رمان استاد خلافکار پارت 26 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۶

اشکامو پاک کردم و گفتم
_نه خیر.فقط ترسیدم… هر کس دیگه ای هم می بود می ترسیدم.
از اون نگاهای خر خودتی بهم انداخت.. هر کاری هم کردم نتونستم جلوی نگرانی مو بگیرم و گفتم
_چرا این طوری شدی؟
خواست جواب بده که صدای عمه اومد
_شاه پسرم اومده.خوش اومدی آرش!
نفس فوت کردم.آرش به سمت عمه رفت و مشغول سلام احوال پرسی شد.
از اونجایی که عمم ارادت خاصی به آرش داشت در خونش و باز کرد و گفت
_بیا تو نصف شبی اومدی تو حیاط نمون.بیا یه چای بدم تا بخوری جا تو می‌ندازم.
تند گفتم
_آرش میخواست بره عمه.
_مگه میشه؟این وقت شب این همه راه اومده و بره؟خطرناکه عمه جون. تاریکه جاده خسته هم هست.
آرش که رفت داخل با حرص چند لحظه ای همون جا ایستادم. انگار نه انگار من اومدم اینجا تنها باشم. این عمه ی از همه جا بی خبرم فکر میکنه من و آرش هنوز نامزدیم.
رفتم داخل…حس میکردم آرش حال نداره مخصوصا اینکه رنگشم پریده بود.
کنارش نشستم. عمه به آشپزخونه رفته بود تا برای آرش چای بریزه. از فرصت استفاده کردم و گفتم
_چند وقته این طوری شدی؟
معنادار نگاهم کرد و گفت
_خیلی دلم تنگه گیرای سه پیچت بود.
با حرص رو برگردوندم و گفتم
_به من چه اصلا.
دستم و گرفت که با حرص دستمو کشیدم و بلند شدم.عمه با یه لیوان چای از آشپزخونه اومد بیرون.
با کلی قربون صدقه و خوش آمد گویی چای رو جلوی آرش گذاشت و خودشم به اتاق رفت.
تند تند تشک منو جمع کرد و یه تشک دو نفره از توی کمد در آورد.
گیج گفتم
_چی کار داری می کنی عمه؟
نفسش بریده بود با این حال گفت
_واستون جا درست می‌کنم دیگه.
رنگ از رخم پرید و گفتم
_یعنی آرش و میخوای بفرستی تو این اتاق؟
چپ چپ نگام کرد و گفت
_مگه نامزدت نیست؟بعد هم این کلبه خرابه بیشتر از یه اتاق داره؟
بفرما… خاک دو عالم به سرم شد..
عمه بعد از درست کردن تشک از اتاق بیرون رفت.
هاج و واج همون جا ایستاده بودم که صدای بسته شدن در اتاق اومد.
نفسم گره خورد و لحظه ای بعد حضورش و نزدیک به خودم حس کردم.

برگشتم و بدون نگاه کردن به صورتش گفتم
_من تو پذیرایی پیش عمه میخوابم.
بازوم و گرفت و آروم گفت
_انقدر بی رحم نباش.
تند نگاهش کردم و گفتم
_من؟آرش چند بار التماس تو کردم؟چند بار گفتم من بهت خیانت نکردم. با وجود اینکه دستت روم بلند شد و حرفای بدی بهم زدی اما باز من منتظرت بودم. چی کار کردی؟رفتی با ساناز عروسی کردی،کم نبود حالا هم قراره بابا بشی. دیگه چه توقعی ازم داری؟صبح نشده برو و دیگه هیچ وقت پی من نیا!
خواستم برم که سد راهم شد و گفت
_بزن!
مچ دستام و گرفت و گفت
_ده برابر اون کتکایی که زدمت بزن!
خیره نگاهش کردم و گفتم
_درد اون کتکا چیزی نبود. کتک اصلی و زمانی خوردم که جلوی چشمم با ساناز ازدواج کردی.
چشماشو با درد بست.
دستامو از دستش کشیدم و گوشه ی اتاق چمباتمه زدم. سرمو روی زانوهام گذاشتم و آروم گفتم
_دیگه نمی کشم آرش!
با مکث، با صدای گرفته ای گفت
_بریم از اینجا؟هر جا که تو بگی… هر جا که تو بخوای. میریم پشت سرمونم نگاه نمی‌کنیم.
لبخند تلخی زدم و گفتم
_هیچی مثل سابق نیست. من دیگه از کنارت بودن لذت نمی برم چون تو الان یه بچه داری… زن داری… یه حرمتی بین مون شکسته!
به سمتم اومد و کنارم نشست.
_درستش میکنیم. ساناز و طلاق میدم با هم میریم. همه چیو از اول درست می کنیم.
چه قدر امیر و دست کم گرفته بود.
بی تاب گفت
_من هنوزم دوست دارم لیلی.
خواستم جواب بدم که صدای شلیک شدن جیغم و بلند کرد.
آرش سریع از جاش بلند شد و جلوی من ایستاد.
از پنجره بیرون و نگاه کرد که گفتم
_چی بود؟
اسلحه شو از کمرش در آورد و گفت
_بمون همینجا.
پشت بند حرفش سریع از اتاق بیرون رفت.
عمه با رنگ پریده گفت
_صدای چی بود؟
مثل برق از جام پریدم و بیرون زدم.
دمپایی های جلوی در و پوشیدم و بی اعتنا به سر و وضعم از خونه زدم بیرون و با دیدن امیر مات برده گفتم
_تو اینجا چه غلطی می کنی؟
حرفی که داشت به آرش می زد و با اومدن من قطع کرد.
لبخند محوی زد و گفت
_تعطیلات تمومه خانومم،اومدم دنبال تو!

* * * * *
بازوم و گرفت و طوری پرتم کرد توی اتاق که بی تعادل روی زمین افتادم.
سر بلند کردم و با خشم داد زدم
_حق نداری اینجا زندانیم کنی.
پوزخند زد و در اتاق و قفل کرد…با گریه گفتم
_امیر تو رو خدا به آدمات بگو آرش و ولش کنن.خواهش میکنم!
بی اعتنا به سمت تخت رفت و کتش رو در آورد.
دکمه های بالای پیرهنش رو باز کرد.
به سمتش رفتم و گفتم
_بلایی سرش نمیاری مگه نه؟کاریش نداری دیگه؟
از نگاه لعنتیش که از بالا زل میزد بهم مثل سگ می ترسیدم.
آروم گفت
_به نظرت اومده من ایوبم؟که در مقابل هر چیزی سکوت کنم و با لبخند از کنارش رد بشم؟
وحشت زده نگاهش کردم.بازوم و گرفت و پرتم کرد روی تخت و مشغول باز کردن کمربندش شد.
از ترس زبونم بند اومد و گفتم
_چی کار میخوای بکنی؟
با همون پوزخند روی لبش گفت
_نمی‌دونم.به نظر تو میخوام چی کار کنم؟
عقب عقب رفتم و گفتم
_بمیرم بهتره تا هم خوابه شوهر خواهرم بشم.
با تمسخر نگاهم کرد و پیرهنش و از تنش در آورد و گفت
_می تونم دست و پاتو ببندم به تخت و روی دهنتم چسب بزنم اما نمیخوام عذاب بکشی ملکه ی من! پس همراهی کن،اشک بریزی مانع بشی تلافیش و سر جناب سرگرد در میارم.
به ملافه چنگ انداختم و گفتم
_چه جور آدمی هستی امیر؟تو شوهر لاله ای،شوهر خواهرمی من… من نمیتونم.
اخماش در هم رفت. به سمتم خم شد و گفت
_با اون هیچ وقت تا این حد پیش نرفتم سکسی من!
دو طرف پیرهنم و گرفت و چنان جر داد که صدای جیغم بلند شد. خندید و گفت
_هنو کاری نکردم جیغ میزنی؟
خواستم لگد بپرونم که پاهامو بین پاهاش حبس کرد و گفت
_خشونت دوست داری نفسم؟
ملتمس گفتم
_امیر برو عقب… من نمی‌خوام،با تو نمیتونم.
دستش و کنار سرم گذاشت و گفت
_با چی می تونی؟با اون سرگرد قلابی که خیلی راحت کنارت زد و الان زنش حاملس؟بدبخت جونم واسه اون سفت گرفتی؟
خفه خون گرفتم….
سرش و کنار گوشم آورد و گفت
_هات باشی تا ده بارم به ار*گاسم میرسونمت.اوج لذتی که توی کل عمرت نچشیدی.
مو به تنم سیخ شد و خواستم حرفی بزنم که انگشت شو روی لبم گذاشت و گفت
_یه کم که پیش رفتیم اگه نخواستی تمومش میکنیم اوکی؟
دلخور نگاهش کردم که دستش به سمت سنجاق لباس زیرم رفت و کنار گوشم پچ زد
_امشب و برات فراموش نشدنی میکنم عروسکم.

 

نفسم حبس شد.
دکمه شو و که باز کرد دستامو روی دستاش گذاشتم و گفتم
_نکن امیر… مجبورم نکن بذار…
با گذاشتن لب های ملتهبش روی لب هام رسما خفم کرد.
چشمام گرد شد لباسمو با خشونت پرت کرد و کامل خم شد روم.
سرش و توی گردنم برد و شروع به بوسیدن کرد.
دستامو روی سینش گذاشتم و هلش دادم اما فایده ای نداشت.
تصمیم گرفته بود انتقامشو امشب کامل کنه.
لب هاش از روی گردنم سر خورد
خدا میدونه با چند تا دختر این لحظه ها رو گذرونده که این طوری ماهر شده
از فکر اینکه قبلا با لاله…
با ناله اسمش و صدا زدم،با چشمای خمار نگام کرد و گفت
_جون امیر؟
بغض دار گفتم
_تو قبلا با لاله…
منظورم و فهمید و گفت
_من هیچ وقت با لاله تا اینجا پیش نیومدم.
_دروغ میگی. مثل همیشه داری دروغ میگی من خودم توی اون مهمونی شنیدم داشتی می گفتی لاله فرق داره واست. خودم تو رو باهاش دیدم، خودم…
لبخند محوی زد و گفت
_به این شک نکردی توی اون مهمونی من میدونستم خانوم پلیسه فال گوش وایستاده و اون حرفو زدم؟چون میخواستم باور کنی نقشت داره خوب پیش میره.
متحیر نگاه‌ کردم که گفت
_اولین دختری هستی که منو به جنون میرسونی. اولینش.
دوباره سرش و بین پایین برد
خواستم دهن باز کنم که فهمید و یکی از دستاشو روی دهنم گذاشت و اون یکی دستش و به سمت شلوارم برد که ضربه ی محکمی بین پاش زدم
آخی گفت و از درد خم شد.محکم هلش دادم.به تیشرتم چنگ انداختم و پوشیدمش
از اونجایی که میدونستم در قفله به سمت بالکن دویدم.
صدای عصبیش اومد
_لیلی…
در بالکن و باز کردم.با دیدن ارتفاع ترس برم داشت.از اینجا می پریدم اگه شانس می‌آوردم و نمیمردم قطعا قطع نخاع میشدم.
در بالکن و که باز کرد پامو اون طرف میله ی حفاظتی گذاشتم.
سر جاش قفل شد و گفت
_چیکار داری میکنی؟
دستم و جلوش گرفتم و گفتم
_نزدیک نیا… می‌ندازم خودمو.
فکر کرد شوخی میکنم که گفت
_احمق نشو لیلی ارتفاعش زیاده.
اون یکی پامم از میله ی حفاظتی رد کردم که رنگش پرید. عقب رفت و گفت
_حماقت نکن لیلی!
نگاهی به زیر پام انداختم. لعنتی دستامم میلرزید.
نگاهی به امیر انداختم و گفتم
_بمیرم بهتره تا اینکه تو به زور بخوای تصاحبم کنی!
تند گفت
_قسم میخورم انگشتمم بهت نخوره. بیا این طرف لیلی!
تنم لرز گرفته بود. تند گفتم
_زنگ بزن به آدمات بگو آرش و ول کنن.
سر تکون داد و گفت
_باشه تو بیا من زنگ میزنم.
بلند داد زدم
_الان زنگ بزن.
چشماش و چند لحظه بست و سر تکون داد.رفت داخل و خیلی زود با موبایلش برگشت. شماره ای رو گرفت و تماس و رو اسپیکر گذاشت.
به بوق دوم نرسیده مردی با صدای زمخت جواب داد
بدون این‌که چشم ازم برداره گفت
_ولش کنید بره.
مرد بی چون و چرا گفت
_چشم رئیس.
تلفن و قطع کرد و محتاط گفت
_زنگ زدم،حالا بیا این ور.
آروم به سمتم قدم برداشت و دستش و به سمتم دراز کرد.
با تردید نگاهش کردم..
یه قدم دیگه به سمتم برداشت که هول شدم و حلقه ی دستام شل شد.

جیغ بلندی کشیدم و دقیقا وقتی که مرزی تا سقوط نداشتم امیر محکم دستامو گرفت.
وحشت زده نگاهش کردم.
با گرفتن پهلوهام بلندم کرد. پام که به زمین رسید نفس راحتی کشیدم و خواستم چیزی بگم که یه طرف صورتم سوخت.
ناباور نگاهش کردم. به چه حقی بهم سیلی زد.
با خشمی که خیلی کم ازش میدیدم داد زد
_به این فکر نکردی اگه بیوفتی من چی میشم؟
مات نگاهش کردم.فکر کردم این بارم داره فیلم بازی می‌کنه اما این نگاهش،صورت قرمز شده از خشمش…اون رگ های برجسته‌ش نمی تونست دروغ باشه.
دستی به گردنش کشید و کلافه گفت
_این قدر ازم متنفری که خواستی خودتو بکشی؟آفرین بکش چون بزرگ ترین انتقامیه که میتونی ازم بگیری.مرگ تو،بزرگ ترین انتقام برای منه لیلی اما اصلا…اصلا نخواه که این جوری مجازاتم کنی.
در حالی که صدام می لرزید گفتم
_می‌خواستی به زور با من…
صدای عربدش حرفم و قطع کرد
_من اگه میتونستم کاری باهات بکنم به نظرت انقدر صبر می‌کردم؟
اشکم در اومد
_پس چرا شکنجه م میدی امیر؟چرا آزارم میدی؟
نفس عمیقی کشید.درمونده نگاهم کرد و این بار آروم گفت
_چون وقتی اون مرتیکه زودتر از من پیدات کرد دیوونه شدم..چون وقتی می‌بینم من به چشمت نمیام و اون با همه ی بدی هایی که در حقت کرده واست عزیزه آتیش می‌گیرم.
هق زدم
_هیچ کس به اندازه ی تو اذیتم نکرده.تمام کارایی که کردی بس نبود ازم پنهون کردی شوهر لاله ای…شوهر خواهرم بودی و منه احمق نمی دونستم.
خیره به صورتم گفت
_جدا شدیم.
اشکامو پاک کردم و گفتم
_حرف تو باور نمیکنم.
جلو اومد و گفت
_بپرس از لاله.اصلا نه…شناسنامم و ببین اوکی؟
با تردید نگاهش کردم و آروم گفتم
_کی جدا شدین؟
_همون روزی که تو ماجرا رو فهمیدی من قبلش با لاله جلوی خونتون قرار داشتم.کارای طلاق و روبه راه کردم رفتم و بهش وقت دادگاه و گفتم…سه روز پیش جدا شدیم.
ساکت شدم،بابت اینکه اسمش از شناسنامه ی خواهرم خط خورده خوشحال بودم اما هنوزم باورم نمیشد.
فهمید که کلافه گفت
_زنگ میزنم شناسنامه رو بیاره.
سرسنگین گفتم
_لازم نیست.
خیره نگاهم کرد که گفتم
_من می‌خوام از این جا برم…دیگه نمیخوام توی خونت باشم.. میخوام برگردم خونه ی خودم،سر کارم…میخوام ازت جدا بشم!
منتظر پوزخندش بودم اما سر تکون داد و بیشتر باعث تعجبم شد.
حیرت زده گفتم
_ینی میذاری برم؟
سر تکون داد که گفتم
_میدونی که قصدم برگشتن به شغلمه؟
بازم سر تکون داد
_میدونی که اولین پرونده ای که دستم بگیرم مال توعه و این بار تا زمینت نزنم ولت نمیکنم؟
باز هم سر تکون داد و گفت
_حاضر شو!
انگار باورم نمیشد امیر به این راحتی دست برداره.تند گفتم
_کجا؟
لبخند محوی زد و گفت
_مگه نمیخواستی بری خونت؟

🍁🍁🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من  
🆔 @romanman_ir

46 دیدگاه

  1. تو رو خدا یکی بگه این آخرش چی میشه؟😑😑😑😑
    نویسنده ی عزیز خواهش میکنم لیلا و آرش رو با یه پایان خیلی زیبا و رمانتیک بهم برسون❤⚘

    1. والا ما خودمون نمیدونیم آخرش چی میشه و اینکه فکر نکنم آرش و لیلی به هم برسن یعنی احتمالش خیلی کمه چون نویسنده معلوم نیست می خواد آخرشو چه جوری تموم میکنه 😐😐😐

  2. همون بهتر همشون برن بمیرن.
    نه از امیر و لیلی که ملت فکر میکردن خواهر برادرن نه از آرش که معلوم نیست ازدواجش با ساناز نقشست یا نه .
    آخه اگه نقشه بود که ساناز حامله نمیشد یعنی اینقدر آرش بیجنبست؟؟؟

        1. واااااااای
          ایستگاه کردین ملت رو
          اصلا داستان ارمین و هانا بودن
          باز نویسنده ب اصلاح محترم ی جاهایی ارمین و اورد ولی این هانا مفقود شده ؟؟؟

  3. سلام
    ممنون وخسته نباشی ادمین ونویسنده محترم
    این قسمتش خیلی خوب بود ولی گذاشت تو خماری
    ادمین توروخدا اون یکی قسمتش رو زود بزار

  4. نویسنده جان ی کاری کن…امیر و ارش و بکش….ارمین و بزار ازدواج کنه با لیلی…بهتره…یا کلا لیلی بمیره….یا لیلی و انیرو ارش بمیرن همه…

  5. معلومه دیگه تهش چی میشه
    نمیشه که تا آخرش هی دعوا باشه بین آرش و امیر از سر لیلی
    آرش میمیره و امیر و لیلی میمونن که هی اتفاق براشون میوفته تا لیلی عاشق امیر بشه😐😐

  6. سلام این سایت نسبت به بقیه سایت ها یکی دو قسمت جلو تره و این واقعا خوبه ولی میشه لطفا پارت ها رو در حد ۷ یا ۸ خط بیشتر کنین چون برا منی که سریع میخونم خیلی زود تموم میشه و در مورد تعداد فصل ها اطلاعی دارین چون داستان داره خیلی طولانی میشه الان دیگه چند وقتیه که خبری از ترانه مهرداد نیست هانا چیشد بچشو به دنیا آورد آخرش به آرمین میرسه یا نه چون واقعا لیاقت داشتن یه زندگی راحتو داره و در مورد آرش آخرش قراره با لیلی ازدواج کنه اطلاعی دارین ؟؟؟؟

    1. نویسنده گفته تو فصل چهارم که فصل بعدیه ، داستان آرمین و هانا رو یش میبره… این فصل فقط داستان لیلی و ایناس که آخرشم معلومه دیگه:/ آرش که مریضه و میمیره بعدشم یه چیزی میشه ک لیلی عاشق امیر میشه و بهم میرسن این دوتا…ب نظر من که این شکلی میشه:)

      1. اگه میخواد ادامه رمان عروس استاد تو فصل ۴ باشه اونوقت چرا میگه رمان استاد خلافکار فصل دوم رمان عروس استاده؟؟؟؟؟چون فقط دو سه قسمت اونم به زور اسم آرمینو میاره؟؟؟؟

        1. ببین این یه رمان سریالیه که فصل اولش استاد مغرور من بود بعدش عروس استاد بعدشم همین استاد خلافکار:) و نویسنده هم اعلام کرده که توی فصل بعدی که میشه فصل چهارم،داستان آرمین و هانا رو ادامه میده!! توی این فصل هم اسم آرمین رو میاره و از حال بدش بعد هانا میگه…اشکالشو من نمیبینم:)

          1. نه منظورم اینه که اگه ادامه رمان عروس استاد قرار بود تو فصل ۴ باشه خب از همون اول می گفت که این رمان مفصلش تو فصل ۴ ره . نه تنها من بلکه خیلیا رمان استاد خلافکارو به این دلیل می خونند که شاید یه ذره درباره هانا هم گفته باشه ولی باز بخاطر اطلاعاتی که دادی ممنونم صدف جان

      1. آمین
        ازاده جان رپیلای کامنت قبلت ک
        درست حدس زدی سن شما خیلی حاضر جواب بودم الان دیگ سن رفته بالا کم تر شده ب نسبت
        ب برادر هم سلام ویژه بنده رو برسون

        1. استاد شما هم ب من نگید آزاده جان یا خانوم چون شما از من بزرگ ترین حیف که فضا مجازیه وگرنه اسم واقعیه خودمو میگفتم چون اصلا به این سایتا اعتماد ندارم و از اسم واقعی خودمم خوشم نمیاد و گفتن خانوم و جان یه خورده منو میدونید دیگه نگم 😊😊😊😊😊😊از هم کلام شدن با شما خوشحال شدم .این رمانم نمیدونم چرا اسمش استاد خلافکاره ولی اصلا درباره درسو دانشگاه نیست یعنی اولاش بودا الان نیست رمانای قبلی هر دو شون به دانشگاه ربط داده شده بود.

        2. استاد فکر کنم ازونایی بودی که با حاظر جوابیاتون حرص آدمو در میاواردید که منم میخوام یه روز با خواهرم که دانشجوی شماست بیام صورتتون روچنگ بندازم . مراقب باش 😈😈😈😈

          1. باشه باشه انقدر باهاش گرم بگیر تا از گرماش بسوزی . انگاری این رمانا خیلی بهتون ساخته تازه مگه دانشگاه ها از ۲۴ شهریور شروع نمیشه تازه خواهرم که هنوز انتخاب واحد نکرده؟؟؟

          2. مریم جان از کجا معلوم که استاده ؟تازه اگه استاد بود تو پارت ۵ که مهنا جان ازش پرسید استاد کدوم دانشگاست خودش میگفت

          3. عهههه مگه خواهرت ترم تابستونه نبود
            باشه باهاش گرم میگیرم مرسی که به فکرمی مرسی
            در ضمن من اینجا نیومدم مصاحبه کاری بشم اصراری هم ندارم باور کنی
            تو فکر کن من استاد نیستم
            خوش باش با تفکراتت
            آزاده عزیز

          4. استاد گرم بگیر فقط به بهانه خواهر من دحتر مردمو شت و پت نکنی.
            خواهر من تابستونا خودش کار داره به خاطر همین ترم تابستونه برنمیداره.
            تازه می بینم که روح آرمین تهرانی بهتون خطوع کرده خخخخخخخخخخ😂😂😂😂

          5. من گفتم بگی چرا خواهرت ترم تابستونه بر نمیداره ؟؟
            ب من مربوط نیست کار دیگران و باید بگم که من شبیه کسی نیستم یا رفتار نمی کنم حالا نمی دونم از کجا به این نتیجه رسیدی

          6. وا گفتم دلیلی بیارم که بفهمی سر من با این حرفا که میگی با خواهرت گرم میگیرم کلاه نمیره حالا هر کی هست برو باهاش گرم بگیر منکه مثل شما بخیل نیستم .
            اینم تلافی اینکه حرصمو در میاری😄😄

      2. استاد خوبه گفتید سنتون بالا رفته حاظر جوابیاتون کم شده ماشالا هنوز کم نشده بدتر زیاد شده دانشجو هاتون چه طوری باهاتون سر میکنند؟؟؟؟؟
        بنده خداها

  7. سلام لطفا زود تر این فصلو تموم کنید
    من واقعا موندم تو خماری داستان آرمین و هانا چون واقعا داستان اونا از این سه فصل قشنگ تر بود
    خسته نباشید ❤😍

  8. احتمالا آرش با ی نقشه وارد زندگی لیلی شده و اصلا عاشق لیلی نیست
    امیر واقعا عاشق لیلیه و در نهایت امیر و لیلی بهم میرسن

  9. سلام
    من حدس می زنم ساناز با نقشه با ارش ازدواج کرده و کاملا سوریه کلا همگی برای گیر انداختن امیر این کار رو میکنن(چون ساناز خیلی از امیر می ترسه تصمیم گرفته به ارمین و ارش تو نقششون کمک کنه تا امیر گیر بیفته و چند صباحی نفس بکشه از دستش)
    حاملگی که کاملا ساختگی به نظر میاد حداقلش اینه که اگر هم هست نباید مال ارش باشه(کلا بعید میدونم واقعیت داشته باشه)
    من فکر میکنم امیر میمیره و دوباره ارش و لیلی بهم برمیگردن (وقتی لیلی بفهمه ازدواج ارش سوری بوده ارش رو ببخشه)

  10. ولی امیدوارم بیخودی کش پیدا نکنه و سریع بریم سر داستان هانا و ارمین
    من خیلی به شخصیت ارمین علاقمندم و امیدوارم هانا رو پیدا کنه و هانا اون رو از خودش نرونه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن