رمان استاد خلافکار پارت 27 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۷

 

* * * *
سه ماه بعد
از اداره بیرون اومدم و طبق معمول پشت سرم و نگاه کردم.
با دیدن اون سه تا قلچماق نفسم و فوت کردم و زیر لب گفتم
_کی من از شر شماها خلاص میشم؟
سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت خونم.
شیشه رو پایین دادم و لبخند محوی زدم
_تو این مدت تمرکزم و روی پرونده ی امیر گذاشتم. در کمال تعجب به طرز عجیبی خیلی راحت هشت نفر از دخترایی که امیر فروخته بود رو پیدا کردیم و بعد از بازجویی هشت نفرشون به این نتیجه رسیدم که گیر انداختن امیر به این راحتی ها نیست. حتی یک نفر هم اسم امیر رو نیاورد و عجیب تر از اون،این بود که توی این سه ماه امیر مخ هیچ دختری و کار نگرفته بود.
انگار خوب می‌دونست روش زوم کردم که مثل یه استاد خوب آروم می رفت و میومد.
ماشین و توی پارکینگ آپارتمانم پارک کردم و پیاده شدم.
سوار آسانسور شدم و توی آینه به خودم نگاه کردم.
توی این مدت خیلی اتفاقات افتاده بود و بدترینش رفتن آرش از ایران بود..
دقیقا یک هفته بعد از جدا شدنم از امیر رفت…خداحافظی کرد و بدون دلیل رفت و قول داد خیلی زود برگرده اما سه ماه گذاشته و جز چند بار زنگ زدن هیچ خبری ازش نشد.
آسانسور که ایستاد پیاده شدم و طبق معمول جلوی واحدم یه سبد گل رز دیدم.
خندم گرفت و گفتم
_دیوونه.
سبد و برداشتم و وارد شدم. بوی گل به مشامم خورد.کم کم این خونه رو به عنوان گلستون باید می‌فروختم.
یکی نبود به این بشر بگه من دختر هفده ساله نیستم که با این کارا هوش از سرم بره.
درو که بستم تا سه شمردم و همون لحظه تلفن خونم زنگ خورد.
اخم کردم و تلفن و روی اسپیکر گذاشتم
به عادت کل این سه ماه گفت
_رسیدی؟
انگار روبه روم بود که این طوری گارد گرفته بودم. طلبکار گفتم
_تو که از اون سه تا قلچماقی که پشت سرم گذاشتی آمارم و میگیری دیگه واسه چی هر شب زنگ میزنی؟
آروم زمزمه کرد
_اونا که فقط از دور هواتو دارن کسی چپ نگات نکنه. من زنگ میزنم حال تو بپرسم.
پوزخند زدم و با طعنه گفتم
_می‌خوای ببینی اگه حالم خوبه یه نقشه ی دیگه واسم بکشی و گند بزنی به همه چی؟
نفسش و توی گوشی رها کرد و گفت
_حال تو بد باشه گند به زندگی من میخوره نه بابات.
سکوت کردم که گفت
_شب بخیر.
تند گفتم
_وایستا قطع نکن.
قطع نکرد اما چیزیم نگفت. با من و من گفتم
_تا کی میخوای به این کارات ادامه بدی؟
با مکث جواب داد
_تا وقتی که شبا فکر چشات بی خوابم نکنه.

بی اعتنا به حرفش با مکث گفتم
_شب بخیر!
تماس که قطع شد به سمت اتاقم رفتم.حوصله ی شام خوردن هم نداشتم برای همین فقط مانتوم و از تنم در آوردم و ولو روی تخت شدم.
* * * * *
_یه خبرایی به دستمون رسیده.
سرمو بالا گرفتم و گفتم
_چی شده؟
لای پرونده ی دستشو باز کرد و چند تا عکس روی میزم گذاشت.
نگاه به عکسا انداختم و در همون حال به حرف های نظری گوش دادم
_این عکسا متعلق به دو سال پیشه.امیر کیان فرهمند همراه همون دختر یتیمی که چند وقت پیش برای بازجویی آورده بودیمش.گفت که امیر کیان فقط استادش بوده اما این عکسا رو ببینید.
یکی یکی عکسا رو ورق زدم.عکس های امیر و همون دختره بود.عکسایی که خودشون از خودشون گرفته بودن. هر کوری هم که میدید می فهمید اینا یه رابطه ای با هم دارن.
سر تکون دادم و گفتم
_این دختر و واسم بیار.
_امیر کیان و چی؟
نگاهش کردم و گفتم
_فعلا فقط دختره رو بیار
سر تکون داد و بعد از سلام نظامی از اتاق بیرون رفت.
نگاه به عکس روبه روم انداختم و اخمام در هم رفت.
عوضی یه جوریم دستشو دور شونه ی دختره حلقه کرده بود انگار…
پوفی کردم و با حرص عکسا رو پرت کردم توی کشوی میزم و بلند شدم..
نیاز به هوای آزاد داشتم برای همین بعد از برداشتن کیفم از اتاق و بعدم از اداره بیرون رفتم.
با دیدن بادیگاردایی که امیر برام گذاشته بود اخمی کردم و پیاده به سمت پارک نزدیک به اداره رفتم.
فکرم درگیر اون عکسا بود.اگه اون دختر با دیدن عکسا خلع سلاح میشد و امیر و لو میداد اون وقت منم میتونستم امیر و دستگیر کنم.
هر چند هنوز هم همه ی گند کاری هاش رو نمیشد اما من به هدفم نزدیک تر میشدم.
روی نیمکت پارک نشستم… اگه تمام جرم های امیر ثابت میشد حداقل حکمش یا اعدام بود یا حبس ابد..
از فکر اعدام شدنش حال عجیبی بهم دست داد.
خوشحال میشدم اگه سرش و بالای چوبه ی دار میدیدم؟مسلما نه…
نمیدونم چه قدر از نشستنم اونجا می گذشت که حضور کسی و کنارم حس کردم.
سر برگردوندم و با دیدن امیر متحیر گفتم
_اینجا چی کار میکنی؟
کنارم نشست و گفت
_اومدم ببینم دلت از چی گرفته که تنها زدی بیرون و یه ساعته زل زدی به روبه روت

چشمام گرد شد و گفتم
_ینی من هر موقع دلم گرفت تو میخای بیای‌ و ازم حساب بگیری؟
خنده ی کوتاهی کرد و چیزی نگفت.
با تردید گفتم
_امیر…
سرش و به سمتم برگردوند و منتظر نگاهم کرد.لب هامو خیس کردم و گفتم
_نمی ترسی از اینکه دستگیر بشی؟ از حکمی که برات ببرن؟
اخم ریزی کرد و گفت
_نه.
ابرو بالا انداختم و گفتم
_نه؟یعنی برات مهم نی؟
به چشام زل زد و جواب مو داد
_مهمه،حالم از زندان بهم میخوره… از اینکه بقیه به خاطر دستگیریم احساس برد کنن متنفرم…مرگ واسم مهم نی اما دلم نمیخواد یه مشت احمق اعدام شدنم و ببینم پس دو حالت داره یا فرار میکنم یا قبل دار زدنم میمیرم.
خیره به چشاش ناخواه گفتم
_فرار کن.
لبش کج شد و گفت
_چرا؟
شونه بالا انداختم و گفتم
_همین طوری…میدونی که بالاخره منم که دستبند به دستت میزنم.
دستش و آروم روی دستم گذاشت.
دلم زیر و رو شد و خواستم دستمو عقب بکشم که اجازه نداد.دستمو به سمت لبش برد و بوسید. آروم پچ زد
_اگه دستگیری من خوشحالت میکنه همین الان حاضرم همه چیز و اعتراف کنم.
خندم گرفت. میخواستم بگم آره ارواح عمت اما به جاش دستمو عقب کشیدم و گفتم
_من باید برم.
دستم و محکم تر گرفت و گفت
_می رسونمت.
مخالفتی نکردم.بلند شدم و گفتم
_دستم و ول کن امیر!
انگشت هاشو توی انگشتام حلقه کرد و گفت
_من هیچ وقت دست ملکه‌مو ول نمیکنم.
چشم غره ای به سمتش رفتم و چیزی نگفتم.
از عمد آروم راه می‌رفت. دستش و کشیدم و کلافه گفتم
_دیرم شدا…
با حالت خاصی نگام کرد و آروم تر رفت. دو قدم راه و با کلی معطلی رسیدیم.
در ماشینش رو برام باز کرد .
سوار شدم، خودش هم ماشین و دور زد و سوار شد.
با لحن آرومی گفت
_ببند کمربندتو!
خندیدم و گفتم
_قانون مند شدی.
رومو برگردوندم و کمربند و کشیدم که صدای قفل شدن در های ماشین اومد.
سرم و به سمتش چرخوندم اما هنوز حرف نزده لال شدم.. هیکل بزرگش و به سمتم کشید و لب های لعنتیش و با التهاب قفل لبم کرد…

تند سرم و عقب کشیدم و نگاهش کردم..
لب هاش و توی دهنش برد و با لذت چشم بست.
دهن باز کردم تا یه چیزی بارش کنم اما پشیمون شدم و هیچی نگفتم.
صاف نشستم و گفتم
_دیرم شد.
سر تکون داد و با مکث ماشین و راه انداخت.
* * * * * *
کلافه نفسم و فوت کردم و گفتم
_ببین دیگه دختر جان عکس تو و امیرکیان فرهمند روی میزمه هنوز میگی نمیشناسمش؟
سرشو پایین انداخت. اشکاش روی اعصابم بود. با لحن آروم تری گفتم
_اگه تهدیدت کرده میتونی به من بگی. این طوری دستگیر میشه و دیگه نمیتونه آسیبی بهت برسونه.
نالون گفت
_فکر می‌کنید اگه دستگیر بشه دیگه نمیتونه کاری بکنه؟
ابرو بالا دادم و گفتم
_پس میشناسیش!
تند گفت
_نه به خدا…
از پشت میزم بلند شدم و روبه روش روی صندلی نشستم و گفتم
_می‌خوای به جرم همکاری با بزرگترین باند قاچاق دختر بندازمت زندان؟
وحشت کرد،آروم گفتم
_تعریف کن عکسات رومیزمه…
سرش پایین افتاد. دستاش و روی صورتش گذاشت و با هق هق گفت
_منو میکشه!
پس حدسم کاملا درست بود که همشون و با تهدید ساکت میکنه.
با اطمینان گفتم
_بهت قول می‌دم اجازه ندم حتی یکی از آدماش از دستم قسر در بره.من ازت محافظت می‌کنم.
اشکاش و باز کرد و بالاخره گفت
_دانشجوش بودم.
با همین دو کلمه فکم قفل کرد. ادامه داد
_خوب خیلی آروم بین مون یه رابطه ی قشنگ شکل گرفت.گفت خیلی دوستم داره! بعد یه مدت… فهمیدم مریضم.درد وحشتناکی استخونام و می گرفت،هر روز لاغر تر و ضعیف تر میشدم.سرفه ی خونی میکردم من حتی پول ویزیت دکترمم نداشتم.امیر گفت می فرستمت خارج برای مداوا.منه احمق هم فکر کردم از روی علاقشه! بعد فهمیدم اونا یه زهر لعنتی دارن که با تزریقش به بدن به مرور باعث مرگ میشه!پادزهرش و هم هیچکس به غیر از خودشون نداره یعنی هیچ دکتری نمیتونه مداوات کنه. بعدها فهمیدم یه شب بعد از بی‌هوش کردنم اون زهر و بهم تزریق کرده.
نفسم حبس شد…واقعا امیر چه موجودی بود؟
اونجا که رفتیم فهمیدم منو برای مداوا نفرستاده. منو با یه قیمت هنگفت فروخته تا…
نفسم به شماره افتاد. دیگه صداش و نمی‌شنیدم.
سرفه ی خونی،ضعف،لاغری بیش از حد…
یادمه قبل از رفتن آرش ازش پرسیدم چرا انقدر لاغر شده…
صدای امیر توی گوشم زنگ می‌خورد. اون نگاهش به آرش و تهدیداش…
چنان از جام پریدم که صندلی برگشت.
کار خود عوضی شه… امیر،همین بلا رو سر آرش آورده

🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

40 دیدگاه

  1. چی فکر میکردیمو چی شد؟
    انگار آرش سرطان نداره بلکه این یکی از نقشه های امیر بوده .
    داره کم کم جالب میشه

  2. هووووووووف😣 فک کنم اخرش لیلی برای نجات ارش و گرفتن اون دارو با امیر ازدواج میکنه و عاشقش میشه و تهشم خوشبخت میشه بعدش ارش خوب میشه تو فصل چهارم میاد انتقام میگیره😑 امیدوارم که اینطوری نباشه حداقل یکیشون بمیرن ترجیحا ارش 😐

    1. ببین واسه ما تجزیه و تحلیل کردن آسونه چون ما فقط خواننده این رمانیم اونی که میدونه آخرش چیمیشه فقطِ فقط نویسندس درضمن در این موارد مرگو زندگی دست ترنم نویسنده این رمانه که اگه زحمت بده این کامنتارو بخونه .

    1. فکر کنم اکثرا از امیر خوششون بیاد
      و این بخاطر پرستیزش هست ک یه فرد بی باکه و کسی ک تو بحرانی ترین شرایط باشه و بخواد خودشو بی تفاوت نشون بده حتی اون موضوع خیلی براش مهم باشه

      1. ایندفعه با نظر شما موافقم آقای استاد .
        امیر یه شخصیت راز آلود و مبهمی داره که خواننده رو به تکاپو میندازه دقیقا بر عکس شما

          1. نه استاد به این میگن خودشیفتگی مزمن.
            استاد یه سوال؟ترم تابستونی دانشگاه فشرده تر از ترمای دیگه ست یا که نه فرقی با هم دیگه ندارن ؟استاد میشه بگید استاد چه دروسی هستید و تخصصتون چیه شاید سه سال دیگه دانشجو شما شدم ؟؟؟؟منظورم از برعکس شما اینکه شما واقعی هستید ،جون دارید،غذامیخورید و رو اعصاب آدمید

          2. داداش الان برای چی با اینا دهن به دهن میشی ولشون کن منم تا الان این سه تا رمان رو دنبال کردم و هیچ وقت کامنت نزاشتم تو هم اصلا لازم نیست برا اینو و اون توضیح بدی کی هستیو چی کار میکنی ولشون کن باو

        1. اول. شما برو کنکورتو بده تعیین رشته کن ببین ایا تو اون دانشگاهی که من هستم میتونی اصلا قبول بشی یا نه
          اگه تونستی قبول شی در رشته من و دانشگاهی که هستم چشم حتما وظیفه امه بهت توضیح بدم
          تو بهتره بری پیش مشاور مدرسه هر چی باشی الان دانش اموزی
          بعد از شما بعیده این سوالا رو بپرسی بالاخره برادرت استاده
          یا خواهرت دانشجو
          توقع داشتم اطلاعاتت بیش تر باشه

          1. مرسی ممنون از راهنمایی تون و مطمئن باشید من اون رشته ای رو که تدریس می کنید قبول میشم من توی این ۱۰ سال معدلم از بیست اونور تر نشده و از کسی شکست نخوردم😏😌😌

          2. ادم میاد کامنت می نویسه روحیه اش عوض میشه برام جنبه فان داره رضا جان 😂
            مرسی که برام کامنت کردی 👍👍

          3. آیلین جان خوندن رمان ربطی به پسر یا دختر بودن نداره چون رمانو شخصا برای یه نفر یا گروه خاصی نمی نویسند و ذکر نشده که این رمان مخصوص دختران است .

          4. اخه مگه مریض ایم اسم خودمون نباشه
            بعدش تو فکر کن دختریم ایلین عزیز
            توام خوب میشی 😑

  3. ببخشید میشه پارت ها را زود زود بزارید. اخه من فقط تا اول مهر میتونم رمان بخونم و این رمان خیلی جالبه خیلی دلم می‌خواد تمومش کنم.خواهش میکنم این کار رو انجام بدید.

  4. اصلا هم جالب نيس كه ليلي عاشق امير بشه
    مگ عشق مسخره بازيه ك بعد از اين همه مدت ك عاشق ارش بوده يهو عاشق امير شه
    پس ارش چي ميشه؟؟؟
    عشق كه الكي نيس
    ب نظرم اگ تهش ليلي عاشق امير شه فوق العاده مسخرس چون هميشه تو همه رمانا شخصيت خوبه اخرش عاشق شخصيت بده ميشه
    يه چيزه كليشه اي..اميدوارم اينطوري نشه

    1. عزیزم اون ارش اگه یه عشق کاملا واقعی نسبت به لیلی داشت هیچ وقت نسبت بهش شک نمیکرد و اونطوری ولش نمیکرد بعدشم اینکه یه ادم بعد از مدتی نسبت به کسی که عاشقش بوده سرد بشه حالا به هر دلیلی و بعدش یه عشق واقعی تر و کامل تر از کس دیگه ای دریافت کنه و خودشم عاشقش بشه اصلا هم مسخره بازی و الکی نیست

      1. اتفاقا آدم رو کسی که عاشقه حساسه اگه آرش غیرتی نمیشد و به لیلی شک نمیکرد اون موقع باید به عقب مونده بودنش شک میکردیم این همه جدایی تو رمان ها فقط بخاطر شک یه نفر به دیگریه مگه آرمین به هانا شک نکرد ؟ دلیل نمیشه بگیم عاشق هانا نبوده

        1. راستی گفتی آرمین و هانا. من فکر می کردم تو این رمان به هم برسن اما خیلی کم بهشون اشاره شد. من بین تمام شخصیت های این سه رمان آرمین و هانا رو خیلی دوست داشتم. اصلا به عشق اونا نشستم این رمان هم خوندم. کاش ی اشاره ای به هانا هم بشه تا بفهمیم اون ور دنیا با بچه آرمین و خودش چه کار می کنه؟

  5. سلام خوبین من دیشب شروع به خوندن این رمان کردم و تا صبح پلک نزدم و میخوندم واقعا خیلی قشنگه و غیر قابل پیش بینی بودنش جذاب ترش کرده رمان رو ادامه بدین و اگه میشه پارت هاش و طولانی تر و زودتر بذارین ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن