستم ببخشین اگه ناراحت می شین شرمنده.

  1. خواهش میکنم نه تو رو خدا😭😭😭😭😭
    من می خوام لیلی و آرش بهم دیگه برسن😑😑😑😑
    بیچاره اون آرش که معلوم نیست الان در چه حالیه😑😑
    من نمی فهم توی یه پارت چطور این قدر نظر این لیلی بی شعور راجع به امیر عوض شد😐😐

  2. چه بلائی سر این لیلی آورده که پاک خل شده؟ 🤦‍♀️ آقا آرش بدبخت چی پس؟ من اصلا دلم نمی خواد اینجوری تموم شه که اینو امیر بهم برسن☹

  3. اقا بیاید همگی یه گروه تشکیل بدیم منو جانت و نیکا و نازلی و یاس وازاده و فضولک و ترسا و نهال و مریم و فاطمه و luhanو kris و ایلا و ایدا,و صبا و ارزو سایا و هستی و لینا و پگاه و نیلوفر و ریحانه و هانا و مانلی و مهدیه و مرجان و پارمیس و ,,,,و بقیه رفقا, اعتصاب کنیم بر علیه استاد خلافکار و خواستار بازگشت شکوهمندانه ارمین و هانا باشیم!!

    1. خخخخخخ
      فکر جالبیه😂😂😂
      خدایی منم این رمان رو فقط بخاطر آرمین و هانا شروع کردم
      ولی هانا که اصلا نی آرمین هم میاد یه بوق میزنه میره..!😐

    2. من میگم همه با هم یه جا قرار بزاریم خودکشی کنیم شاید نویسنده دلش سوخت یا عذاب وجدان گرفت منکه خدایی حلالش نمیکنم با این رمانای دور از واقعیتش
      ولی جدی خیلی کسل کننده شده اه اه به ما چه که باهم رفتن حموم چقدر بی معنیه یهو لیلی حامله میشه یهو بچش سقط میشه یهو حالش خوب میشه انگار نه انگار بچه ای هم بوده یهو میاد استانبول الانم که با خلاف کاری که ازش متنفره میخاد پاشه بره مهمونی :////

    3. دقت کردین یه دفعه آرمین مثل جن یه جاهایی ظاهر میشه یه سری واقعیت هارو واسه لیلی میگه یه دفعه غیب میشه حالا باید منتظر باشیم ببینیم کی قراره تو ترکیه ظاهر بشه 😁😁😁😁

  4. سلام ایلین جان خوبی عزیزم؟
    من با شما موافقم
    الانم اصلا نظری در مورد پارت ندارم چون قبلا حرفم رو زدم
    لیلی بدترین کاراکتر این قصه است،و داره با حماقتهاش روند قصه رو خراب میکنه
    باور نمی کنم اگر یکی دو پارت مونده به اخر نویسنده بیاد بگه همش نقشه بوده و لیلی بازیگر این نقشه
    چون دیگه بلایی نموند که سرش نیاد،تجاوز،دیوانگی خواهر،حاملگی،سقط ،تیر خوردن تا حد مرگ،اواره شدن تو کشور غریب،الانم که قراره ی دکلته بپوشه و عین دلقکها بره برای امیر تو مهمونی قر بده!!!

  5. سلام این رمان خوانندهای زیادی داره ی پیشنهاد ب ادمین عزیز بدم،اگه میشه رای زنی با نویسنده رمان داشته باش حداقل هفته ای یکبار بیان اینجا درمورد پارتا گفتگو کنیم
    واقعن بچهای با استعدادی داریم نقدای بجا خوبی میکنن
    به نظرم کمک شایانی در روند ادامه داستان میشه شایدم بهتر از اینی ک هست!!حتی برا فصل بعد این رمان.یا حق

  6. ب نظر من امیر برا لیلی نقشه داره میخواد خوشگل موشگلش کنه ی بلایی سرش بیاره ای کاااش بکشش یا بفروشش ی عده ای از دست اسکل خانوم راحت بشن

  7. من نظرم اینه که لزوما قرار نیست ی قصه هر چقدر طولانی تر بشه پس یعنی فوق العاده تره
    من همینجا ی قصه خوندم کلا ۱۶ پارت طولانی بود و شروع و پایان ایده الی داشت و کلا قصه جای پرت و الکی نداشت و شاید خیلی خیلی کم
    روند قصه تا اخر لطمه نخورد فضاها ،ادمها،… همه چی سر جای خودش بود
    من با قصه هایی که یهو وسط همه چی قاطی میشه تو هم و نویسنده یادش میره هر کاراکتری برای چی اصلا ایجاد شده حال نمیکنم
    نظراتم رو میگم و منتظر بازخوردش میمونم
    معمولا تو هر قصه هر کسی از ی نفر خوشش میاد و به خاطر اون قصه رو میخونه
    اینجا ارش برای من دوست داشتنیه و دوست دارم بدونم سرنوشتش چی میشه ،شاید اگر ارش نبود این سری سوم رو ادامه نمیدادم
    و سری چهارم رو فقط به خاطر ارمین میخونم اگر زنده باشم البته

  8. با اینکه فک میکنم این رمان تخیله اما کنجکاوم بدونم آخر و عاقبت لیلی چی میشه ؟
    راستش آدمای این داستان ثبات شخصیتی ندارن 😐

  9. در پارت بعدی امیر به ملکوت اعلا می پیوندد و مخش از هم می پاشد (به حق پنج تن)
    و احتمالا در فصل چهارم به طور غیر منتظره ای از ملکوت اعلا به ملکوت عادیه خودمون ملحق میشود
    ها ها ها ها ممبر های عزیز تبریک میگم واقعا نام ما را باید در فهرست اسکولان گینس ثبت کرد
    نویسنده عزیز تر از جان خدای من سر شاهدع رمان عروس استادتو ۷ بار خوندم هر بار هم که خوندم برام جذابیت و تازگی داشته این رمانت هم دوست دارم اما حس میگنم تکلیفت با خودت روشن نیست بابا مجبوری دوتا سه تا با هم رمان بنویسی ؟؟؟اخه داری خلافکار رو مینویسی بعد تدریس عاشقانه هم می نویسی قطعا به فصل چهارم هم فکر میکنی حالا احتمال اینکه بازم بنویسی هم کم نیست
    خواااهر خواهشمندم یکی را همچو ادمی زاد بنویس

    1. سلام عزیزم
      از کجا میدونستی دقیقا قسمت بعد امیر به ملکوت اعلا می پیوند؟؟!!! برام جالب بود این حدستون!
      ولی خودمم ی حدسایی زده بودم که به زودی وارد فاز نقشه میشیم ولی خب حذف یهویی امیر کمی عجیب و غریب بود
      هرچند من به شدت خوشحال شدم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن