رمان دونی -
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۲

  بعد رفتنشون بهادر با عصبانیت به مادرش خیره شد و گفت : _ من میدونستم اینجوری میشه برای همین…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۳۶

  من هرزه بودم؟اگه نبودم این قدر راحت اجازه نمی‌دادم بهم نزدیک بشه. اهورا کلافه گفت _اشتباه متوجه شدی عزیزم.بیا…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۲

  پری هاج و واج به ما نگاه کرد. کم کم چشماش از حرص پر شد و از کلاس زد…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴۴

  * * * * * نگاهی توی آینه به خودم انداختم. باز خداروشکر که مهرداد لباسام و فرستاد. عطرم…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۶

بهار تمام تنم از حضورش یخ زده بود ..روی سنگ قبر خشک شده بودم و قدرت تکون خوردن نداشتم ..فکر…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۱

  داخل خونه نشسته بودم داشتم برای خودم غاز میچروندم که مامان بهادر زنگ زد راننده اشون رو فرستاده دنبال…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت آخر

_همینجوری! _سیاوش؟ چی رو قراره بهم بگی؟ آرزو حرفایی زد که از لحظه ی رفتنش دارم دیوونه میشم. نفسش بند…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۲۱

سپس برای راهی کردنِ او تا دمِ در رفت. وقتی دوباره برگشت نگاهش را به سیاوش دوخت. سیاوش سرش را…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۲۰

_اون بارم بازیِ من نبود.. قسم میخورم بازم بازی در کار نباشه! _خیلی خب تا یه ساعت بیا جایی که…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۹

_اگه همچین بود اینم همراه همه ی کثیف کاریاش برا دختره تعریف میکرد. چشاش داد میزنه از چیزی نمیترسه. حسِ…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۸

_اون بیرون فقط پنج دقیقه منتظر میمونم. پنج دقیقه بشه شیش گازش و گرفتم رفتم. حالا هرچقدر کرمته بشین و…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۷

_ولی من دارم. میخوای فالت و بگیرم؟ افق بی حوصله نگاهش کرد که کنارش نشست و فنجان قهوه را جلوی…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۶

_هدفت از این ملاقات چی بود؟ میخوای بگی همه چی رو فهمیدی؟ آرزو بی حرف نگاهش کرد و او ادامه…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۵

_تولدت مبارک! میانِ تمام دل آشوبه هایش لبخندی زد و سر پایین انداخت. سیاوش چانه اش را بالا داد و…

بیشتر بخوانید »
رمان سیاه بازی

رمان سیاه بازی پارت ۱۴

_نمیتونم بیشتر از این حرف بزنم سیا. کمی مکث کرد و گوشی را با نهایت زورش در دست فشرد. _مراقب…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن