رمان استاد خلافکار پارت 24 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۴

 

اخمی بین ابروهام افتاد و جواب ندادم.
در کمد و باز کردم و مانتویی از توی کمد بیرون کشیدم که گفت
_کجا؟
بدون این‌که نگاهش کنم گفتم
_می‌خوام برم لاله رو ببینم!
به طرز عجیبی ساکت شد طوری که شک کردم و نگاهمو سمتش چرخوندم.
نگاهم و که دید با لحن محکمی گفت
_میریم خونه.
ابروهام بالا پرید.با وجود آرش و ساناز اون خونه…
بلند شد و با اخم غلیظی به سمت حموم رفت و گفت
_تا میام حاضر باشی!

* * * * * *
بی حوصله با غذام بازی می‌کردم که دستی روی دستم نشست.
چشم غره ای بهش رفتم و خواستم دستمو بکشم که ساناز با سر و صدا وارد شد.
نگاهم به پشت سرش و آرش موند.خیلی سریع نگاهمو ازش گرفتم و به غذام چشم دوختم.
ساناز درست روبه روم نشست و گفت
_چه طوری زن داداش؟با داداشم خوش می گذره؟
لبخند زدم و گفتم
_بیشتر از اونی که فکر کنی.
اخم و بین ابروهای آرش دیدم.
امیر دستم و بالا برد و پشت دستم و بوسید.
آروم دستم و از دستش بیرون کشیدم.
ساناز با لبخند اما با طعنه گفت
_خدا عشقتون و بیشتر کنه.انگار قرار بود عمه بشم که این تصادف پیش اومدی حالا اشکال نداره.
به چشمای من زل زد و گفت
_به جاش من یه بخر خوب دارم.
در حالی که سعی می‌کردم بی خیال باشم قاشقم و از برنج پر کردم که با بی مقدمه گفت
_حاملم.
تنم لرزید و قاشق از دستم افتاد.
شوک زده به آرش نگاه کردم که دیدم با اخم به بشقابش زل زده.
ساناز اما با شادی گفت
_خوش حال نشدین؟
به امیر نگاه کردم که رگ برآمده ش توی چشمم خورد اما با یه لبخند محو داشت نگاه می‌کرد.
بغض وحشتناکی به گلوم چنگ زد. بلند شدم و با صدایی که شک داشتم مال من باشه گفتم
_آب سر سفره نیاوردن… میرم بیارم.
و بدون نگاه کردن به کسی به آشپزخونه پناه آوردم.درو بستم و همون جا پشت در سر خوردم و اشکام بی مهابا روی گونه ریخت.
خیلی نامردی آرش…

محکم جلوی دهنم و گرفتم تا صدام در نیاد.
چه توقعی داشتی لیلی احمق؟که مثل تو فیلما خودش و کنترل کنه؟توقع داشتی باورت کنه؟خیلی راحت با یکی دیگه خوابید و حاملش کرد.
چند تقه به در خورد و صدای آروم امیر اومد
_بلند شو از اون جا درو باز کنم.
با پشت دست اشکامو پاک کردم و بلند شدم.
در باز شد و امیر اومد داخل.با اخم وحشتناکی نگاه به اشکام انداخت و گفت
_هر چی بیشتر اشک بریزی جناب سرگرد بیشتر تاوان شو میده.
لبم و گاز گرفتم تا اشکام در نیاد. جلو اومد و با همون اخم غلیظش نگاهم کرد. حس کردم داره به خاطر حماقتم سرزنشم میکنه.
هر لحظه منتظر یه نیش و کنایه ازش بودم که دستش و دور شونم انداخت و در آغوشم کشید.
با خوردن عطر تلخش به بینیم اشکام شدت گرفت.
تیشرتش و توی مشتم گرفتم و برای اینکه صورتم و نبینه سرم و توی سینش فرو بردم و حبس شدن نفسش و به وضوح حس کردم.
دستش و لای موهام برد و آروم کنار گوشم گفت
_اون بچه به دنیا نمیاد.
چه فرقی می‌کرد؟
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و با شصت دستش اشکامو پاک کرد و گفت
_تا وقتی نتونی احساسات تو کنترل کنی هیچ وقت نمیتونی انتقام بگیری.حتی از من.
انگشتش و روی پلکم کشید و گفت
_تو بدترین شرایط هم نباید این چشات بارونی بشن.نباید تسلیم خشمت بشی. نباید بذاری طرف مقابل بفهمه چی تو سرته؟
با بغض گفتم
_مثل تو؟
لبخند محوی زد که با مشت به سینش زدم و گفتم
_از این مرموز بودنت خوشم نمیاد.
ازم فاصله گرفت. دستش و توی جیبش فرو برد و با جدیت گفت
_برو توی اتاقت.از فردا نمیخوام این طوری ببینمت.
حرفش و زد و بعد از یه نگاه طولانی از آشپزخونه بیرون رفت.
* * * * *
دستی به لباس خواب کوتاهم کشیدم و جلوی آینه ایستادم. لب هامو روی هم کشیدم تا رژ لبم پررنگ بشه. انگار با خودم لج کرده بودم که میخواستم برای فراموش کردن آرش خودم و به دست امیر بسپارم

اون چه طور بی توجه به خاطراتمون با ساناز ازدواج کرد و الان بابا شدنش رو جشن گرفته… به همون آسونی فراموشش میکنم. هم به خودم ثابت میکنم هم به اون.
روی تخت نشستم و به در چشم دوختم.به درک که زندگیم تباه میشد. به درک که امیر دشمنمه…
خودم و جمع کردم. تا حالا چنین لباسی توی کل عمرم نپوشیده بودم.
از شخصیت خودم خجالت کشیدم.چه طور می تونستم با این لباس…
با این فکر بلند شدم و همزمان در اتاق هم باز شد.
از جام پریدم.امیر اومد داخل. درو بست و سرش و بلند کرد و با دیدنم مات موند.
نگاهش و از پایین پام به بالا کشوند که از خجالت گر گرفتم و به خودم لعنت فرستادم.
جلو اومد و روبه روم ایستاد زیر سنگینی نگاهش طاقت نیاوردم و گفتم
_من…
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم
_می‌خوام که ما…
انگشتش و روی لبم گذاشت و آروم گفت
_مطمئنی؟
با مکث سر تکون دادم.
_مشکلت و میدونم اما میخوام که سعی کنیم با هم…
اخم ریزی بین ابروش نشست و گفت
_رژ قرمز میاد بهت.
دوباره اندامم و از نظر گذروند و گفت
_این لباس خواب هاتت کرده.
سرمو پایین انداختم که دستشو زیر چونم زد و سرمو بلند کرد.
از کمترین فاصله به صورتش نگاه کردم.
با شصت دستش آروم روی لبم کشید و انگشت رنگ گرفته شو مکید..
سرش و جلو آورد. چشمامو بستم و منتظر حس کردن لب هاش بودم که نزدیک صورتم پچ زد
_اگه بدونی برای لمس تنت چه قدر بی تابم این طوری واسم دلبری نمیکردی.من بدون پوشیدن این لباسم…
مکث کرد.عقب رفت و کلافه نفسش و فوت کرد و گفت
_برو عوضش کن.
_اما…
با لحن محکمی گفت
_گفتم عوضش کن!
ناچارا سر تکون دادم و به سمت کمدم رفتم و پیراهن آبی حریری رو پوشیدم…
لیوانش و از ودکا پر کرد و یک نفس سر کشید و لیوان دوم و پر کرد.
خجالت زده گفتم
_امیر من…
از گفتن حرفم پشیمون شدم.بدجوری اخماش در هم بود.اولین بار بود که تا این حد گرفته می دیدمش.
کنارش نشستم و وقتی خواست سومین لیوان رو سر بکشه دستمو روی دستش گذاشتم.
نگاهم کرد و گفت
_بکش کنار.امشب میخوام مست کنم
_چرا؟
بدون این‌که نگاه از چشمام برداره گفت
_نیاز دارم خیلی چیزا رو فراموش کنم.مثلا…. مثلا این که زنم امشب واسم چاک سینه شو داده بیرون اما نه واسه من…واسه فراموش کردن اون مرتیکه…

سرم پایین افتاد و چیزی نگفتم.
پیک بعدی رو هم یک نفس سر کشید و هیکل بزرگش و روی تخت انداخت و چشماش و بست.
باورم نمیشد تا این حد حالش و خراب کرده باشم. فکر می‌کردم بدون هیچ مخالفتی با دلم راه میاد اما… امیر کی قابل پیش بینی بود که این بار دوم باشه؟
با صدای آرومی گفتم
_معذرت میخوام.
بدون باز کردن چشاش لبخند کوتاهی زد و چیزی نگفت..
کنارش با فاصله دراز کشیدم و به سقف زل زدم…بعد از چند دقیقه صدای گرفتش توی گوشم پیچید
_با سی و هفت سال سن مثل بچه ها به جناب سرگرد حسادت میکنم….ننه بابا بالا سرش بوده…کاری که دلش میخواسته رو انجام داده.همه دورش بودن.از همه مهم تر… تو رو داشته.
پوزخند زدم و گفتم
_دلم به حال اون دخترایی که خر تو شدن و زندگی شون نابود شد میسوزه. کلا عادت داری با زبونت همه رو رام کنی اما من گول تو رو نمی‌خورم.
به سمتم برگشت و خیره به صورتم شد. انگار داشت با اون نگاه لعنتی عسلیش حرف میزد.
اخم کردم و گفتم
_اون طوری نگام نکن.
زمزمه کرد
_چه طوری؟
_همین طوری که الان نگاه میکنی نگاه نکن.
دستش و زیر سرش زد و گفت
_چرا؟ مگه تو نگام چیه؟عشق؟
خندیدم و گفتم
_قلب سیاهت مگه جایی برای عشق داره؟تو فقط میتونی اون قلب تو از نفرت پر کنی.
دستمو گرفت،لب باز کرد و گفت
_قلب من…
انگشتمو روی لبش گذاشتم و گفتم
_هیچی نگو.
انگشتم و بین دو لبش گرفت و سر انگشتمو با زبونش خیس کرد. با چشم غره انگشتمو از دهنش بیرون کشیدم و گفتم
_آدم باش.
تنش و به سمتم کشید و سرش و لای موهام برد و گفت
_زنم شو!
متحیر گفتم
_چی؟
_اسممو توی شناسنامت میخوام.
_تو مستی حالیت نیست چی میگی.
نفس عمیقی کشید و گفت
_مستم اما بد مست نیستم. دو هفته…تا دو هفته ی دیگه اون یارو از زندگی من پاک میشه.اون وقت،تلافی امشب و سرت در میارم.
سکوت کردم.می‌دونستم امیر بلای جانی سر آرش نمیاره.این بار چیزی نگفتم چون منم بدم نمیومد. اون باید تقاص پس میداد.مثل من

از پله ها پایین رفتم و خواستم راه آشپزخونه رو در پیش بگیرم که در اتاق پایین باز شد و آرش بعد از یه نگاه گذرا به اطراف بازوم و کشید داخل اتاق و درو بست.
با اخم گفتم
_مریضی؟
_باید حرف بزنیم.
ابرو بالا انداختم و با طعنه گفتم
_واقعا؟راجع چی؟آها… میخوای با هم اسم بچه تو انتخاب کنیم.
کلافه گفت
_گوش بده لیلی.
با خشم گفتم
_تو گوش بده آرش خان.من چند سال میشناختی یه سال دوست دخترت بودم نزدیک سه سالم محرمت بودم.تا حالا یه بار به کسی جز تو فکر هم نکردم اما تو با چهار تا عکسی که دیدی چش من توش بسته بود می دونستی توطئه ی امیره مثل یه آشغال پرتم کردی اون ور.نه به التماسام نه به قسم خوردنام گوش ندادی الانم من به حرفات گوش نمیدم راه ما دیگه جدا شد.
خواستم برم که با صدای آرومی گفت
_من هنوز دوستت دارم. خودتم میدونی.
میخ سر جام موندم. خر نشو لیلی داره دروغ میگه.حالا که داری فراموشش میکنی دوباره خر حرفاش نشو..
دقیقا پشت سرم ایستاد و گفت
_بیا دوباره شروع کنیم.بیا دوباره مال من…
برگشتم و محکم گفتم
_یکی اون طبقه ی بالا منتظرته اونی که مال توعه اونه نه من.زن و بچت و بیشتر از این معطل نکن.
خیره به چشمای پر از حسرتش از اتاق بیرون رفتم و خودمو به آشپزخونه رسوندم.
چون امیر گفت برای ناهار دیر میاد منم دیگه از اتاق در نیومدم.
فریزر و باز کردم و همبرگری ازش بیرون کشیدم.
داشتم برای خودم گوجه خرد میکردم که دستایی دو طرف تنم کنار سنگ اپن نشست.
از بوی عطرش کاملا میشد تشخیصش داد.
سر خم کرد توی گردنم و پرسید
_خانومم چه طوره؟
جوابی ندادم.با صدای بلند نفسی از سر لذت کشید و گفت
_چه خوبه خسته از سر کار بیای و با این صحنه مواجه بشی.
سرسنگین گفتم
_چه کاری؟کار گرفتن مخ دخترا؟
دستش دور شکمم پیچیده شد و کشدار گفت
_باز که تلخ شدی ملکه ی من.
خندم گرفت.دخترا حق داشتن با این زبونش این طوری عاشقش بشن.

🍁🍁🍁🍁

کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

11 دیدگاه

  1. خیلی باحال شده!! ولی م دوس دارن زودتر این فصله تموم شه و فصل چهارش شرو شه که بفهمیم هانا و آرمین چی میشن…

  2. خدا وکیلی اینم رمانش خیلی خوبه فقط کاش زود به زود پارت بدین
    تورو خدا نویسنده کند ذهن عزیز تا اخر تابستون این رمانو تموم کن پلییییز

    1. تو هم مثل من نگرانی که آخر داستان موقع مدرسه نخوره😁
      منکه رشتم ریاضیه و امسال میرم دهم رو بگو بابا گفته به محض اینکه تابستون تموم شد گوشیرو ازت میگیرم .میدونی این یعنی چی؟؟یعنی تا ۶ ماه من نمیتونم رمان بخونم 😭😭😭😭😭😭😭

      1. ازاده جونم منم دهمم امسال ولی تجربی خب تو هم کمتر استفاده کن بزار ببینن کم استفاده میکنی ازت گوشی رو نگیرن بابا این فصل رو تا اخر تابستون تموم کنید بزار پاییز بریم فصل ۴ نویسنده کند ذهن با تواماااا

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

codebazan

بستن