رمان دونی -
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴۸

  جیغ زدم و به سمتش رفتم که آرمین بازوم و کشید و منو پشت خودش نگه داشت و داد…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۴

  _ من میخوام درمورد مسئله مهمی باهاتون صحبت کنم . بعدش صحرا رو صدا زد تا بیاد بهنام رو…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۳۸

  نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم. اتاق کوفتیش فقط یه بالکن داشت. تیز به اون سمت رفتم و…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۸

بهار به سمتم برمیگرده و منتظر به صورتم زل میزنه .! بدون توجه به بغضی که سعی در خفه کردنم…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴۷

  * * * * * #لیلی عصبی از این طرف به اون طرف میرفت. با خشم داد زد _یعنی…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۳

  فکرم درگیر آریا بود نگرانش بودم ، اون زن که خیلی چیزای بدی ازش شنیده بودم دوباره برگشته بود…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۳۷

  * * * * * نگاهی به صورت غرق در خوابش انداختم و در حالی که سعی می‌کردم صدای…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴۶

  لب‌هاش با قدرت روی لب هام نشست و تمام خشمش رو با بوسیدن حریص لب هام تخلیه کرد. اولین…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۷

بهار تکون شدیدی میخورم ..گوشم از شدت ضربه اش سوت میکشه و سرم گیج میره …بهت زده به چشمای قرمز…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴۵

  یک ثانیه هم طول نکشید. به خودم اومدم و از روی کاپوت ماشین آرش پریدم اون سمت و همزمان…

بیشتر بخوانید »
رمان عشق تعصب

رمان عشق تعصب پارت ۳۲

  بعد رفتنشون بهادر با عصبانیت به مادرش خیره شد و گفت : _ من میدونستم اینجوری میشه برای همین…

بیشتر بخوانید »
رمان خان زاده

رمان خان زاده پارت ۳۶

  من هرزه بودم؟اگه نبودم این قدر راحت اجازه نمی‌دادم بهم نزدیک بشه. اهورا کلافه گفت _اشتباه متوجه شدی عزیزم.بیا…

بیشتر بخوانید »
رمان تدریس عاشقانه

رمان تدریس عاشقانه پارت ۲۲

  پری هاج و واج به ما نگاه کرد. کم کم چشماش از حرص پر شد و از کلاس زد…

بیشتر بخوانید »
رمان استاد خلافکار

رمان استاد خلافکار پارت ۴۴

  * * * * * نگاهی توی آینه به خودم انداختم. باز خداروشکر که مهرداد لباسام و فرستاد. عطرم…

بیشتر بخوانید »
رمان سکانس عاشقانه

رمان سکانس عاشقانه پارت ۳۶

بهار تمام تنم از حضورش یخ زده بود ..روی سنگ قبر خشک شده بودم و قدرت تکون خوردن نداشتم ..فکر…

بیشتر بخوانید »

codebazan

بستن