رمان استاد خلافکار پارت 25 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۵

 

منو به سمت خودش چرخوند و باز دستاشو دو طرفم روی کابینت گذاشت و گفت
_کسی جز تو نیست.
با اخم گفتم
_خوب باشه به من چه؟
انگار عادت داشت خودشو بچسبونه به آدم.اما من حرصم می گرفت چون با اون هیکل و قد غول مانندش رسما توی بغلش گم می شدم.
صدای قدم های آرش رو به این سمت شنیدم و چون کاملا روبه روی آشپزخونه بودم فهمیدم که با دیدن ما ایستاد و کنار رفت.
‌شک نداشتم میخواست با فال گوش ایستادن از رابطه ی ما با خبر بشه.
اخمام از هم باز شد و لبخند زدم.دستامو دور گردنش انداختم و گفتم
_امیررر…
لبخند روی لبش محو شد و مات برده نگام کرد
ریز خندیدم و گفتم
_با توعم امیر.
دستاشو دور کمرم انداخت و بلندم کرد و روی اپن گذاشت و با لحن خاصی گفت
_جانم خانومم؟
حالا چی باید به این گوریل می گفتم که هم پرو نشه هم حساب کار دست آرش خان بیاد؟
هنوز توی فکر بودم که سر و کله ی آرش پیدا شد
تکیه به درگاه آشپزخونه زد و با اخم نگاهمون کرد.
نگاهم قفل نگاهش بود که لبم داغ شد.
خشکم زد. نه می تونستم عقب بکشم نه می تونستم نگاهم و از آرش بگیرم.
رنگش قرمز شد و دستش به سمت اسلحش رفت .
از ترس اینکه باز دعوا بشه سرمو عقب کشیدم و با چهره ای گر گرفته آروم گفتم
_کسی اومد..
امیر برگشت و با دیدن آرش لبخند زد و گفت
_به…جناب سرگرد.ببخشید متوجه ی حضورتون نشده بودم.
آرش بی پروا با اخم به من زل زده بود.
امیر طوری جلوم ایستاد که کاملا پشت سرش گم شدم.
آرش نگاه تند و خشمگینی به امیر انداخت. تکیه شو از دیوار گرفت و با عصبانیت بیرون رفت.
امیر با خنده به سمتم برگشت و گفت
_کاش یکی باشه بهش بگه جای دید زدن ما کلاشو سفت بچسبه باد ببره!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم
_چه نقشه ای داری امیر؟
سر جلو آورد و گفت
_یه بار دیگه اون مدلی صدام کن تا بگم.
با اخم پسش زدم. پریدم پایین و گفتم
_اگه بلایی سرش بیاری با دستای خودم می کشمت.
جوابش طبق معمول لرز به تنم انداخت
_نگران نباش خانوم خوشگلم.من هیچ وقت جون کسیو نمی گیریم.

* * * * * *
با فاصله ازش با موتور تعقیبش می‌کردم.
امروز صبح خودم با گوشای خودم صدای حرف زدن شو با یه دختر شنیدم. لابد یه طعمه ی دیگه.
وارد کوچه ی خونمون که شد حیرت زده شدم.
دقیقا یه کوچه بالاتر از خونمون نگه داشت.
پشت سرش با فاصله نگه داشتم.یعنی طعمه ی جدیدش هم محله ای ما بود؟
پنج دقیقه بعد با دیدن لاله که سوار ماشین امیر شد ماتم برد.
اخمام در هم رفت و خونم به جوشم اومد.
یعنی اون هنوز هم با لاله…
خواستم از موتور پیاده بشم اما منصرف شدم و زیر نظر گرفتمشون.
انگار داشتن دعوا می‌کردن اینو از حالت صورت امیر فهمیدم. حرصم گرفت. به چه حقی سر خواهر من داد میزد؟
دیگه کم کم صبرم داشت سر میومد که لاله از ماشین پیاده شد و با چشم‌های اشکی راهشو کشید و رفت.
پشت بندش امیر پیاده شد و گفت
_صبر کن هنوز حرفم تموم نشده.
سریع پشت دیوار مخفی شدم.لاله جواب نداد و امیر با صدای بلندتری گفت
_لاله با توعم.یه تصمیمم که گرفتم تا به نفع همه باشه با بچه بازیات خرابش نکن!
از اینکه از چیزی سر در نمیاوردم بیشتر عصبی شدم.
لاله که رفت امیر هم سوار شد و لحظه ای بعد صدای لاستیکاش توی گوشم پیچید.
دوباره سوار موتور شدم اما این بار به جای تعقیب امیر راهم و کج کردم.فکرم درگیر بود.
نگاهی به ساعت مچی دستم انداختم. ساعت هشت صبح بود.. فقط خدا کنه آرمین هنوز خونه باشه.
سرعتم و بیشتر کردم و ده دقیقه بعد جلوی خونش بودم.
زنگ زدم و در با یه تاخیر طولانی باز شد.
باز خداروشکر که خونست.
با آسانسور بالا رفتم،در واحدش رو باز گذاشته بود. کلاه کاسکتم و از سرم در آوردم و رفتم تو.
دیدمش که دراز کشیده روی مبل.یک شیشه ی خالی مشروبم کنارش بود.
اخم کردم و گفتم
_تو باز کل شب و خوردی آرمین؟
جوابی نداد روبه روش نشستم و گفتم
_مثل اینکه یادت رفته همین چند وقت پیش ایست قلبی کرده بودی نزدیک بود بمیری.
بی تفاوت نگام کرد و گفت
_حرف تو بزن!
نفسم و فوت کردم و گفتم
_می‌خوام همه چیو بدونم. تو شدی این وسط جاسوس دو جانبه یه بار رفیق امیری یه بار با آرش واسش نقشه میکشی. باید بهم همه چیو بگی آرمین. امروز امیر و با لاله دیدم. امیر چه بلایی سر لاله آورده؟
بی حوصله با صدای گرفته ای گفت
_مگه من تو خلوت شون بودم که بفهمم؟
چپ چپ نگاهش کردم که گفت
_ولی از تو تعجب می‌کنم که صیغه ی شوهر خواهرت بشی.
گیج گفتم
_ینی چي؟
پوزخند زد و گفت
_یعنی نمیدونی لاله زن امیره؟
چنان خشکم زد که حتی نفس کشیدنمم یادم رفت.
لاله، خواهر من… زن امیره و منم…
چنان شتاب زده بلند شدم که مبل راحتیش عقب رفت.
با تته پته گفتم
_ش… شوخی میکنی دیگه مگه نه؟
سیگاری آنیش زد و گفت
_شوخی دارم باهات؟

دستم به سمت گردن داغ شدم رفت.تمام صحنه هایی که نزدیک به امیر بودم جلوی چشمم اومد.
یعنی تمام این مدت من با شوهر خواهرم…
حتی تصورشم وحشتناک بود.
دیگه نتونستم تحمل کنم و از خونه ی آرمین بیرون زدم.
حس خفگی داشتم،عقلم از کار افتاده بود. شماره ی امیر و گرفتم بعد سه بوق صداش توی گوشم پیچید:
_دارم میرم سر کلاس عزیزم.
با خشم و گلوی گرفته از بغض گفتم
_خیلی پستی امیر…ازت متنفرم… حالم از لاشی بازیات بهم میخوره… تو بدترین آدمی هستی که میتونه توی این دنیا باشه.

صداش جدی شد و گفت
_چی شده لیلی؟
اشکمو پس زدم و گفتم
_تو شوهر خواهرم بودی و به زور اون صیغه ی لعنتی رو با من خوندی؟خدا لعنتت کنه…تو چه طوری می تونی انقدر پست باشی؟
_کجایی حرف بزنیم؟
_حرف؟چه حرفی؟گوش بده امیرکیان فرهمند دیگه حتی یه لحظه هم نمی‌خوام بر حسب اتفاق ببینمت…اگه تا الان منتظر بودم جزای کارتو بکشی دیگه نیستم چون تو مجازات شدی.انقدر دورتو از بدی پر کردی که نمیتونی خوب باشی.
نفسش توی گوشم رها شد و گفت
_کجایی لیلی؟
زهرخندی زدم و گفتم
_دیگه به تو مربوط نیست.
تماس و قطع کردم و موبایلمم خاموش کردم و پرت کردم همون جا.
کلاهم و روی سرم گذاشتم و سوار موتور شدم و با آخرین سرعت گاز دادم. مهم نبود کجا می‌خوام برم. مهم این بود که برم.

پتوی نازکی رو روی شونه هام انداختم و آروم طوری که عمه بیدار نشه اومدم بیرون.
آخر شب بود اما خوابم نمی‌برد.
روی تاب نشستم و به آسمون زل زدم…
یعنی الان آرش کجا بود؟چشمامو بستم و ناخودآگاه غرق ‌شدم توی گذشته. دقیقا همون روزی که برای اولین بار فهمیدم اونم یه حسی بهم داره.
لبخندی روی لبم نشست و انگار پرواز کردم به گذشته
پشت میزم داشتم پرونده ها رو بررسی می‌کردم سروان اکبری به سمتم اومد و گفت
_کی کارتون تموم میشه؟
بی حواس جواب دادم
_یه نیم ساعت دیگه.
با کلی من و من گفت
_اشکالی نداره اگه من برسونمتون؟
متعجب نگاهش کردم و گفتم
_من ماشین دارم.
نفسش و فوت کرد و گفت
_خوب می تونم به شام دعوت تون کنم؟
چشمام ریز شد و گفتم
_چی شده پدرام؟
بدبخت تا خواست جواب بده آرش و عین عزرائیل پشت سرش دید. با اخم وحشتناکی گفت
_اینجا حق نداری کسی و به شام دعوت کنی. مخصوصا لیلی رو.
چشمام گرد شد. اولین باری بود که به اسم کوچیک خطابم می کرد.
پدرامم متعجب شد و گفت
_چرا سرگرد؟
آرش با لحن تندی گفت
_برو تا با یه تیر خلاصت نکردم.
بیچاره پدرام که نتونست حرفی بزنه و رفت.
لبخند محوی زدم و گفتم
_چی شده سرگرد؟حرف زدن هم ممنوع شده؟
صندلی جلوی رومو کشید و نشست. دستشو روی میز گذاشت و با همون اخم و جذبه ش گفت
_حرف زدن شما با بقیه ی مردا ممنوع شده.
چشمام گرد شد و گفتم
_یعنی چی؟
با نفوذ به چشام زل زد و گفت
_یعنی اینکه دلم نمیخواد وقتی داری حرف میزنی هیچ مردی به جز من به چشات نگاه کنه.
لبخندم عمیق شد و تازه اون موقع بود که فهمیدم بین گریه دارم میخندم.
لعنت به این قلب لامصب که انقدر بی تابیشو می‌کرد.
یه هفته اینجا بودم. همه چی خوب بود به جز دلتنگی من برای اون چشمای سیاه و با جذبه.
اشکامو پاک کردم و بلند شدم. همزمان صدای خاموش شدن ماشینی و توی کوچه شنیدم..
اینجا کسی ماشین نداشت.با فکر اینکه دزد اومده به سمت در رفتم و آروم باز کردم و با دیدن شخص مقابلم نفسم بند اومد و تند خواستم درو ببندم که مانع شد.

با اخم گفتم
_همین الان راتو بکش برو نمی‌خوام ببینمت.
نفس راحتی کشید و گفت
_خداروشکر پیدات کردم.
‌کلافه نفس کشیدم و گفتم
_برو آرش من اومدم اینجا تا از همه دور باشم.
بر خلاف خواستم اومد داخل. درو بست و گفت
_دفعه ی بعد که خواستی دور بشی یه خبر بده می دونی چی به حالم اومد؟
دلخور نگاهش کردم. آره ارواح عمش.
جلو اومد و با نگاه خاص به چشمام گفت
_حالت چه طوره؟
حق به جانب گفتم
_به تو چه؟زن حامله تو ول کردی اومدی اینجا که چی؟
فقط نگام کرد و جوابی نداد.خم شدم تا درو باز کنم در همون حال گفتم
_از همون راهی که اومدی…
با در آغوش کشیدنم صدامو قطع کرد.
قلبم از حرکت ایستاد.نفسم بند اومد و عطرش که به بینیم خورد مثل سگ دلتنگ شدم.
سرشو توی موهام برد و بدون حرف نفس کشید. چشمامو بستم و نفس آرومی کشیدم و انگار که با عطرش به جنون رسیدم. کم مونده بود دستام دورش حلقه بشن که یاد ازدواجش و حاملگی زنش افتادم.
تند عقب رفتم و گفتم
_به چه حقی هان؟
دلتنگ نگاهم کرد.خواست جلو بیاد که یه دفعه به سرفه افتاد.
دست به سینه نگاهش کردم اما وقتی دیدم رنگش قرمز شده و از شدت سرفه خم شده نگران به سمتش رفتم.
دستمو روی شونش گذاشتم و گفتم
_چی شده آرش؟
سرفه ش بند نمیومد… حس میکردم نفس منه که داره بالا میاد.
خم شدم و در حالی که اشکم در اومده بود گفتم
_آرش تو رو خدا یه چیزی بگو. چی کار کنم من؟آب بیارم.
به سختی جلوی سرفش و گرفت و سر بلند کرد.
با دیدن خونی که کف دستش ریخته بود رنگ از رخم پرید.
با تته پته گفتم
_ا… این… چیه؟
بدون این‌که جواب بده به سمت شیر آب رفت و دست و صورتش و شست.
در حالی که تنم می لرزید گفتم
_چرا از دهنت خون اومد آرش؟
نفس کشیدنش براش سخت شده بود با این وجود بلند شد و گرفته گفت
_خوبم نگران نشو.
مچ دستش و گرفتم و به صورت رنگ پریدش نگاه کردم.
با دیدن اشکام کوتاه خندید و گفت
_واسه من این اشکاتو ریختی؟

🍁🍁🍁🍁

کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

51 دیدگاه

    1. مریم جان شما گفتی که امسال دهم هستید ، میتونم ازتون بپرسم کجا و در چه منطقه ای تحصیل می کنید؟
      من در دماوند و امسال در مدرسه قدسیه تحصیل میکنم☺☺☺☺☺

        1. اوووووووووووه چقدر دوووره
          خوش به حالت هوا اونجا خوبه دماوند زمستونا باید با سگ لرزه بری مدرسه و تو سال تحصیلی ۷ ۸ بار باید سرما بخوری منکه کل سال تحصیلی صدام مثل خروس بود. حالا یه سری به دماوند بزنی بد نیست خودم برات تور دماوند گردی میزنم
          این نویسنده هم باید بره خودشو یه چکاب بکنه

          1. هوا که اره عالیه ایشالا امسال خروسی نباشی😁
            دماوندم درسته سرده ولی خیلی سرسبز و خرمه تور دماوند گردی تو چه شود😂
            😡نویسنده هم به جای چکاپ یک راست باید بره قبرستون خودشو زنده به گور کنه از دستش راحت شیم کند ذهن بیشعور😤

          1. اتفاقا آزاده خانوم بدونین
            بهتره البته این نظر شخصی منه
            چون بعد ها از تون خدای نکرده سوء استفاده نمی شه
            ولی فکر نمی کردم دهه هشتادیا اینقدر پیشرفت کردن

          1. استاد سجاد ببخشید که به اسم صداتون کردم فامیلیتون رو ندیدم ولی شما دقیقا مشکلتون با دهه هشتادیا چیه ؟حالا که ما ازشما کوچیکتریم باید هی با چوب بزنید تو سرمون لطفا این کارو با دانشجو های دهه شصت هفتادیا تون کنید.
            لطفا این گستاخی منو ببخشید ولی دیگه شما هم هی دهه هشتادیا رو نبرید زیر سوال 😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠😠

          2. بله درسته اسمِ فامیل ام نیست
            و بنده عرض نکردم مشکلی دارم با دهه هشتادی ها
            خدا نکنه مشکل داشته باشم فقط اظهار نظر کردم دهه هشتادی عزیز
            وقت خوش

          3. استاد میگم انگار وقتی هم سن ما بودی از اون حاضر جواباش بودیاااا خخخخخخخخخ خواستی جواب بدی پارت بعدی اینجا پر شده .خواستم بهتون بگم برادر منم استاد دانشگاه تو یکی از دانشگاهای کشور سوئد
            وقتی این کامنت هارو دید حسابی از اون ور گوش مالیم داد . خلاصه بابت گستاخی هام ازتون عذر میخوام تمام .

  1. من موندم چرا توی این رمان تمام شخصیت های رمان بی پدر و مادرن. اگه کسی میدونه یه کمکی کنه خیلی ذهنم رو مشغول کرده همش دارم خودمو گول میزنم میگم پدر و مادرشون همگی با هم رفتن مسافرت حالا رمان که تمام شد بر میگردن…😪😪 و یه چیز دیگه این لیلی عمه اش خونه نیس توی خونه ما تا صدایی میاد همه بیدار میشن چرا این آرشه این قدر سرفه میکنه عمه بیدار نشد ؟؟؟؟

    1. تو خو خوبی من همش با خودم میگم پدر مادراشون میگن تو کار بچه هامون دخالت نکنیم با خودشون😂
      مامان لیلی هم چون یبار واس نبود لاله سکته کرده واسه نبود لیلی دیگه سکتش نمیاد😆

  2. ببخشید ادمین میشه به نویسنده بگید قبل مهر با پارت گذاری زیاد نپرداختن با حاشیه ها یا هر چی رمان رو تمام کنه چون خیلی از خواننده ها دانش آموزن یا دارن برا کنکور آماده میشن خلاصه همین یه بار و به دل ما بیان قبل مهر تمومش کنه تو رو خدا بهش بگید
    مرسی😚

    1. با این اوضاعی که من میبینم کم کم تلاش کن ااعتیاد به گوشیو کمتر کنی
      اصلا این نویسنده مشکلش با ما چیه ؟ادمین بهش بگو حالا ما به این کار نداریم که میخواد بعد مهر تموم کنه یا تا آخر این ماه حداقل بفهمیم هانا و آرمین چی میشن

  3. ادمین یه جوابی بدید
    بهش میگید؟
    بخدا ما گناه داریم هرشب تو کانال ۴تا خط بیشتر نمیذاره خو تو رو خدا بگو بیشترش کنه تا زود تموم شه خواهش

  4. ببین ادمین من نمیدونم چرا هر پیامی میدم پاک میکنی ولی پارت هایی تو تلگرام میذاره به مسائل جزیی مثل چایی خوردن ربط میده تو رو خدا یکم بیشتر به نویسنده بگی بذاره تا قبل مهر تموم شه آخه چرا اینطوری میکنید نوشتن این پارتای کوتاه ۵مین هم وقت نمیبره یکم رسیدگی کنید و ادمین اگه میلت کشید جواب منو هم بده
    قبل مهر به نویسنده میگید تمومش کنه یا نه
    این رمان همین جوری داره خوانندهاشو ازدست میده کمتر جز ئی بنویسید و بیشتر کنید مقدار پارت ها
    حالا من این همه نوشتم ببینم جواب میدید یا نه

      1. اصتغفرالله یعنی چی ما داریم نت هدر میدیم و میایم تو سایت و وقت میزاریم رمانشو میخونیم بعد خانوم نویسنده به نظرات خواننده های چند هزار نفریش توجه نمیکنه و میگه من هرجور بخوام رمانمو مینویسم و هرچند وقت یه بار که عشقم کشید پارت میزارمو دوست دارم ملت علاف کنم و واسه پنج خط پنج روز منتظرشون بزارم؟؟!؟؟؟؟؟؟؟؟

  5. اصلا راهی مثل دادن آیدی تلگرام وجود داره که نظراتمون رو بهش بگیم تا قبل مهر تمومش کنه خسته شدیم درک کنید ادمین آیا راهی برای ارتباط هست؟

  6. اره واقعا به جرئت میتونم بگم بیشتر از ۹۰درصدخواننده های این رمانها نوجوونن ومدرسه میرن وتواین دوسه سال کنکور دارن وباید اونو بخونن.مطمئنا اگه این رمان تااول مهر تموم نشه مطمئنا کلی ازخواننده هاش رو ازدست میده.که این به نفع نویسنده هم نیس.پس نویسنده بهتره به این مسئله هم فک کنی

    1. حالا بحث سر قبلو بعد مهر نیست لااقل نویسنده اینقدر داستان پیچیدش نکنه
      یا زود بره تکلیف هانا و آرمین مشخص کنه بالاخره باید بفهمیم آخرش چی میشه یا نه؟

  7. پس حالا که جواب پس نمیده شما بهش بگو
    در مورد آیدی هم اگه خواست نظرات و میشنوه نخواست هم بلاک میکنه این یعنی میخواد از واقعیت انتقادها فرار کنه من تو سایت دیگه ای هم رمان میخونم که به شدت به نظر خواننده ها اهمیت میدن ولی این جا چی؟
    هر کاری خواست کرد از تقلید رمان های دیگه بگیر تا بی سروته بودن اصلا وقتی ساناز میدونه آرش دوسش نداره چرا باهاش ازدواج میکنه این همه چرت و پرت و فقط واسه هانا آرمین میخونیم پس اگه اینقدر خود سره خودتون بهش بگید و مهلت پایانی مهر هم یادآوری کنید منم که دیگه نمیخونم چون رمانی که خوب باشه از اول یا حتی وسطاش جذاب میشه ولی این اصلا این طور نیست و امید خدا تا مهر ۹۰٪خواننده ها از دست میرن

  8. تورو خدا تمام کنید زود تر این رمان کوفتی رووووو این از رمان استاد خلافکار که پارتاش خیلی کمه ادم تا میخواد بیاد پارت قبلی رو یادش بیاد چی شده بود این پارت تموم میشه اونم از رمان تدریس عاشقانه که میگه ۳روزه پارت میزارم ولی الان ۱۰ روز گذشته ولی یه نسبه پارت هم نزاشت ……
    حدعقل شمایی که می دونید انقدر خواننده دارید یه ذزه ارزش قاعل بشید تورو خودا…

    1. نویسنده کار خودشو میکنه به هیشکی جواب نمیده عزیزم مثل اینکه بایدبا همین پارتای کوتاه در مدت زمان زیاد و همچنین نقد های بی جواب کنار بیایم تا بفهمیم سرنوشت کره خرا چگونه به دست ترنم کند ذهن رقم میخوره

  9. اقا بسه دیگه
    برو سراغ هانا دیگه
    بچه اش چی شد
    نکنه میخوای یهو هانا باسن۵۰سالگی بیاد وسط رمان
    بابا خسته شدیم من بشخصه یه کنکوری ام
    دیگه نمیتونم اینجوری ادامه بدم خب
    یه ذره درک
    یه ذره شعور
    خب ۵روز رو بکن ۳ روز
    یه ذره انصاف
    😔🙂

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن