رمان استاد خلافکار پارت 22 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۲۲

 

دروغ چرا از نفرت بین حرفاش ترسیدم.
فهمید میخوام چیزی بگم ڪه بی‌حوصله گفت
_وسایلاتو برداشتی بریم؟
سر تڪون دادم و سرسنگین گفتم
_خودم میرم. حالم خوبه!
نگاه به زخمای صورت و پای گج گرفتم انداخت و گفت
_با من میای!
با اخم گفتم
_ڪجا اون وقت؟نذاشتی به خانوادم خبر بدم الان میخوام برم خونه ی خودمون.
جلو اومد و گفت
_میری خونه ی خودتون… اما نه خونه ی باباجونت… میری خونه ی شوهرت!
* * * * *
سرمو توی بالش فرو بردم تا صدای گریه م به اتاق شون نرسه!
از سر شب صدای قهقهه های ساناز داشت مخم و سوراخ می‌ڪرد…
عمدا وادارم ڪرد بیام توی این خونه تا بیشتر شڪنجه بشم… تا عذاب بڪشم.
جیغ خفش و بعد صدای بلند خندش بی طاقتم ڪرد.
خدایا من دارم دیوونه میشم. یه ڪاری ڪن.
بلند شدم و به سمت حموم رفتم…شاید آب سرد میتونست التهاب تنم و ڪم ڪنه.
آب داغ رو حتی ذره ای باز نڪردم.
به خاطر گچ پام نمیتونستم زیاد وقت تلف ڪنم.
بیست دقیقه ای دوش گرفتم و از حموم بیرون اومدم.
بدون پوشیدن لباسام تن خستم و روی تخت انداختم.
خداروشڪر دیگه صدای لعنتیش نمیومد.
چشمام و بستم… انگار دوش آب سرد اثر گذاشته بود ڪه پلڪام ڪم ڪم گرم شد.

* * * *
با حس حضور ڪسی چشم باز ڪردم و با دیدن آرش نفسم برید.
یا لڪنت گفتم
_این وقت شب چرا اومدی تو اتاق من…
حتی با وجود تاریڪی اتاق باز هم رگه های قرمز رو توی چشماش میدیدم.
با صدای گرفته ای گفت
_اومدم حساب بگیرم ازت.
صورتم در هم رفت.دستم به سمت پتو رفت تا روی خودم بڪشم ڪه اجازه نداد.
بی پروا نگاهش و از بالا تا پایین تنم انداخت و گفت
_من با وجود اینڪه محرمم بودی خودم و از حقم دور ڪردم.
صدام لرزید
_چی میخوای ازم؟
دستاشو دو طرفم روی تخت گذاشت و آروم گفت
_حقمو…

خیلی خوب منظورش و فهمیدم.
صورتم در هم رفت، از اون موقع با ساناز و حالا هم…
محڪم هلش دادم و بلند شدم. با عصبانیت گفتم
_نمیتونی هر وقت دلت خواست پا تو بذاری تو این اتاق…
نگاهش و به اطراف انداخت و گفت
_چرا؟چون اینجا پر از خاطراتت بااونه؟
به تختم زل زد و گفت
_روی همین تخت باهاش عشق بازی میڪردی؟شڪ ڪرده بودین با حامله بودنت…
حرفاش داشت عصبیم می‌ڪرد.
_به چه حقی سوال جوابم میڪنی؟
بلند شد و روبه روم ایستاد. با اخم گفت
_هنوزم میتونم ثابت ڪنم موقعی ڪه زن من بودی بهم خیانت ڪردی. میدونی ڪه مجازاتت چیه؟
با صورتی قرمز از خشم گفتم
_تو وادارم ڪردی از ڪارم انصراف بدم.
بهش مهلت حرف زدن ندادم و گفتم
_برو بیرون دیگه هم نیا توی این اتاق.
جلو اومد و نگاهی به سر تا پام انداخت و با لحن بدی گفت
_طوری رفتار نڪن انگار قدیسه ای…ساناز امشب و ضد حال زد…با خودم فڪر ڪردم ڪی بهتر از تو برای…
با سیلی محڪمی ڪه به گوشش زدم حرفش قطع شد.
دلمو بد جور شڪست.با صورتی جمع شده از خشم و صدایی لرزون گفتم
_من نه هرزه م… نه یه وسیله ڪه هر موقع زنت پس زدت بیای تا ازم استفاده ڪنی. من آدمم آرش خان اما تو نیستی. دیگه دلم نمیخواد بهت توضیح بدم ڪه هیچ وقت بهت خیانت نڪردم اما اینو بدون…یه روزی خیلی از حرفت پشیمون میشی!
توی عمق چشماش نگاه ڪردم و به جای اون من بودم ڪه به سمت حموم رفتم تا این حوله ی لباسی ڪوفتی رو عوض ڪنم.
با پشت دست اشڪامو پس زدم.دیگه به خاطر هیچ مردی گریه نمیڪنم.

* * * * *
عصبی صدامو بردم بالا و داد زدم
_ازتون شڪایت میڪنم.
مثل سگ ترسیدن و یڪی از پرستارا گفت
_به خدا ما تقصیری نداریم خانوم فرهمند.همسرتون تا به هوش اومدن ما به شما زنگ زدیم بعدش منتقل شدن به بخش فقط یه دقیقه تنهاشون گذاشتیم اما برگشتیم دیدیم نیستن. تقصیر ما نیست…
ڪلافه پوست لبمو ڪندم. آخ امیر… آخ… آخه آدمی ڪه بعد از یه ماه به هوش اومده میذاره میره؟
خوی پلیسیم گل ڪرد و با تحڪم گفتم
_دعا ڪنید صحیح و سالم پیداش بشه.
با قدم های بلند به سمت راه خروجی بیمارستان رفتم…
بی فڪر… بی فڪر… بی فڪر…
قفل ماشین و باز ڪردم تا سوار بشم ڪه ڪسی ڪنارم بوق زد. برگشتم و با دیدن یه مرد غریبه با اخم و تشر گفتم
_چیه؟مریضی بوق می‌زنی؟
مرد با اخم گفت
_سوار شید.
ابروهام بالا پرید و دست به ڪمر گفتم
_دیگه چی؟من سوار نمیشم تو پیاده شو حالیت ڪنم سر ظهر مزاحم یه خانوم بشی چه عواقبی داره.
همون لحظه پنجره ی عقب ماشین باز شد. با دیدن امیر دهنم باز موند.
با لبخند ڪم جونی گفت
_سوار شو… منم!

ناباور پلک زدم و گفتم
_تو زده به سرت؟
نگاهی به اطراف انداخت و گفت
_سوار شو لیلی.
عصبی گفتم
_تو تازه به هوش اومدی. آخه فرار کردن از بیمارستان یعنی چی؟پیاده شو… باید برگردی
در و باز کرد و گفت
_به اندازه ی کافی توی اون بیمارستان وقت از دست دادم…سوار شو… دلم نمیخواد به احمد بگم به زور سوار ماشینت کنه.
چپ چپ نگاهش کردم.
ماشینمو قفل کردم و سوار شدم.
درو که بستم ماشین راه افتاد
با تاسف سر تکون دادم و گفتم
_یه نگاه بنداز به خودت…اگه من دکتر بودم با زنجیر می بستمت تو آسایشگاه روانی.
تک خنده ی کوتاه و بی جونی کرد و گفت
_بگو… از این مدت…
نگاهش کردم و آروم گفتم
_چی بگم؟
نگاهشو از سر تا پام چرخوند و گفت
_از این مدتی که نبودم…همه چیو میخوام بدونم.چند بار خندیدی چند بار گریه کردی. کی اذیتت کرد کی خندوندتت…میخوام حساب نفسایی که کشیدی رو هم داشته باشم پس بگو.
خندم گرفت و گفتم
_چرا؟بفهمی میخوای چی کار کنی؟
بدون این‌که چشم از صورتم برداره گفت
_تلافی میکنم. هم سر اونی که باعث اشکت شده.. هم اونی که لبخند به لبت آورده.
جدی شدم و گفتم
_اینا ربطی به تو نداره.
تنش و به سمتم کشید و آروم گفت
_همه چی تو به من ربط داره…لیلی…من میدونم.از کوچکترین زخمی که تو اون تصادف رو بدنت افتاده رو تا بزرگ ترینش میدونم.می‌دونم یه هفته ی اول و رفتی خونه ی خودمون…میدونم اون جناب سرگرد اذیتت کرد.. حتی اینکه شب اومد توی اتاقت… اینم میدونم.میدونم سه هفته ی آخرو توی هتل بودی و نرفتی خونه ی بابات و فقط سه بار لاله رو دیدی…
دهنم باز موند. از کجا می‌دونست؟
دستش به سمت دستم کشیده شد و گفت
_من حتی اگه بمیرم باز حواسم به تو هست.
دستم و از زیر دستش بیرون کشیدم..اون حتی جریان آرش رو هم با خونسردی گفت.عجیبه اما امیر تنها آدمیه که مواقع خونسردیش منو بیشتر میترسونه.
رو به راننده کرد و گفت
_برو سمت خونه باغ…
انقدر فکرم مشغول بود که چیزی نگفتم.
با صدای آخ امیر سرمو برگردوندم و دیدم که با چهره ی در هم دستشو روی سرش گذاشته.
نتوستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم
_برگردیم بیمارستان. حداقل باید یه هفته دیگه بستری باشی وگرنه…
وسط حرفم پرید
_وگرنه چی؟می میرم؟
سکوت کردم… چشماش و با درد بست و با حالت به ظاهر شوخی گفت
_فکر کنم تنها آدمیم که اگه بمیرم یه نفرم نیست سر خاکش گریه کنه.
این حرفش حالم و عوض کرد و برای اولین بار نفرتش توی دلم کم شد.
سرشو به سمتم برگردوند و ادامه داد
_حتی زنش.

* * * *
_امر دیگه ای ندارین قربان؟
امیر با اشاره ی انگشت مرخصش کرد. متاسف سر تکون دادم. مرد به اون بزرگی با اون هیکل سر خم کرده بود تا ببینه امیر چه دستوری داره.
شالمو از سرم کشیدم. روی کاناپه نشستم و خودمو مشغول با گوشیم نشون دادم.
از زیر چشم که نگاهش کردم فهمیدم میخواد لباسای بیمارستان شو عوض کنه.
اخم در هم کردم… بی تفاوت باش لیلی. به تو چه که دستش آسیب دیده؟به من ربطی نداره… نداره… نداره…
با صدای آخش صاف نشستم.
نمی‌تونست دستش و از آستین بیرون بکشه. نفسمو فوت کردم و به سمتش رفتم.
روبه روش نشستم و بدون نگاه کردن به صورتش کمکش کردم.
پیراهن آبی رنگش و تنش کردم و مشغول بستن دکمه هاش شدم. سنگینی نگاهش و حس می کردم. سعی کردم هیچ نگاهی به سینه ی ساخته شده و برنزش نکنم.
آخرین دکمه رو بستم و خواستم بلند بشم که مچ دستم و گرفت.
سرمو بلند کردم و به چشماش زل زدم.
در حالی که اخم ریزی بین پیشونیش بود گفت
_واسم آرزوی مرگ میکردی؟وقتی که وضعیتم نا معلوم بود؟
_من هیچ وقت مرگ تو نخواستم امیر…
سرم و جلو بردم و کنار گوشش گفتم
_مرگ کمه واست…باید بدتر از مرگ و بچشی.
نذاشت دستمو عقب بکشم و گفت
_من هر بار که به چشمات نگاه میکنم و اون نفرتو توی نگاهت میبینم…
ادامه نداد اما من منظورش و فهمیدم پوزخندی زدم و چیزی نگفتم…
دست سالمش و به سمت پلکم آورد و گوشه ی چشمم کشید با صدای آرومی گفت
_مثل مامانمی!
جا خوردم از حرفش…
سرش و جلو آورد. چشماش و بست و گفت
_آرومم میکنی.
با طعنه گفتم
_اینا رو به کسی بگو که ندونه چی کاره ای امیر…من یه ساله دنبالت بودم خط به خط حرفاتو حفظم…دخترای بدبختو با همین حرفا خر میکنی اما متاسفم… من نیستم.
رنگ صورتش عوض شد….با چهره ای قرمز شده گفت
_تو یه ساله دنبالمی اما من از وقتی یه دختر دبیرستانی بودی میشناسمت.
جا خوردم…با لبخند کم جونی گفت
_تو فکرم همیشه مال من بودی
متحیر گفتم
_چی داری میگی؟یعنی تو از همون اولش منو شناختی و باهام بازی کردی؟
از نگاهش همه چی دستگیرم شد.نفس عمیقی کشیدم و صداشو کنار گوشم شنیدم
_من تو رو از خودتم بهتر میشناسم.

کلافه گفتم
_واسم تعریف کن امیر… همه چیو.لاله هیچی بهم نمیگه.بهم بگو چه بلایی سرش آوردی.
خسته روی تخت دراز کشید. دستشو واسم باز کرد و با لبخند گفت
_بیا اینجا تا بگم.
با حرص بالش و برداشتم و کوبیدم بهش که آخش بلند شد. اصلا دلم نسوخت. با تحکم گفتم
_حرف بزن امیر!
نفس عمیقی کشید!قیافش تغییر کرد. با نگاهی پر شده از نفرت گفت
_من تصمیم داشتم ناموس باباتو ازش بگیرم. دقیقا همون کاری که اون با بابام کرد.واسه همین تو رو هدف گذاشتم.. سال ها دنبالت بودم حتی ریز به ریز عادتات و میدونستم.اینکه هر روز صبح که از خواب بیدار میشی چی کار میکنی تا آخر شب اما…
به اینجای حرفش که رسید خندید و گفت
_به دست آوردنت سخت بود. بعد هم که سر و کله ی جناب سرگرد توی زندگیت پیدا شد و از شانس خوبم لاله دانشجوی خودم شد.
با حرص گفتم
_تو هم که گولش زدی بعدش چی؟چیکار کردی باهاش؟
با صدای گرفته و خستش گفت
_داری بازجویی میکنی خانوم پلیسه.
کلافه گفتم
_می‌خوام همه چیو بدونم.
به چشمام زل زد و گفت
_بعدش با پول خیلی زیادی فروختمش به شیخ های عرب.
دستم و جلوی دهنم گرفتم و ناباور نگاهش کردم که با نفرت گفت
_اما کافی نبود. هنوز ارضا نشده بودم برای همین پسش گرفتم اما دیر شده بود. وقتی رسیدم که تو شکمش یه حروم زاده کاشته بودن.
نفسم بالا نمیومد. خدایا این مرتیکه چه بلایی سر خواهرم آورده بود؟
انگار خون جلوی چشماشو گرفته بود که بی توجه به حالم ادامه داد
_میخواستم با اون توله ی شکمش پرتش کنم جلوی بابا جونت اما دست نگه داشتم. هنوز کافی نبود!
دستم و روی گوشام گذاشتم و گفتم
_بسه نمیخوام بشنوم.
دستمو کنار زد و گفت
_حالا که انقدر اصرار داشتی باید تا تهش باشی.همتون… از کوچیک تا بزرگ تون باید تقاص کار اون بابای حروم زادتو بدید.گوش بده… میدونی با خواهر حاملت چی کار کردم؟به بدترین شکل بچه شو کشتم…خودم کشتمش!
صدای هق هقم بلند شد… دستش و زیر چونم گذاشت و ادامه داد
_اون قدر خواهرت احمقه که بعد از اون همه بلایی که سرش آوردم باز با چهار تا حرف عاشقم شد و…
مکث کرد.انگار یه حرف مهم و فاکتور گرفت.
لب هام لرزید و گفت
_تو… با اون…رابطه…
نتونستم جمله مو تکمیل کنم.در حالی که به چشمام زل زده بود گفت
_اگه توانش و داشتم هیچ وقت نمیفروختمش به بقیه و خودم حالش و می‌بردم.
چشمم به اسلحه ی روی میز افتاد.. خون جلوی چشمم و گرفت. بلند شدم و بدون مکث اسلحه رو برداشتم و درست وسط قلبش و نشونه گرفتم.
با نفرت گفتم
_الانم من انتقام بلایی که سر لاله آوردی و می‌گیرم.

🍁🍁🍁🍁

کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

23 دیدگاه

      1. اصلا اینجوری نیست .
        امیر میاد با یه حرکت اسلحه رو ازش میگیره😊😊😊😊😊😊😊😊😊😊برید تو سایت شصت تیپ 😊😊😊😊😊😊

  1. احتمالا تو پارت بعدی امیر می خواد بگه اسلحه خالیه .
    نمی دونم چرا وقتی اسلحه تو دسته امیره پره ولی تو دست لیلی خالی میشه

  2. منم میگم لیلی و امیر خواهر و برادرن بعدشم امیر لاله رو دوس دارع دقت کردین امیر هروقت می خواد برع سمت لیلی ی اتفاقی میافته مانع اش میشع با خودش نمیتونه
    اینجاهم که گف چشات مث مامانمه 😂😐
    دیع ای ازین ضایع تر 😐😐

    1. میدونی آخه لاله هم همینطور گفت اگه در توانم بود میتونستم خودم کاره لاله رو تموم کنم:!
      به هر حال امیر با یکی از این خواهرا نسبت نزدیک داره:/

    2. ببخشید اینو میگم ولی واسه قضاوت کردن خیلی زوده چون ممکنه نویسنده یهو وسط داستان همه چیو تغییر بده و سر و کله یکی دیگه پیدا شد😞😞😞😞😞

      1. تو پارت های قبلی نوشته شده بود که امیر از بوی عطر گرون قیمت لیلی وظاهر متوجه میشه که کیه
        اما الان نوشته که امیر از همان اول لیلی و خواهرش رو میشناخته.خخخحخخخ
        خیلی جالبه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن