رمان استاد خلافکار پارت 31 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۳۱

 

نگاهم و ازش دزدیدم و گفتم
_برم یه چیزی واسه شام آماده کنم.
نموندم تا جوابی بشنوم و زیر سنگینی نگاهش از اتاق بیرون اومدم. توی اتاق خودم لباسامو عوض کردم و از پله ها پایین رفتم.
با دیدن آرمین کلافه گفتم
_بسه آرمین چه قدر می خوری و می کشی میمیری ها…
جواب نداد. طبق معمول عکس زنش و دستش گرفته بود و سیگار دود می‌کرد.
کنارش نشستم و گفتم
_تو کی انقدر عاشق شدی من نفهمیدم؟
پوزخندی زد و گفت
_خودمم نفهمیدم…منه خر،نفهمیدم اگه دستش بدم این حالمه…تا حالا مث سگ پشیمون شدی؟
با لبخند تلخی سر تکون دادم.نگاهم کرد و با لحنی که تا حالا ازش نشنیده بودم نالید
_دلم تنگه واسش…
اشک توی چشمم جمع شد،نفس عمیقی کشید و ادامه داد
_دلم تنگه واسه همه چیش،موهاش،عطرش،حرف زدنش…
بلند شد که نگران گفتم
_کجا میری؟
با صدای خفه ای گفت
_میرم هوا بخورم. اینجا نفسم بالا نمیاد.
بدون مکث از خونه بیرون زد.
دلم بدجوری واسش می سوخت.از تصور اینکه آرش یه روزی نباشه قلبم برای لحظه ای ایستاد.
بی طاقت به طبقه ی بالا نگاه کردم.دلم میخواست پرواز کنم سمتش اما روی نگاه کردن توی چشماش و نداشتم.
به آشپزخونه رفتم و خودم و سرگرم درست کردن شام کردم.
داشتم سالاد درست میکردم که حضورش و توی آشپزخونه حس کردم. سعی کردم کاملا بی تفاوت باشم. صندلی مقابلم و کنار زد و گفت
_یه ردی از امیر پیدا کردم.
تند سرمو بلند کردم که ادامه داد
_فردا با اسم مستعار توی یه هتل قراره یه معامله ای رو امضا کنه. بعدش هم با همون اسم بلیط گرفته.
خودمو جلو کشیدم و گفتم
_تو که نمیای مگه نه؟
با جدیت به چشام زل زد و گفت
_من جون اون حروم زاده رو میگیرم. حتی اگه قرار باشه تا آخر عمر پشت میله های زندون بپوسم تقاص تو رو،خودمو،لاله رو…تمام اون دخترای بدبخت و ازش می‌گیرم لیلی!

با ترس نگاهش کردم.مطمئن بودم این بار امیر رو می‌کشه!
بلند شدم. انگار منم نفس کم آورده بودم.
با صدای ضعیفی گفتم
_من میلی به شام ندارم میرم توی اتاقم استراحت کنم.
تند از آشپزخونه بیرون زدم و به اتاقم رفتم.با اینکه موبایل امیر خیلی وقته خاموشه اما باز شمارش و گرفتم.
طبق معمول خاموش بود.
نفسم و فوت کردم و روی تخت نشستم.
همون لحظه گوشی توی دستم لرزید.
به صفحه نگاه کردم و با دیدن شماره ی ناشناس با تاخیر تماس و وصل کردم.
صدای امیر که توی گوشم پیچید نفسم قطع شد
_لیلی.
مثل برق از جام پریدم و گفتم
_کجایی تو؟
با لحن خاص و گول زننده ای گفت
_یه خلافکار جاش و به یه سرگرد کوچولو که به خونش تشنه ست نمیگه نه؟
با جدیت گفتم
_پلیس جای قرار فردا تو میدونه. اونجا نرو…
ساکت شد. با حرص گفتم
_شنیدی؟فردا سر اون معامله ی کوفتیت نرو اوکی؟
_چرا؟مهمه واست دستگیر شدنم؟
من فقط نمی‌خواستم آرش قاتل بشه.اسمم و صدا زد و بی مقدمه گفت
_دیروز رفتی دکتر زنان.
رنگم پرید.با حرف بعدیش رسما وا رفتم
_حامله ای ازم؟
محکم پشت دستم و گاز گرفتم و در حالی که سعی داشتم صدام نلرزه گفتم
_نه،برای یه مشکل زنونه رفته بودم…
_می‌دونی که اگه بخوام می‌فهمم. پس خودت بگو!
چنگی به موهام زدم و گفتم
_نه… نیستم…من همون شبم قرص خوردم.مطمئن باش اگه بچت توی شکمم بود یه لحظه هم مکث نمیکردم و از بین می بردمش!
چیزی نگفت. نفسم و فوت کردم و گفتم
_فرداشب نیا اونجا…باشه؟
با صراحت گفت
_حالا که جام و فهمیدی،شاهرخم که دستگیر کردی. مدارک کافی برای دستگیر کردنم داری…من فرداشب بعد از اون امضا از ایران میرم.میخوام که تو هم باهام بیای!
با طعنه خندیدم و گفتم
_من باهات بیام؟بعد از اتفاقی که برای لاله…
با عصبانیت داد زد
_توی حماقت لاله من نقشی نداشتم بفهم اینو!
صدای دادش ساکتم کرد.با جدیت گفت
_فرداشب میای باهام.
مثل خودش محکم گفتم
_نمیام! تو هر گورستونی میخوای برو،البته اگه دستگیر نشدی!
شمرده شمرده گفت
_هنوز که منو نشناختی عزیزم. من،زن و بچم و ول نمی‌کنم اینجا.
گوشی توی دستم لرزید و با لکنت گفتم
_چی میگی تو؟
با صدای آروم ولی عصبی گفت
_میدونم حامله ای

عقب رفتم و بی رمق روی تخت نشستم.عصبی غرید
_میخواستی ازم مخفی کنی؟می خواستی بدون اینکه بهم بگی بچمو به دنیا بیاری؟
دستم و روی شکمم گذاشتم و گفتم
_من… می ندازمش…
برای اولین بار سرم عربده کشید
_ببند دهنتو…اون بچه به دنیا میاد لیلی،بلایی سرش بیاد زندگی تو سیاه میکنم!
پوزخندی زدم و گفتم
_مگه همین الانش زندگی مو سیاه نکردی؟
با جدیت گفت
_حتی نمی تونی تصورش و کنی با آسیب رسوندن به اون بچه چه بلایی سرت میارم.
صورتم جمع شد.. با مکث گفت
_مواظب خودت و بچمون باش….عزیزم.
تلفن و قطع کرد.لب گزیدم و دستم و روی شکمم گذاشتم و نالیدم:
_با از بین بردن تو بزرگ ترین انتقام و از امیر می‌گیرم اما…چه طور دلم بیاد تو رو بکشم وقتی میدونم زنده ای و قلبت میزنه!
روی تخت دراز کشیدم و چشمام و بستم.. من این بچه رو نگه میدارم اما،حسرتش و به دل امیر میذارم.
* * * * *
اسلحه کشیدم و گفتم
_دور تا دور هتل و محاصره کنید.جلوی تمام خروجی ها چند نفر و بذارید…نباید از دست مون فرار کنه.
خواستم برم داخل که سرگرد محمدی گفت
_تو نرو داخل لیلی!
با نگرانی گفتم
_آرش…دیر برسم امیر و میکشه. باید برم.
بی توجه به صدا زدناش به سمت پله ها دویدم و بالا رفتم.
ده دقیقه ی پیش با یه شماره ی ناشناس برام پیام اومد “طبقه ی دوم اتاق ۱۰۴ “
با این که می دونستم این پیام از جانب امیره اما چیزی به کسی نگفتم.
نفس زنون توی طبقه ی دوم جلوی اتاق ۱۰۴ ایستادم.
نفس عمیقی کشیدم. نگاهی به گلوله های توی تفنگم انداختم و اسلحه رو توی کمربندم فرو بردم و در زدم چند لحظه بعد در بدون هیچ حرفی باز شد.
نگاهی به اطراف انداختم و وارد شدم.
در پشت سرم بسته شد.تند برگشتم و با دیدن امیر نفسم قطع شد.
لبخند محوی زد و گفت
_خوش اومدی خانومم.
دستم و پشت سرم بردم و روی اسلحه م گذاشتم.
جلو اومد و کل صورتم و از نظر گذروند و پچ زد
_لاغر شدی!
عقب رفتم که جلو اومد و بغلم کرد.
دستم دور اسلحه سفت شد.نفس عمیقی کشید و گفت
_دلم تنگ بود واست.
عقب رفتم. به روی خودش نیاورد و گفت
_این همه مامور و جمع کردی اینجا برای دستگیری من؟ تو که دلت نمیاد بابای بچت سرش بره بالای دار؟
به نفس نفس افتادم.عقب رفتم و اسلحه رو از کمربندم در آوردم و به سمتش نشونه رفتم.
جا نخورد.تک خنده ای کرد و گفت
_بار چندمه اسلحه می کشی روم؟
خیره به چشماش گفتم
_اگع من نکشمت آرش تو رو می کشه امیر.
دستش و توی جیبش برد و گفت
_تو همچین کاری نمیکنی.
پوزخند زدم و گفتم
_تو هم اصلا منو نشناختی امیر کیان فرهمند.
با نفرت گفتم
_به خاطر تو لاله الان توی تيمارستان بستریه…به خاطر تو آرش دیگه نمیتونه کار کنه چون دیگه یه آدم سالم نیست. تو منو از عشقم جدا کردی امیر… تو…

_منم که تقاص همه ی دخترایی که به خاطر تو بدبخت شدن و ازت میگیرم.
با تموم شدن حرفم بدون لحظه ای تردید ماشه رو کشیدم و صدای شلیک به گمونم توی کل هتل پیچید.

با نفسی بریده نگاهش کردم.اسلحه مو پایین آوردم و در نهایت از دستم افتاد.
چشمامو با درد بستم تا نبینم…من آدم بدی نبودم،من قاتل نبودم…حتی اگه اون آدم بدترین بدی ها رو در حقم کرده باشه باز من آدم بدی نبودم.
بی رمق روی زانوهام افتادم و قبل از این‌که چشمام به طور کامل بسته بشه محکم توی بغلش حبس شدم و بوی عطر آشناش توی مشامم پیچید.
دستاش با تمام توان دورم حلقه شد و کنار گوشم زمزمه کرد
_همه شو برات جبران میکنم.
نالیدم
_هیچی و نمیتونی جبران کنی امیر… تو هیچی و….
انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_بریم از اینجا؟
هلش دادم و گفتم
_من هیچ جا باهات نمیام.
دستش و روی شکمم گذاشت و محکم گفت
_اما منم تو و بچمون و ول نمیکنم لیلی!تو ملکه ی منی…باید با من باشی.
با چشمای اشکی به صورتش زل زدم و گفتم
_که بیشتر عذابم بدی؟
روی اشکامو بوسید و گفت
_نه… بفهم دیگه… تو جون منی بیشتر از خودم ازت محافظت میکنم بلند شو!
تا خواستم حرف بزنم صدای داد آرش از پشت در اومد
_لیلی…
انگار داشت بین اتاقا دنبالم می‌گشت.
بلند تر اسمم و داد زد خواستم بلند بشم که امیر اجازه نداد و با فک قفل شده غرید
_نمیدمت دست اون..
به سینه ی محکمش کوبیدم و گفتم
_ولم کن امیر میخوام برم.آر…
محکم جلوی دهنم و گرفت.و با خشم گفت
_روی سگم و بالا نیار لیلی…نمیدمت دست اون.
سرمو عقب کشیدم و گفتم
_دیگه چه فرقی داره هان؟اون بیرون کلی پلیس هست. جلوی همه ی خروجی ها پلیس ایستاده…دستگیر میشی امیر…می‌گیرنت ولم کن.
_هیشششش… یه راهی پیدا می‌کنیم.با هم میریم از اینجا…
با لگد به در کوبیده شد و صدای داد آرش اومد
_باز کن این درو مرتیکه…بازش کن!
ترسیده گفتم
_تو رو میکشه امیر.
از جاش بلند شد و هنوز مهلت نکرده بود حرف بزنه در اتاق باز شد و آرش مثل بمب اسلحه به دست اومد داخل و با صورتی کبود غرید
_بالاخره گیرت انداختم عوضی.
امیر با دست منو به پشت سرش هدایت کرد و گفت
_زودتر از اینا منتظرت بودم جناب سرگرد…آ… آ… ببخشید بر حسب عادت میگم جناب سرگرد.فکر کنم از اونجایی که ناقص شدی دیگه جناب سرگرد هم نیستی پس حق اسلحه دست گرفتن نداری.
آرش با خشم گفت
_من دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم.فقط میخوام جون تو رو بگیرم.
ماشه رو کشید که وحشت زده داد زدم و بدون فکر خودم و جلوی امیر انداختم و برای دومین بار صدای شلیک توی اتاق پیچید و تنم تکون شدیدی خورد.
صدای عربده ی از سر ترس امیر حتی از صدای شلیک هم بلند تر بود.
_لیلیییییییی!
با چشمایی گرد شده دستم و روی شکمم گذاشتم. چشمام سیاهی رفت اما این بار قبل از سقوط بین دستای قوی امیر حبس شدم.
محکم تنم و گرفت و با وحشت داد زد
_نه… نه… نه… چیزیت نمیشه لیلی…نباید چیزیت بشه… منو نگاه کن! نبند چشماتو قربونت برم، نبند چشاتو…
خیره به چشمای عسلی به اشک نشسته ش با ناله گفتم
_بچم…
با گفتن این حرف پلکام روی هم افتاد و دیگه هیچی نفهمیدم.

 

برای اطلاع از بقیه رمان ها و وبسایت هامون به کانال رمان من مراجع کنید 

https://t.me/romanman_ir

58 دیدگاه

  1. رمانش خوب شده ولی میتونه بهترم باشه ادمین جان لطفا ب نویسنده هم بگین زود ب زود پارت بده ‌😓🙏 راستی رمانش یکم شبیه رمان انلاین عشق و تعصبه و در اخر ممنون از وقتی ک میزارین ولی ی جوری وقت بزارین ک خوب دربیاد ن بعد ۵ روز اینجوری پارت بدین پارتاتون خیلی کوتاهه خیلی هم دیر میارین در حد خوبم هس عالی نیس میتونست عالی باشه😶😶😕😑😐😊😊😊

    1. به نظره من ک لیاقت لیلی همین امیره ، دختری ک به خاطره خواهرش از حیاش گذشت…..کاش حداقل آرش بمیره از این عذاب راحت بشه🤦🏼‍♀️تیکه تیکه بشی لیلیِ بی شرفِ تنوعِ طلبِ بی حیا

        1. ربطی نداره ؟اگر خواهره من لاله بود و با یکی رفته بود و معلوم نبود چی شده میسپردم به آرش ک پلیس هم هست که خودش پیداش کنه ،آرش بیچاره این همه گفت که پیداش میکنم کی گوش داد؟آخرم آرش پیداش کرد،خانم رفته واسه امیر دلبری کنه که مخشو بزنه در صورتی ک شوهر داشت،حالا این وسط آرش بیچاره هی حرص میخورد میگفت نکن این کارو کی گوش داد؟ از تن خودش مایع گذاشت که خواهرشو نجات بده یا تیمارستانیش کنه؟اگر از اول وارد بازی نمیشد این همه بلا سرش نمیومد، منم اگر خدایی نکرده جای ایشون بودم خودم نمیرفتم توو دهن شیر ،شاید خیلیا با خودشون بگن چرا آرش لیلی رو زود قضاوت کرد و بش تهمت زد ولی آرش بیچاره از اول گفت نکن این کارو حتی دستشو بست،مردِ غیرت داره تعصب داره،دیگه وقتی دید لیلی عقل و شعور نداره و مثل سگ ولگرد میمونه طلاقشو داد

    2. اوووف گیج شدم جلو ارش گف بچم ؟؟؟ تازه مگه نمیخواست داغ بچرو ب دل امیر بزاره ؟؟؟ غیر از اینا چرا یهو شخصیت لیلی از خوب ب بد رسید ؟؟

  2. تو رو خدا خواهش میکنم. من نمی خوام لیلی با این امیر مریض ازدواج کنه. اون باید عشق اول و حقیقتش یعنی آرش برسه. در غیر این صورت داستان خیلی بی معنی میشه 💔💔

  3. دوستان آغار سال تحصیلی ۹۹-۹۸ را بر همهدانش آموزان ،دانشجویان و معلمین و اساتید،تسلیت عرض میکنم.
    امیدوارم موفق باشید و سالی پر باری را برای شما آرزو میکنم بخصوص مریم جان ،سجادجان (یه خورده به دانشجو هاتون رحم کنید)،رضا جان،یاس جان ،نویسنده و ادمین جان و همه دنبال کنندگان این سایت و رمان استاد خلافکار
    خدا نگه دارتان تا ۶ ماه بعد

    1. منم به نوبه خودم ارزو می کنم سال تحصیلی خوب داشته باشی و حسابی با نمراتت درخشان بشی
      دانشجوهام از خداشون هم باشه همچین استادی

          1. وااااایییییییی 😍😍😍😍😍😍
            یه چیز دیگه ،چقدر ته ریش اونروز بهتون میومد😍😍😍

          1. استاد تورو خدا لااقل اسم فامیلتون رو بگید ،کارم بجایی کشیده تو گوگل سرچ میکنم “نام اساتید دانشگاه که سجاد باشد”
            شما که نمیخوایید بگن دختر ۱۶ ۱۷ سله دیوانه شده.
            من فقط اونروز شما رو یکی بهم نشون داد فامیلیتون رو نگفت . شما باید خودتون بگید نه کس دیگه

        1. ببین عزیزم برو قسمت آموزش دانشگاه یا از معاون آموزشی هر اطلاعاتی که می خوای بگیر برای همین شرایطا من مشخصات کامل ام رو اونجا دادم وگرنه روزی صد نفر مثل تو میان می پرسن
          راستی اگه اینا هم نتونستی خواهرت هست که

          1. عزیزم تو خیابون بود می فهمی خیابون
            من الان تو خیابون دنبال معاون آموزشی بگردم
            یعنی نفهمیدی خالی بستم که خواهرم دانشجوی شماست؟؟
            هعییی اونوقت میگی استادم .خاااک

  4. شلیک اول لیلی به کجا بود دقیقا؟؟؟ خودش یا امیر و یا درو دیوار!!!!
    لیلی یک پلیسه و میتونست امیر رو بکشه و بگه تو درگیری کشته شد
    این خودش امیر رو دوست داره مونده بین ارش و امیر
    بعدشم بچم؟؟؟!!! از کسی مثل امیر حامله باشی و بگی بچم؟؟؟!!!
    این قسمت حالم رو بهم زد یعنی لیلی بسیار بد شخصیت پردازی شده
    بلاتکلیف و شکننده است لیلی اصللللللا دوستش ندارم حتی ی خورده فقط دلم برای ارش میسوزه

  5. من فکر کنم لیلی کلا اصل ماجرا رو یادش رفته
    درگیر عشق و عاشقی شده اونم با یک مجرم خطرناک و روانی ،کسی که زندگی خواهرشو گرفته و به خودش تجاوز کرده و کلی کثافت کاری دیگه
    اولش قراربود امیر رو بگیره و به سزای اعمالش برسونه الان کمکش میکنه تا فرار کنه
    ارش خلافی کرده که دیگه سرگرد نیست؟ چرا حق حمل اسلحه و حق تیر نداره؟ واضح توضیح داده نشد که چرا ارش کنار گذاشته شده و همین کل این قسمت رو زیر سوال برد
    هر چقدر پارت ۳۰ بهم چسبید پارت ۳۱……
    نویسنده عزیز خوب داری ذهنمون رو برای پذیرش لیلی کنار امیر اماده میکنی و صد البته که لیاقتش همینه

    1. خخخخخخخخخ چه پر حرص چخبره بابا رمانه دیه اگه از شخصیت ها خوشتون نمیاد نخونید خخخخخخ وای مردم از خنده

  6. نویسنده اگر این رمان یا بهتر بگم جلد ۳ استاد مغرور من مخاطب داره و خونده میشه صرفا بخاطر هانا و ارمین هست
    لطفا این فصل رو تموم کنید و جلد ۴ رو ارائه کنید
    با تشکر

  7. و اینکه شخصیت لیلی بی ثباته و شخصیت مشخصی نداره
    چطور میشه عشقش ارش باشه و با نفرت به امیر نگاه کنه ولی میخواد جون امیر و نجات بده
    اون الان نمیدونه عاضق امیره یا ارش
    من بع شخصه زیاد این فصل و دوست نداشتم مگر قسمت هایی ک ارمین درش حضور داشت

    لطفا فصل ۴ روی هانا و ارمین خیلی خیلی با دقت کار کنین چون مورد علاقه همه هستن
    🌹🌷🙏🏼

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن