رمان استاد خلافکار پارت 28 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۸

* * * * *
در کلاسش و تند باز کردم.همه ی دانشجوهاش متعجب منو نگاه کردن. تدریسش و قطع کرد و با اخم ریزی گفت
_لطفا تشریف ببرید بیرون بعد تایم کلاس حرف می‌زنیم.
با تحکم گفتم
_الان حرف می‌زنیم.بیا بیرون!
همه متحیر نگاه میکردن..
ماژیک و بست و بدون برداشتن کتش از کلاس بیرون اومد و درو بست. گفت
_حواست هست اینجا دانشگاهه لیلی؟
با فک قفل شده ای غریدم
_چه بلایی سر آرش آوردی؟
جا خورد،یقه شو گرفتم و گفتم
_حرف بزن امیر با آرش چی کار کردی؟
دستاش و دور مچم انداخت و گفت
_توی اتاق حرف می‌زنیم.
با پوزخند گفتم
_اوهوم،اما اتاق بازجویی کلانتری!
خیره نگاهم کرد که با قدرت کلام گفتم
_یکی از دخترایی که بدبختش کردی همه چیو اعتراف کرد.بازداشتی جناب امیرکیان فرهمند!دیگه تدریس که هیچ،حتی نمیتونی تو خیابونا راه بری!
اصلا تعجب نکرد..نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_حالا هم تنها لطفی که میتونم بهت بکنم اینه که جلوی این همه دانشجو دستبند به دست نبرمت.
با مکث سر تکون داد و گفت
_صبر کن کت و کیفم و بیارم!
اخمام از این همه خونسردیش در هم رفت اما اگه من لیلی بودم،می دونستم چی کار کنم باهاش!
* * * * *
خونم به جوش اومد و داد زدم
_با من بازی نکن امیر حرف بزن!
تکیه داد به پشتی صندلی و گفت
_حرف میزنم اما وقتی شنوندش خودت باشی.به اونایی که دارن از پشت اون شیشه ما رو نگاه میکنن بگو برن!
نفسم و فوت کردم و با دست علامت دادم تا سیستم و قطع کنن!
دستامو روی میز گذاشتم و گفتم
_گفتم بگو چه بلایی سر آرش آوردی؟اون زهری که بهش تزریق کردی چی بود؟پادزهرش کجاست؟حرف بزن!!!
با لبخند محوی گفت
_پادزهرش پیش منه. جز منم نمیتونی اون پادزهر و از هیچ کجا پیدا کنی در نتیجه،جناب سرگرد عمرش رو به آخره!
دستام از خشم می لرزید. شمرده شمرده گفتم
_پس تو اون بلا رو سرش آوردی!
با سکوت نگاهم کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_چه بلایی سرش اومده تا الان؟
متفکر گفت
_اممم… تا الان…احتمالا سیستم ایکنی بدنش به قدری ضعیف شده باشه که نتونه راه بره!
ناباور نگاهش کردم که گفت
_نترس عزیزم نمرده! یه جوری زدم که زجر کش بشه.
دلم می‌خواست بکشمش!به سختی جلوی خودم و گرفته بودم که آروم حرف بزنم:
_باید چی کار کنم تا خوب بشه؟
ابرو بالا انداخت و گفت
_نمی‌دونم.مشکل توعه!
دستامو روی میز کوبیدم و داد زدم
_حرف بزن امیر بعد من این جوری باهات برخورد نمیکنن بگو اون پادزهر لعنتی کجاست؟چه طوری می تونم پیداش کنم؟
جلو اومد و گفت
_من بهت میدم اما در ازاش…
مکث کرد،خیره نگاهش کردم که با لحن خاصی گفت
_دوباره مال من میشی

چند لحظه ای مات صورت خونسردش شدم و کم کم خنده‌ای روی لبم اومد.
صاف ایستادم و گفتم
_زده به سرت…
با یه لبخند محو کنج لبش بهم زل زد.خنده از لبم پاک شد و گفتم
_مثل اینکه حالیت نیست قراره باقی عمرتو توی زندان آب خنک بخوری!
دستاشو روی میز گذاشت و گفت
_متعجبم می‌کنی لیلی!هر بار با خودم می‌گم دیگه منو شناختی اما باز تو یه کاری می‌کنی که مطمئن بشم… تو اصلا منو نشناختی!
صورتم از حرص قرمز شد.
لم داد روی صندلی و گفت
_روز اولی که به دنیا اومدی خدا روی پیشونیت اسم منو نوشته.هر چه قدر هم ازم فرار کنی تو باز مال منی!
محکم گفتم
_من با یه خلافکار بی رحم کاری ندارم امیر… هیچ وقت مال تو نمیشم.. هیچ وقت هم قلبم برات نمی‌زنه!
باز اون لبخند مخصوص خودش و زد و با اطمینان گفت
_تو همین الانشم قلبت برای من میزنه!
خشکم زد.با اعتماد به حرفش ادامه داد
_نمی تونی پیش خودت اعتراف کنی دل باختی به یه خلافکار بی رحم!
عصبی داد زدم
_مزخرف نگو…
ابرو بالا داد و گفت
_اینکه تمام این سه ماه گلایی که برات فرستادم و نگه داشتی مزخرفه؟ اینکه برای دستگیر شدنم کلی نشونه سر رات گذاشتم و عمدا نادیده گرفتی مزخرفه؟ اینکه امروز از ترس دستگیر شدنم زدی بیرون و ازم خواستی فرار کنم مزخرفه؟
با لحن آروم و خاصی ادامه داد
_امروز وقتی بوسیدمت صدای قلبت تو گوشم پیچید لیلی…انکارش نکن!
نفسم به سختی میومد و می رفت.از جاش بلند شد و گفت
_جناب سرگرد زیاد عمرش به دنیا نیست.مرگ و زندگیش الان بستگی به تو داره خانوم دلرحمم.فکر نکنم دلت بخواد یه آدم به خاطر تو بمیره؟
به سختی گفتم
_بمیرمم دیگه صیغه ی تو نمیشم.
روبه روم ایستاد و گفت
_نگفتم صیغم شو!
نالیدم
_پس دردت چیه؟
زمزمه وار گفت
_می‌خوام تا ابد مال من بشی.
خیره نگاهش کردم که سرش و جلو آورد و با لحن خاصی گفت
_اسم تو واسه همیشه تو شناسنامم میخوام

* * * * *
درو محکم با پام بستم و با تمام توان جیغ زدم.
گلدون جلوی دستم و کوبیدم به دیوار و با حرص بازم جیغ زدم.. تابلو رو انداختم و داد زدم…
_عوضی… عوضی… عوضی… خدا لعنتت کنه امیر…
شالم و از سرم کشیدم و روی مبل نشستم.به موهام چنگ انداختم و گفتم
_این دفعه نمی‌ذارم منو بازیچه کنی عوضی… نمی‌ذارم به هدفت برسی!
خودمم می‌دونستم همه ی حرفام خیالیه… بازم مثل همیشه امیر برنده میشه. مثل امروز که اصلا نفهمیدم چی شد که دختره ی عوضی تمام اظهاراتش و پس گرفت و بازم امیر برنده شد.
بلند شدم و در حالی که طول و عرض اتاق و طی می‌کردم…فکر کردم.
ازم می‌خواست زنش بشم،این بار زن دائمش!زن دائمی امیر کیان فرهمند بزرگترین خلافکاری که تا حالا هیچ کس نتونسته آتویی ازش بگیره.
مثل دیوونه ها داد زدم
_محالهههههه!
برای یه لحظه چهره ی آرش جلوی چشمم اومد…تصور اینکه بخواد بلایی سرش بیاد لرز به تنم انداخت.
اگه می مرد…یا اگه چیزیش میشد؟
چونم لرزید و اشکم در اومد.. منه احمق چرا زودتر شک نکردم بلایی سرش اومده؟
امیر گفت وقت زیادی ندارم… اگه نتونم کاری بکنم و بمیره چی؟
ته دلم خالی شد و تند سرمو به طرفین تکون دادم. نباید بمیره،آرش نباید بمیره… نمی تونه بمیره.
فکری توی سرم جرقه زد… ساناز! هر چی باشه آرش شوهرشه.لابد اون از این قضیه خبر نداره!
گوشیم و در آوردم و تند شماره ی خونه ی امیر و گرفتم.
خدمتکار خونه که جواب داد گفتم
_سلام فریبا…لیلیم ساناز هست؟
ذوق زده گفت
_سلام لیلی خانوم حال شما خوب هستید؟
کلافه از احوال پرسیش گفتم
_آره اما عجله دارم گوشی و میدی به ساناز؟
_بله بله اتفاقا توی سالن با آقا دارن شام میخورن.
پس امیر هم بود.
تند گفتم
_سعی کن امیر نفهمه من زنگ زدم باشه؟
با من و من گفت
_تو این خونه چیزی از چشم آقا دور نمی‌مونه خانوم.. ولی چشم!چند لحظه صبر کنید.
گوشه ی ناخنم و جویدم و انقدر حرص خوردم که صدای ساناز توی گوشم پیچید
_بله؟
بیخیال ناخنم گفتم
_سلام لیلیم.
با لحن تندی گفت
_خوب فرمایش؟
نفسی فوت کردم و گفتم
_به کمکت احتیاج دارم.
خندید و گفت
_خیر باشه؟
_خیر نیست. تو می‌دونی آرش و امیر آلوده کرده؟
منتظر تعجبش بودم اما بی تفاوت گفت
_خوب؟
چشمام گرد شد و گفتم
_یعنی چی که خوب؟داداشت زهر به بدن شوهرت تزریق کرده..اگه به داد آرش نرسیم میمیره اون وقت تو خونسردی؟
با همون لحنش گفت
_خوبه داری میگی شوهرم… شوهر من بمیره دخلش به تو چیه؟شاید من دلم بخواد بیوه بشم. فضولی؟
باورم نمیشد. پس می‌دونست!خدایا اینا چه خانواده ی بی رحمی بودن؟
هاج و واج مونده بودم که صدای امیر و پای تلفن شنیدم
_به این زودی دلت برام تنگ شد خانومم؟
نالیدم
_امیر!
_جان امیر؟
اشکم در اومد و گفتم
_چرا انقدر عذابم میدی؟
با لحن خاصی جواب داد
_چون دوستت دارم.

با تمسخر خندیدم و گفتم
_تو نمیتونی کسیو دوست داشته باشی… تو ظالم ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم. اگه دوستم داشتی اذیتم نمیکردی.
_وقتی بین یه عالمه دختر تو رو اذیت میکنم یعنی تو رو دوست دارم.
_تا حالا این حرفا رو به چند نفر زدی؟
مکث کرد.پوزخند زدم که گفت
_من تا حالا به هیچ دختری نگفتم دوستت دارم!
سکوت کردم حتی یک کلمه از حرفاشم باور نمی‌کردم.
با اوقات تلخی گفتم
_قطع میکنم!
با اون صدای بمش اسمم و آورد
_لیلی….
منتظر موندم که گفت
_من می‌خوام پیشم باشی!زودتر فکراتو بکن و اینم در نظر بگیر با نه گفتنت جناب سرگرد میمیره اما در هر حال تو مال منی. امروز نه،یه روز دیگه!
درمونده گفتم
_بهم وقت بده!
_اوکی ولی حال جناب سرگرد و در نظر بگیر نفسای آخرشه!
نفسم به شماره افتاده بود که گفت
_شبت بخیر خانومم!
گوشیو به دیوار کوبیدم و با تمام توان جیغ زدم.
لعنتی عوضی!
* * * * *
چراغ که زد متوجه شدم ماشین شو عوض کرده..
به سمتش رفتم و سوار شدم.
دستمو توی دستش گرفت و به سمت لبش برد.
پشت دستم و بوسید که سرسنگین گفتم
_زیاد وقت ندارم.
با سکوت نگاهم کرد که گفتم
_من حاضر نیستم باهات ازدواج کنم امیر.به هیچ قیمتی نمیخوام اسیر تو بشم.
بدون هیچ واکنشی همچنان نگاهم می‌کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_فقط برای یه شب…
نمیدونم منظورم و فهمید یا نه چون همچنان بدون هیچ عکس و العملی نگاهم می‌کرد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_برای یه شب…هر جور که تو بخوای!
لبخند محوی زد و گفت
_داری معامله میکنی باهام؟
چیزی نگفتم.سر تکون داد و گفت
_اگه نتونستی ارض*ام کنی؟
چشمامو محکم بستم و گفتم
_میتونم!
به سمتش رفتم و سوار شدم.
دستمو توی دستش گرفت و به سمت لبش برد.
پشت دستم و بوسید که سرسنگین گفتم
_زیاد وقت ندارم.
با سکوت نگاهم کرد که گفتم
_من حاضر نیستم باهات ازدواج کنم امیر.به هیچ قیمتی نمیخوام اسیر تو بشم.
بدون هیچ واکنشی همچنان نگاهم می‌کرد.نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_فقط برای یه شب…
نمیدونم منظورم و فهمید یا نه چون همچنان بدون هیچ عکس و العملی نگاهم می‌کرد.
نفسم و فوت کردم و گفتم
_برای یه شب…هر جور که تو بخوای!
لبخند محوی زد و گفت
_داری معامله میکنی باهام؟
چیزی نگفتم.سر تکون داد و گفت
_اگه نتونستی ارض*ام کنی؟
چشمامو محکم بستم و گفتم
_میتونم!
نچی کرد و گفت
_نمیشه…
لعنتی می‌دونستم مخالفت می‌کنم.با حرف بعدش تمام تصوراتم و بهم ریخت
_می‌تونم اینو قبول کنم اما ازت یه چیزی میخوام.
چشامو ریز کردم که صداش و آروم کرد و گفت
_بچه!
متحیر گفتم
_چی؟
با خونسردی گفت
_بچه،حاملت می‌کنم واسم یه بچه بیار بعد دیگه کاری ندارم باهات!

با حرص خندیدم و گفتم
_می فهمی چی داری میگی؟
موهای توی صورتم و کنار زد و گفت
_هوممم.
این بشر آخر منو توی تيمارستان بستری می‌کرد با غیظ گفتم
_تو دلت بچه میخواد این همه دختر چرا میخوای منو بدبخت کنی؟
با پشت دست صورتمو نوازش کرد و گفت
_چون دلم میخواد مامان بچم تو باشی!
دستم و به سمت دستگیره بردم و گفتم
_کور خوندی!
هنوز پامو از ماشین نذاشته بودم بیرون که گفت
_چهار روز گذشته.تو که دلت نمی‌خواد به خاطر خودخواهیت جناب سرگرد تک و تنها اون گوشه ی دنیا بمیره.
درو بستم و درمونده سرم و پایین انداختم. دلم نمی‌خواست تسلیم بشم اما انگار ناچار بودم.
چونم و گرفت و سرم و به سمت خودش چرخوند.
اون اشکای لعنتی که از ناچاری روی گونم ریخته بود و پاک کرد و گفت
_شب ساعت یازده راننده رو می‌فرستم دنبالت عزیزم.
اشکامو پاک کردم و گفتم
_من پامو توی خونه ی نحست نمی‌ذارم…
نفس عمیقی کشیدم و به سختی گفتم
_شب منتظرتم!
نگاهی به لبخند کنج لبش انداختم و تند از ماشین پیاده شدم.
بی طاقت اشکام جاری شد و به سمت ماشینم رفتم.
روزی که لاله با شور و شوق از امیر می گفت فکرشم نمی‌کردم یه روز مجبور با هم خوابگی با این آدم بشم.

🍁🍁🍁

کانال رمان من
🆔 @romanman_ir

برای اطلاع از بقیه  رمان ها به کانال رمان من مراجع کنید 

https://t.me/romanman_ir

30 دیدگاه

  1. سلام.سایت رمان وان، بلک رمان و رمان برتر **** شده. تا کی اینجوریه؟ آدرس جدید اگه هست لطفا بزارید تو سایت.با تشکر از زحمات شما.

      1. یعنی چی نیستن؟؟؟ الان من رمان های که تو این سایت ها میخوندمو باید از کجا پیدا کنم؟؟ لطفا بررسی کنید من دارم کلافه میشم .باتشکر

    1. چرا دیشب رمان استاد خلافکار پارت گذاری نشد؟؟؟
      رمان های وب سایت رمان دونی دوباره تو همین وبسایت گذاشته میشه؟؟

          1. عه ۸ تا نقطس !تا حالا نشمردمش
            آزاده !
            صنم !
            نه باوااا
            خب امیر میتونه کارای دیگه ای انجام بده ،چرا بیاد دختر مردمو بدبخت کنه یا اینکه اینم انتقامی از باباش باش باشه که تو این مدت لیلی رو وابسته خودش کنه بعد ولش کنه تا زجرش بده.

  2. خدایی انقد پیچیده شده ن میشه فهمید امیر اخرش عاشق لیلی میشه یا ن هاناام ک اصن معلوم نیس کجاس ارمینم کلن رفت تو حاشیه ارشم فازش مشخص نی ی بار سانازو میگیره بعد بچه دار میشن طلاق میده حالاام خارجه خدا بقیشو بخیر کنه

  3. الان امیر لیلی رو حامله میکنه و مجبورش میکنه بچه رو به دنیا بیاره لیلی هم به بچه وابسته میشه پس امیر بچه رو میگیره لیلی هم بخاطر موندن با بچش با امیر ازدواج میکنه آرشم خوب میشه و برمیگرده ولی وقتی میبینه لیلی حاملست دیگه بیخیالش میشه

  4. نویسنده میخواد عین ارمین و هانا بنویسش
    لیلی حامله میشه بعد سر ی قضیه ای میره گم و گور میشه و بعد ادامه داستان تو فصل چهار با ادامه ارمین و هانا میگه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن