رمان استاد خلافکار پارت 13 - رمان دونی
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۱۳

 

راوی این پارت #لاله

بی رمق چشمام و باز کردم و قامت امیر و پشت پنجره در حال سیگار کشیدن دیدم.
پلکی زدم و گرفته گفتم
_چرا هنوز اینجایی؟
سرش و به سمتم برگردوند و گفت
_خواهرت اینجا بود…
مثل برق نشستم و گفتم
_لیلی؟
عمیق نگاهم کرد و گفت
_خواهر دیگه ای جز اون خانوم پلیسه داری مگه؟
بلند شدم که سرم گیج رفت بی اعتنا به سمتش رفتم از پشت پنجره بیرون و نگاه کردم و گفتم
_کجاست لیلی؟
دستش و زیر چونه م زد که سرم و عقب کشیدم و داد زدم
_با توعم لیلی کجاست؟
با خونسردی پکی به سیگارش زد و گفت
_رفت.
_اما میاد… میاد و نجاتم میده.
نزدیکم اومد و آروم گفت
_بفهم دیگه. راه نجاتی نداری، آبجیت به خیال خودش زرنگی کرده و تا اینجا اومده اما خبر نداره…
ترسیده گفتم
_از چی؟
لبخند محوی زد و گفت
_از اینکه چه بلایی قراره سرش بیاد.
وحشت زده گفتم
_نه نه نه امیر کاری با خواهرم نداری نه؟ کاری باهاش نداری امیر…
سیگارش و خاموش کرد.بازوم و گرفت و با صدای آرومی گفت
_من.. با تک تک تون کار دارم حتی نمیتونی تصور کنی اون روزی که خواهرت و مال خودم کنم چه حسی خواهم داشت.
عصبی به سینه ش مشت زدم و عربده کشیدم
_حق نداری،تو حق نداری…حق نداری به خواهرم دست بزنی.
مشتام و گرفت و دستام و به سینه ش چسبوند و گفت
_یه روزی قسم خوردم ناموس باباتو ازش بگیرم… ببین دیگه تو کنارمی. اما خواهرت قوی تره از تو…میتونه بلاهای بدتری و تحمل کنه.

اشکام ریخت و ملتمس گفتم
_امیر هر انتقامی داری از من بگیر اما با لیلی کاری نداشته باش…ببین نابودم کردی هنوز آروم نشدی که حالا میخوای خواهرمو…
انگشتش و روی لبم گذاشت و گفت
_حسودی نکن خانومم،میدونی که فرق داری واسم.
سر خم کرد و گوشه ی لبم و بوسید. با درد چشمام و بستم و گفتم
_لعنت به روزی که عاشق تو شدم امیر.
سرشو توی گردنم برد و نبضم و بوسید و گفت
_ناشکری نکن. بکارتت و گرفتم اما پات واستادم.انتقامم تموم شد اما موندم کنارت.کارایی که واسه تو کردم و واسه کسی نکردم لاله.
با گریه گفتم
_از خانوادم دورم کردی.. اینجا زندانی م کردی بارها مثل دیوونه ها کتکم زدی. کمه؟
بند تاپم و پایین کشید و گفت
_اگه جای همشون و ببوسم چی؟
عقب کشیدم و نالیدم
_خوب نیستم امیر ولم کن. امشب تحمل وحشی بازیا تو ندارم.
به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم و پتو رو روی خودم کشیدم و چشمامو با درد بستم. اگه به خاطر من بلایی سر لیلی بیاد میمیرم.. خدایا خودت از دست این شیطان نجاتش بده.
تخت بالا پایین شد و فهمیدم کنارم دراز کشیده. از پشت بغلم کرد و گفت
_در حد یه بغل کردن که سهم دارم از زنم؟

 

#لیلی
اسلحه مو بیرون کشیدم و با نفرت تمام به سمت در نشونه گرفتم.
صدای محکم آرش از پشت سرم اومد:
_اطراف و محاصره کنین نمیخوام حتی یک نفر از اینجا بیرون بیاد.
با فکی قفل شده زل زدم به در… کم مونده لاله رسیدم،با دستای خودم امیر و می کشم.
در باغ که باز شد زودتر از همه آرش رفت داخل و در حالی که اسلحه‌ش و نشونه گرفته بود گفت
_همه جا رو بگردین. اون مرتیکه نباید در بره.
شوک زده شدم…خبری از نگهبانای دیشب نبود،ناباور گفتن
_هیچ کس این جا نیست آرش… رفتن.
کنار گوشم گفت
_هیس، تحت نظر بوده اینجا جایی نمیتونن رفته باشن.
با این امید جلو رفتم اما داخل هم کسی نبود،نه لاله… نه امیر… نه هیچ کس دیگه!
دیوانه وار در تک تک اتاق ها رو باز کردم اما هیچ اثری نبود.

با خشم لگدی به در زدم و با صدای بلندی فریاد زدم
_اطراف و بگردین!تمام دوربین ها رو چک کنین. اون عوضی و امروز واسه من میارین.
آرش با عصبانیت اومد توی اتاق و داد زد
_بازم از دستم در رفت… بازم..
کلمه ی آخرش و عربده زد و با خشم طوری داد زد که یه لحظه ازش ترسیدم
_حروم زاده پیدات می کنم.آخرش پیدات میکنم و خودم جون تو می گیرم.
خودمو فراموش کردم. بازوی آرش و گرفتم و گفتم
_آروم باش آرش.پیداش میکنیم. اینجا که زیر نظر بوده پس حتما یه سوراخی برای فرار دارن.
با چشمای به خون نشسته نگاهم کرد و غرید
_قسم میخورم لیلی. این دیوارا شاهدم باشن قسم میخورم که اون مرتیکه ی حروم زاده برای مردن التماسم میکنه. با دستای خودم می‌کشمش یه روز…

چنان مصمم گفت که مطمئن شدم این کارو میکنه تا خواستم حرفی بزنم از اتاق بیرون رفت و قبل از اینکه بخوام دنبالش برم تلفنم زنگ زد. شماره ی ناشناس بود. ریجکت کردم و به ثانیه نکشید دوباره زنگ خورد.
با حرص جواب دادم
_بله؟
با صدای امیر خون توی رگ هام خشک شد
_میبینم که بدجوری عصبی شدی عزیزم.
چند لحظه ای مات موندم…با تک خنده ای گفت
_کل دیشب با خیال اینکه امروز دستگیرم میکنی نخوابیدی نه؟تو هیج وقت منو نمیشناسی بشناس دیگه.. آدم باید شوهر آیندشو بشناسه.

با فکی قفل شده غریدم
_می‌کشمت امیر… خواهرم و کجا بردی؟
با همون خونسردی کلامش که اعصابم و بهم می‌ریخت گفت
_بدون کشتن منم می تونی بفهمی مهربونم.
چند تا نفس عمیق کشیدم تا کاری دست خودم ندم.صدای بمش توی گوشم پیچید
_بیا دیدن خواهرت اما تنها، بدون اینکه به کسی بگی.
سکوت کردم. ادامه داد
_ببین آخرین شانسیه که بهت میدم. نه اون یارو نه هیچ کس دیگه ای رو دنبال خودت نمی کشونی اگه میخوای لاله رو ببینی بی سر و صدا میای به این آدرسی که بهت میدم.

مکث کردم و با تردید گفتم
_از کجا معلوم راست میگی؟از کجا بدونم اینم نقشه ت نیست هان؟
صدای محکمش اومد
_بفهم دیگه شیرینم.هشت ماهه دنبالمی نتونستی یه مدرک علیه م پیدا کنی. این آخرین شانسته. ریسکم که باشه به خاطر خواهرت این ریسک و میکنی.

سکوت کردم. درست بود اعتماد کردن به امیر؟اون برای هر قدمش یه نقشه داشت. لب گزیدم،فقط به خاطر لاله… ترس و کنار گذاشتم و با اطمینان گفتم
_آدرس و برام بفرست، میام

* * * *
ماشین و پارک کردم و پیاده شدم. خوف برم داشت یه جورایی… اینجا زیادی ساکت بود.
اسلحه مو از توی داشبورد برداشتم و پیاده شدم.
ماشین و قفل کردم و نگاهی به خونه باغ انداختم. هوا تقریبا رو به تاریکی بود و همین یه کم باعث ترسم شده بود اما خودمم می دونستم ترس اصلیم امیرکیانه!
نفس عمیقی کشیدم و قبل از اینکه زنگ و بزنم در باز شد.
قلبم گومب گومب می زد. از کجا معلوم لاله اینجا باشه؟ از کجا معلوم اینا یه نقشه ی کثیف از امیر کیان نباشه؟
برگشتم،کاش حداقل به آرش می گفتم.
خر نشو لیلی…اگه یک درصد لاله اون تو باشه چی؟
دلو به دریا زدم و وارد شدم یه باغ خیلی خیلی بزرگ روبه روم بود با یه ساختمون ته باغ.

درو بستم و آروم به سمت ساختمون رفتم. اسلحه رو نشونه گرفتم تا اگه کسی جلوم سبز شد یه تیر حرومش کنم اما هیچ صدایی جز پارس سگ نمیومد.
جلوی ساختمون هم هیچ نگهبانی نبود.
در ساختمون و باز کردم و یک قدم جلو رفتم و گفتم
_لاله؟
هیچ صدایی نیومد. آب دهنم و قورت دادم و بلند تر گفتم
_امیر لاله رو…
با حس تیزی سرنگ توی گردنم تکون شدیدی خوردم، حرفم قطع شد و دیگه چیزی نفهمیدم.
* * * *
کش و قوسی به بدنم دادم و خواستم غلتی بزنم که نتونستم.
چشم که باز کردم، سینه ی ستبر برنزه ای جلوی چشمم دیدم.
لبخند محوی زدم و سرمو روی سینه ‌ش گذاشتم و دوباره چشمامو بستم.
لبخند یواش یواش از روی لبم محو شد. این عطر تلخ مال آرش نبود که…
آرش برنزه نبود که.. آرش که…
مثل برق نشستم و با دیدن امیر کنارم اونم با بالا تنه ی برهنه نفسم قطع شد.
به خودم که نگاه کردم و با دیدن تن بدون لباسم دنیا روی سرم خراب شد.
چی شده بود؟من اینجا چی کار می کردم خدایا؟ من با این وضع کنار امیر چیکار می کردم؟
چرا هیچی توی سر لعنتیم نبود که یادم بیاد کجام؟
با نفسی بریده گفتم
_ا… امکان نداره… نمیشه. ننن نمیشه…
نگاهم و به امیر که آش و لاش و بیخیال خوابیده بود انداختم و مثل برق بلند شدم و قبل از اینکه بیدار بشه درحالی که دستام می لرزید لباسامو پوشیدم.
فکم مدام بهم می خورد و تمام تنم مثل درخت بید شده بود.
دستم و روی بازوش گذاشتم و لرزون گفتم
_بلند شو.
حتی تکونم نخورد. باصدای بلند و هیستیریکی عربده زدم
_با توعم عوضی بلند شو.

 

چشماش و باز کرد و با دیدن من کش و قوسی به بدنش داد و گفت
_صبحت بخیر عروسکم!
بلند شدم و داد زدم
_خفه شو… خفه شو… چی کار کردی با من عوضی؟خدا لعنتت کنه امیر چی کار کردی با من؟
آغوشش و برام باز کرد و خواب آلود گفت
_خودت میدونی به خاطر دیشب نایی نمونده واسم،یه دل سیر استراحت کنیم حرف می‌زنیم بعدش.
خون توی رگام جوشید. گلدون و به دیوار کوبیدم و جیغ زدم
_لعنتی…می کشمت بهم بگو… بگو من توی تخت تو چی کار می کنم؟
نیم خیز شد و متعجب چشم نیمه بازش و باز کرد
_حالت خوبه؟چرا مزخرف میگی؟
داد زدم
_باید بهم بگی چه بلایی سرم آوردی!
تن بزرگش و روی تخت رها کرد و کشدار گفت
_نمیدونم این اداها چیه اگه میخوای رابطه ی دیشب و زهرمارم کنی راهت اشتباست. طعم عسلی تنت حالا حالا ها تلخ نمیشه.
ناباور نگاهش کردم، چی داشت می گفت؟این عوضی چی داشت می گفت؟
با چشم بسته گفت
_هر چند تو هم ارضام نکردی،شیرمو کشیدی نمی‌بینی لش و لوش افتادم.اگه دلم میومد میدونستم چی کار کنم باهات.
دستام و روی گوشام گذاشتم و جیغ زدم
_خفه شو!خفه شو… خفه شو…
نفسش و خسته و کلافه فوت کرد و بلند شد
به سمتم اومد تند عقب رفتم تا اینکه کمرم گیر کرد به دیوار.
دستاشو روی مچ دستام گذاشت و از روی گوشام برداشت و گفت
_نمیدونم هدفت چیه از این کارات من که مجبورت نکردم خودت ح*ش*ر*ت زد بالا.حالا این ادا اطوارا چیه؟
با گریه داد زدم
_دروغ میگی… داری دروغ میگی…من هیچی یادم نمیاد.
یکی از دستامو ول کرد و با پشت دست گونه مو نوازش کرد و گفت
_میدونم پشیمون شدی اما خاطره مونو خراب نکن لیلی…تلخ نباش!
با نفرت نگاهش کردم و هلش دادم عقب و داد زدم
_من هیچ خاطره ای با تو ندارم مرتیکه…داری دروغ میگی… مثل سگ دروغ میگی.
انگار اعصابش و بهم ریختم که قیافش در هم رفت و غرید
_لوس بازی بسه دیگه…خودت خواستی خودت کردی…الانم این مسخره بازیا رو تموم من باکره ی آفتاب مهتاب ندیده که نبودی.

با گریه صدامو بالا بردم
_من شوهر دارم، می فهمی؟
با نگاه معناداری گفت
_دیشب توی بغلم همین و بهت گفتم،گفتی مهم نیست برام!
دستام و روی سرم گذاشتم و سر خوردم کنار دیوار و صدای هق هقم بلند شد.
هیچی یادم نمیومد…
حضورش و کنارم حس کردم.
سرش و نزدیک گوشم آورد و پچ زد
_چطور چیزی یادت نیست وقتی من ثانیه به ثانیه ش مدام جلوی چشممه.
با سر پایین افتاده هق زدم
_خفه شو…
ادامه داد
_نمیتونم درکت لیلی نمی تونم بفهمم چرا این کار و میکنی اما هستم پات…حالا که طعم تو چشیدم میمونم باهات هر جور که تو بخوای.

 

* * * * *
با چشمایی که از فرط اشک قرمز شده بود از ماشین پیاده شدم و با دستای لرزون کلید خونه رو در آوردم.
حالا به آرش چی بگم؟بگم شب و کجا گذروندم؟باور می‌کرد که هیچی یادم نمیاد؟ حتی یک کلمه از مزخرفات امیر کیان و یادم نبود… هیچی یادم نبود.

کلید انداختم و با قدم های سست حیاط و طی کردم.
در خونه رو باز کردم… همه جا تاریک بود.
کلید برقو که زدم یک لحظه از اوضاع خونه وحشت کردم.
همه چی بهم ریخته شده بود… تلویزیون،میزها، مبل ها، پرده ها…
مات و مبهوت موندم و نگران گفتم
_آرش خونه ای؟
صدایی نیومد. یه قدم جلو برداشتم که اسلحه ای رو روی سرم احساس کردم.
برگشتم و با دیدن آرش که اسلحه به سمتم گرفته به تته پته افتادم
_آ… آرش چ.. چیکار داری میکنی؟
با چشمای ملتهب و به خون نشسته نگاهم و کرد و در حالی که از خشم می لرزید غرید
_چی کار میکنم؟
چشمام از نفرت کلامش گرد شد و با عربده ش یک قدم به عقب پریدم
_می‌خوام بکشمت زنیکه ی هرزه.
رمق از دست و پام رفت.باورم نمیشد این آرشه که با این لحن باهام حرف میزنه.
صدام لرزید و گفتم
_آرش من…
هنوز حرف از دهنم در نیومده بود دردناک ترین سیلی عمرم و خوردم. چنان محکم زد که پرت شدم روی زمین و دستم روی خرده شیشه ها فرود اومد. با صدای فریادش چهار ستون خونه هم لرزید تن من که چیزی نبود
_لعنت به اون روزی که قلب بی صاحابم واسه تو تپید.. واسه به هرجایی…لعنت به اون روزی که ازت خواستگاری کردم. لعنت به اون روزی که چشمم بهت افتاد… بلند شو!
دستم و روی صورتم و خونی که از لبم جاری شده بود گذاشتم. از موهام گرفت و بلندم کرد و توی صورتم با خشم غرید
_تو که اهل هرزگی بودی گه خوردی با من موندی.حالا که موندی گه میخوری خیانت کنی!
لب هام لرزید و گفتم
_آرش به خدا من…
وسط حرفم پرید
_به خدا تو چی هان؟قسم بخور و بگو با پای خودم نرفتم پیش اون مرتیکه… قسم بخور که دیشب تو بغل اون نبودی! قسم بخور که هیچ رابطه ای باهاش نداشتی د یالا قسم بخور…
جمله ی آخرشو فریاد زد و سیلی دوم و محکم تر به صورتم کوبید. این بار قبل از اینکه بیوفتم به کمرم چنگ انداخت.
لال شدم.
اسلحه رو درست روی پیشونیم گذاشت و ادامه داد
_تاوان هرزگی و با خون پاک می‌کنم من… می کشمت لیلی… اول تو رو بعد اون مرتیکه ی حروم زاده رو…
ترسیده به لحن محکم و چهره ی جدیش نگاه کردم و نالیدم
_تو این کارو نمیکنی آرش… منو نمیکشی
با جدیت گفت
_منم فکر میکردم هیچ وقت بهم خیانت نمیکنی اما کردی… بدم خیانت کردی.
لب هام و روی هم فشردم و با ناراحتی به چشمای قرمز و اشکیش نگاه کردم.
اسلحه رو بیشتر روی پیشونیم فشار داد و با نفرت گفت
_جسد تو بیشتر میخوام تا این که تنت توی بغل این و اون باشه.

🍁🍁🍁

پارت گذاری هر شب در کانال رمان من 
🆔 @romanman_ir

56 دیدگاه

        1. هه، یه نفر؟!؟
          خیلیا مث شما فکر میکنن
          قصد فوضولی و جسارت ندارم ولی همین طور که تو یکی از کامنت های قبلیتون گفته بودین ، استاد هستید شما وضیعت تون طوریه که درست نیست راجع به پلیسا و اینا این طور بگید👍🙄🤐

        2. هه، یه نفر؟!؟
          خیلیا مث شما فکر می کنن جناب
          در ضمن قصد جسارت یا فضولی ندارم ولی همون طور که کامنت ای قبلیتون رو دیدم استاد هستین شما وضعیت تون طوریه که راجع به پلیسا و اینا باید یه زره با ملایمت صحبت کنید پس مراقب باشید🌹

  1. اگه لیلی رو بکشه رمان عجیب جذاب میشه لااااامصب…همچین ادمی نباید رو زمین بمونه وگرنه سرتاپا ضرره از هر لحاظ😂😂😂ینی نویسنده قشنگ خیالاتیه ها کدوم پلیسی اینکارو میکنه…ادمین از نویسنده بخواه یه ذره راجب مشاغل و کارهاشون تحقیق کنه بعد این چرت و پرتارو بنویسه ممنون😂😂😂

  2. از اونجاییکه امیر از لیلی هم خوشش نیومد به نظرم تهش میرسه به اینکه امیر هانا رو پیدا میکنه و ازش خوشش میاد ارمینم امیرو میکشه

  3. عزیزان اگه کسی اسم این مدلایی که برای رمان انتخاب شده رو میدونه ممنون میشم بگه هانا و ارمینو میخوام

  4. ميگم كاش ليلي رو بزنه بكشه جدي خفن ميشه ها ولي در هر صورت خر تر از ليلي نيست جدي
    فقط اون تيكه كه ارش گفت لعنت ب روزي ك اين قلب براي تو تپيد عشق بود و بعدش تامام
    من نميدونم ميخواد تهش چي بشه ولي ارش بايد اينده خوبي داشته باشه.

  5. بنظرم هانا و آرمین دیگه داستانی ندارن با اینکه خیلی دوسشون دارم اما فقط دو حالت میتونه داشته باشه یک اینکه هانا اونور با بچش یه زندگی خوبو شروع کنه و تمام یا اینکه آرمین بره پیداش کنه و آشتی کنن و با خوبی و خوشی زندگی کنن
    پارت بعدی رو کی میزارین؟؟؟؟

  6. توی این پارت رمان خیلی گنگ شد آخه یعنی چی لاله کجاس آرش از کجا فهمیده لیلی رفته اونجا چرا لیلی چیزی یادش نمیاد اصن کی راست میگه کی دوروغ !؟

  7. دوستای عزیز چیز دیگه ای نمی خواید اضافه کنید پندی اندرزی نصیحتی چیزی شماهاکه می گید ای کاش لیلی بمیره به بعدشم فکر کردید که نویسنده سر و ته رمانو چجوری جمع کنه عقل کلای عزیز…

    1. خب این به عقل نویسنده ربط داره ک بتونه حتی اگه لیلی بمیره یه رمان خوبو از توش دربیاره مثلا از آرمین و هانا استفاده کنه تا مرگ لیلی به چشم نیاد و آدما وقعا بفهمن که دارن فصل سه رمان عروس استاد رو میخونن نه یه رمان تازه رو

    1. توخیلی از فیلم های اکشن و خوب امریکایی وقتی انتظار داشتیم نقش اصلی نمیره اما مرد و فیلم‌های خیلی خوب و جذاب و پزطرفدار در اومد…این رمان ک‌مسخرس فقط ارمین و هاناش ادمو مجبور به خوندن میکنه پس دوحالت خارج نیس یا خیلی چرت تر میشه یا جذاب میشه پس بهتره لیلی بمیره تامام 😂😂😂😂😂😂

  8. واقعا که نوسنده الان داره از رمان قبلیش سو استفاده میکنه رمانای قبلیو نصفه کاره میزاره تا رمانای بعدیشم خونده شنو اسمشونو میزاره فصل بعدی تو نصف پارتا حتی اسم آرمینو هانا رو هم نیاورد اگه یه نفر بخاطر هانا و آرمین رمانو بخواد بخونه باید چیکار کنه

    1. اره خدایی من به عشق ارمین و هانا دارم میخونم فقط منتظرم ببینم چی میشه داستانشون حالا این وسط امیرو ارش و لیلی ولاله از کجا اومد خدا میدونه همونو ادامه بده بره دیگه من گفتم الان فصل سه دیگه ارمین باز چه گندی قراره بزنه که اشتیشون به یه فصل کامل کشید

  9. لیلی که خیلی احمقه ارشم حق داره ولی لیلی جزو نقش اصلیاست اگه بمیره خیلی مسخره میشه شاید جای لیلی خودش رو بزنه ارش شایدم قبله اینکه بزنه یکی بیاد کمک نمیدونم والا

  10. چرا نمى زارين بقيشو وقتى اومده؟الان رمان فا گذاشته
    شما نراشتين بهتون مى گيم مى گى نويسنده پارت نزاشته

  11. حالا اتفاق خاصی میوفته مثلا اگر نویسنده لااقل توی هر یکی دو پارت یه نامی هم از آرمین و هانا ببره!؟
    معلوم نیست اصلا چی به سر هانا اومد؟؟؟؟
    قضیه ی آرمین و هانا هم لابد میره واسه فصل چهار :/

  12. سلام.یعنی واقعا برای نویسنده ی این رمان متاسفم.مثل اینکه از پشت کوه فرار کرده!!اصلا میدونه پلیس کیه و چی کارست؟اصلا میدونه دانشگاه افسری چقد رو آدماش تحقیق می کنه؟اصلا میدونه درباره یه استاد چقد تحقیق میکنن تا استخدامش کنن؟اصلا میدونه آدمی که تحصیل کرده باشه و مثلا شخصیت استادی رو داشته باشه از این غلطا نمی کنه؟واقعا باید برای نویسنده ی این رمان باید افسوس خورد.آبروی کل پلیسا و اساتید و نیروی انتظامی و به صورت خلاصه کل ملت و برد با این رمانش.یه غریبه این رمان و بخونه فکر می کنه ایران جهنم تروریستی!فکر می کنه اینجا هر روز یکی و می دزدن و غلطای اضافی می کنن!!یعنی هرچی بگم بازم کمه.در ضمن بعضیا که به پلیسای ملتمون می گن احمق!توجه داشته باشن که مایی که داریم این رمان تخیلی رو می خونیم خیلی احمق تر از این پلیسایی که میگن هستیم.هرچند حرفشون اصلا درست نیست.واقعا که!!آبروی هرچی زن و دخترره رو بردن.هه!!!!!!!!!!!

    1. خانم محترم از این بابت که نویسنده راجع به شغلا اطلاعات کافی ندارع باهات موافقم
      در ثانی هیچ غریبه ای نمیاد این رمانو بخونه تو نگران نباش
      بعدشم دست کمی از جهنم تروریستی نداره کشورمون فقط خودمونو گول میزنیم
      درضمن اگه جنابعالی از این پلیسا احمق تری باش خواهشا به بقیه ممبر ها توهین نکن
      بعدشم واقعا همچین اتفاقایی میوفتده و اصلا هم تخیلی نیست

        1. شما درست میگی.ولی چطور کسی که داره به پلیسا توحین میکنه راحت حرفشو میزنه ولی منی که دارم ازشون دفاع می کنم ایراد داره و دردسر سازه؟

  13. سلاااام …بچه ها این رمان قبل عاشقی آرمین و هانا یا بعدش ؟ من زیاد این رمان رو دنبال نمیکنم نهایتا دو پارتش رو خوندم …گفتم از شما ها که دنبالش میکنید بپرسم …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.
بستن